داستان کوتاه سفر به اصفهان – قسمت اول

دوستانی که داستان چهارشنبه متفاوت را خواندند، حتما با چهار موجود فضایی دوست داشتنی آن داستان آشنا هستند. سزاکوگا فرماندهی جدی، گروگاوا تکاوری جوشی و خشن، پگادوریس که یک آداموش خونسرد و پر از دانش است و صد البته مینادوسودانیم تنها عضو مونث گروه که به اجبار همراه بقیه شده است. داستان را همان وقت خیلی دوست داشتم و دلم میخواست یک دنباله برای آن بنویسم. این شد که وقتی تصمیم داشتم در گاه چهارم جشنواره فصلی چهارگاه یک داستان طنز بفرستم، به یاد آنها افتادم.

برای همین با عرض معذرت از خواننده های داستان زانیار، مجبور شدم آنها را معطل بگذارم و این داستان کوتاه را بنویسم. قسمت اول را فعلا بدون ویرایش میگذارم. خواهشمندم هر جا که نیاز به اصلاح دارد بگویید. من مجبورم وقتم را روی نوشتن ادامه داستان بگذارم و تا ۲۰ اسفند آنرا تمام کنم. امیدوارم از خواندن این دنباله خوشتان بیاید.

سفر به اصفهان

از نظر «سزاکوگا» بدترین تجربه برای یک تیم عملیات شکست خورده، فرستادن دوباره آن‌ها به یک ماموریت جدید بود. اما فرمانده ارشد نظر کاملاً متفاوتی داشت. او میخواست سه روز پس از ماموریت شکست‌خورده شان در تهران، ماموریت دوباره تکرار بشود.

فرمانده اعتقاد داشت، اگر تیم سزاکوگا نتواند فوری خودش را برای انجام این ماموریت جمع و جور کند، ترس برخورد با نژاد بیگانه همیشه با آن‌ها خواهد ماند و این برای یک تیم تکاور کهکشانی یک فاجعه بود. باید تا موضوع داغ بود، دوباره عملیات را اجرا کنند و این ترس برای همیشه از بین برود.
برخلاف تصور همه تیم او، با این نظر فرمانده ارشد، همراه بودند.
مینادوسودانیم تنها عضو مونث تیم که در عمل بخاطر خروج بی‌موقع از راکب شبیه سازی شده مسئول اصلی شکست ماموریت بود، برای اثبات خودش، بیش از بیش تلاش کرده بود. سزاکوگا مطمئن بود او حتی از نفوذ اقوامش در سرفرماندهی استفاده کرده بود تا دوباره در تیم عملیاتی گنجانده شود.
گروگاوا وقتی فهمید این بار با راکب جانشین به ماموریت می‌روند با خوشحالی قبول کرد. گروگاوا یک تکاور رزمنده قدیمی بود و به قدر کافی با سزاکوگا ماموریت رفته بود که بتواند شیطنت را در چشم پنجمش تشخیص بدهد. برای همین به ماموران حفاظتی توصیه اکید کرد که به شدت مراقب باشند تا گروگاوا نتواند دوباره یک اسلحه کشنده همراه خود ببرد.
پگادوریس هم که یک آداموش بود. از او چه توقعی میشد داشت. او در ماموریت قبلی دقیقاً طبق دستورالعملها کار کرده بود. در ماموریت جدید هم مسلماً همینطور عمل میکرد. در هزارتا ماموریت بعدی هم طبق دستورالعمل کار میکرد تا زمانی که بالاخره بازنشسته میشد و به سیاره خودشان برمیگشت و به کار تولید مثل آداموشهای آتی میپرداخت که به شدت مورد علاقه تمام ارتشهای کهکشان بودند.
با این افراد و دستور فرمانده، سزاکوگا چاره‌ای نداشت که ماموریت جدید را قبول کند. این ماموریتشان هم مشابه ماموریت قبل فقط یک آزمایش نفوذ بود. سزاکوگا چندبار با افرادش طرح عملیات را بررسی کرد تا شاید بتواند نقطه ضعفی در آن پیدا کند و عملیات را لغو کند. اما نتوانست.

آن‌ها توسط یک حمل کننده عملیاتی مخفی شونده به یک جاده زمینی فرعی در میان کوهستان منتقل شدند و پس از انفصال به سمت جاده اصلی حرکت کردند. قرار بود در آن سوی شهر، مجدداً به حمل کننده عملیاتی مخفی شوند متصل بشوند. فقط کافی بود از یکطرف شهر وارد شده، یک خیابان مستقیمی را طی کنند و پس از عبور از رودخانه آنقدر در امتداد همان خیابان بروند تا دوباره از شهر خارج بشوند و در یک جاده فرعی به حمل کننده عملیاتی مخفی برسند.

همه به غیر از سزاکوگا مطمئن بودند که اینبار ماموریت را با موفقیت به پایان میرسانند. اما تنها امیدواری سزاکوگا این بود که اینبار شهر کوچکتری نسبت به شهر قبل انتخاب شده بود.
آن‌ها بالاخره بعد از پشت سر گذاشتن یک سربالائی طولانی و یک تقاطع چند سطحی وارد خیابانی شدند که تا دور دست ادامه داشت و دو طرفش پر از گیاهان بلند ساقه ای بود که تازه داشتند جوانه میزدند.

وقتی دوتا راکب با صدای بلند از کنارشان گذشتند و بوق زدند. سزاکوگا با نگرانی به اطراف نگاه کرد. یادش افتاد دفعه قبل هم هوشمندان زمینی با بوق زدن به آن‌ها اعلام کرده بودند که غیر طبیعی هستند. تحقیقات کمیته بازبینی شکست نشان داد که انتخاب یک راکب با قیافه قدیمی میتواند یکی از دلایل حمله به راکب آن‌ها باشد. هر چند آن راکب به سرعت توسط ریز ربوتهای داخلش تعمیر شده بود. اما کمیته استفاده از آنرا صلاح نداست و پیشنهاد کرده بود از راکب جایگزین استفاده کنند.

سزاکوگا وقتی آن راکب کروی شکل با رنگ سبز براق را دیده بود، بلافاصله مخالفت کرد ولی گروگاوا بلافاصله عاشقش شد. می‌گفت او را به یاد یکی از سوتابینوهای زردرنگ سیاره شان می‌اندازد که برای اولین بار با آن پرواز در ارتفاع کم را یاد گرفته است. اعضای کمیته بازبینی شکست نیز معتقد بودند هر چند این راکب نیز ظاهری قدیمی دارد، اما رنگ سبزش باعث می‌شود کمتر تهاجمی به نظر برسد. سزاکوگا که در ماموریت قبلی به اندازه کافی وقت در مسیرهای تردد راکبهای زمینی صرف کرده بود، معتقد بود باید وقت بیشتری بگذارند و ظاهر راکب را جدید بکنند. اما فرمانده ارشد معتقد بود ماموریت جایگزین باید فوری انجام شود. وقتی سزاکوگا حاضر نشد پشت رل راکب بنشیند فرمانده ارشد به گروگاوا دستور داد آنجا بنشیند. هر چند هدایت راکب را در‌ واقع مغزهای فوتونی انجام می‌دادند و نشستند در پشت آن اهمیتی نداشته و تغییری در جایگاه فرماندهی سزاکوگا بر تیم نمیداد اما به نوعی نشان از تضعیف جایگاه او بود. البته گروگاوا هم یک تکاور قدیمی و وفادار سزاکوگا بود و با اجازه خود سزاکوگا پشت رل نشسته بود. اما در آن بدن بیومکانیکی چنان قیافه ای از خود راضی گرفته بود که سزاکوگا مطمئن بود از آن وضعیت خوشحال است.

مسیر تردد برخلاف گزارشهای قبلی بسیار شلوغ بود. سزاکوگا از این میترسید که دوباره وسط یک مراسم آیینی این هوشمندهای اولیه گیر بیفتد. برای همین از مینادوسودانیم خواست دوباره با مرکز چک کند. تا در صورت لزوم بتواند ماموریت را قبل از وقوع یک حادثه دیگر، کنسل کند. کمی جلوتر وقتی در میان راکبهای دیگر منتظر باز شدن مسیر بودند، خبر از مرکز آمد که طبق تحقیقات انجام شده، مراسم آیینی بعدی این هوشمندهای زمینی، دو روز دیگر است. اما تصاویر ناظر هوایی شلوغی مسیرها را تأیید می‌کرد. فرمانده ارشد، طبق معمول توصیه به احتیاط و مراقب بیشتر کرد. سزاکوگا پوزخندی زد و ته دلش امیدوار شد که فرمانده ارشد بالاخره به حقانیت او پی ببرد.

سزاکوگا در همین فکرها بود که پگادوریس با خونسردی یک آداموش گفت:«دو هوشمند نابالغ در سمت طلوع به ما خیره شده‌اند.» همه افراد با هیجان برگشتند و به آن دو نگاه کردند که داشتند با دست راکب آن‌ها را نشان می‌دادند. تجربه قبلی نشان داده بود که رفتار هوشمندهای نابالغ غیر قابل پیشبینی و تهاجمی تر است. سزاکوگا فوری دستور داد:«تقویت صدا». مینادوسودانیم از درون بیومکانیکی چند فرمان به رابط مغز فوتونی داد و بلافاصله صدای یکی از آن‌ها در ماشین پیچیید.

– ببین عجب قورباغه ایه!

و بعد هر دو شروع کردند به خندیدند. سزاکوگا با ترس گفت:«کسی می‌داند قورباغه چیه؟» و با عجله به اطراف نگاه کرد تا شاید وصله ناجوری در میان خودشان کشف کند. گروگاوا با آن بالاپوش قرمز تنگ با بازوهای برجسته برهنه و پایین پوشی رنگارنگ نصفه و نیمه و قیافه از خود مطمئن، پگادوریس آرام و خونسرد با یک بالاپوش سفید رنگ و پایین پوش خاکی رنگ و کلی موهای فراوانی سفید و سیاه روی صورتش و مینادوسودانیم هم با یک بالاپوش بلند طلائی و سفید و سرپوشی مشکی رنگ، هر سه به نظر شبیه هوشمندهای زمینی می رسیدند.

از نظر سزاکوگا تنها وصله ناجور خودش بود. البته تقصیر کارهم خودش بود. چون تحقیقات کمیته بازبینی شکست نشان داد که دوراسودا برای بدنهای بیومکانیکی به یک شبکه پخش کننده تصویر مراجعه کرده بود که تصاویر پنجاه سال زمینی پیش را نشان میداد. برای همین اینبار مینادوسودانیم که دفعه قبل هم زیر بار ظاهر بدنی که دوراسودا برای او آماده کرده بود، نرفته بود، را مامور کرد روی کار دوراسودا نظارت کند. دوراسودا ابتدا کلی غر زد، اما چون خیلیها از جمله فرمانده ارشد نظرشان این بود که او هم در شکست دفعه پیش سهیم بوده، بالاخره مجبور شد همکاری مینادوسودانیم را بعنوان یک دستیار بپذیرد. این در حالی بود که مینادوسودانیم جزو آن گروهی بود که معتقد بود هیچ موجود مذکری آنقدر دارای سلیقه نیست که بتواند وارد حوزه طراحی مد بشود.

مینادوسودانیم و دوراسودا تمام دو روز گذشته را وقت گذاشته بودند تا بتوانند ظاهر قابل قبولی برای بدنهای بیومکانیکی افراد انتخاب کنند. در نهایت تنها سزاکوگا بود که ناراضی بود. آن‌ها برای او یک بالاپوش سفید ساده و پایین پوش سیاه که برخلاف پایین پوش کروگاوا بسیار بلند و گشاد بود و یک نیم شنل سیاه و سفید و سرپوش سیاه استوانه ای شکل با پاپوش سفید انتخاب کرده بودند.
مینادوسودانیم برای سزاکوگا توضیح داد که این لباس نمادی از قدرت و سلابت است که برای او بعنوان فرمانده تیم در نظر گرفته شده است. وقتی سزاکوگا یادآور شد که چنین طرح لباسی را در ماموریت قبلی ندیده است، مینادوسودانیم در حالی که تعدادی عکس و فیلم از آدمهای که لباس مشابه ای پوشیده بودند تذکر داد که آدمهای با قدرت و سلابت تعدادشان در جوامع هوشمند زیاد نیست و اینکه سزاکوگا تا آن زمان آن‌ها را ندیده است، جای تعجب ندارد. البته مینادوسودانیم یک ماکت سلاح پرتابی پایه گوگردی و یک کمربند سمبلیک برای شارژ سلاح هم در نظر گرفته بود. اما کمیته امنیت اکتشاف، اجازه استفاده از آن‌ها را نداده بود. برای همین سزاکوگا علیرغم مخالفتش مجبور شده بود همان لباس را هم نصف و نیم تن بدن بیومکانیکی محافظتی اش بکند.

در آن لحظه هم نگران بود، منظور هوشمندهای نابالغ از قورباغه او باشد. اما وقتی مینادوسودانیم بالاخره تصویر قورباغه را در مونیتورهای داخلی بدنهای بیومکانیکی بارگزاری کرد. سزاکوگا بلافاصله تشخیص داد تنها تشابه آن‌ها با آن موجود لجز، رنگ سبز و ظاهر غجیب راکب شان است و توی دلش باز یک نفرینی به فرمانده ارشد داد.

هر چه جلوتر می‌رفتند اطرافشان شلوغ‌تر می‌شد و به وضوح چشمان بیشتر میدیدند که به آن‌ها خیره شده بودند. تنها دلخوشی سزاکوگا آن بود که می‌دانست آن راکب قورباغه مانندشان مستحکمترین راکب آن شهر است. تجهیزاتی که زیر پوسته به ظاهر ساده آن راکب قدیمی قرار داشت، بینظیر بود. حتی تکاوران جنگنده نیز چنان تجهیزاتی در راکبهای خودشان نداشتند. سیستم مغز فوتونی طلائی ۳ زانخ، سیستم پدافند هوشمند ضد لیزری، سیستم خود تعمیری مینی ربوت و حتی سیستم رادار ضد اسلحه برد کوتاه که فقط روی راکبهای سناتورها نصب می‌شد، روی راکب آن‌ها نصب شده بود.
این آخری طبق دستورالعمل کمیته امنیت اکتشاف به تازگی بر روی تمام راکبهای اکتشافی در سیارات هوشمند زی نصب شده بود و هزینه بالای برای تیمهای اکتشافی داشت. اما در عوض خیال تکاورهای مثل سزاکوگا را راحت می‌کرد چون به محض نزدیک شدن کسی با اسلحه های خطرناک، سیستم بلافاصله او را شناسائی و به آن‌ها اخطار می داد. اما مشکل آن لحظه سزاکوگا اسلحه نبود. بلکه مسیر بود. چون گروگاوا در حالی که به نزدیکی رودخانه رسیده بودند، اعلام کرد که راه بسته است. جلویشان یک پل بود. اما مسیر راکب رو بسته بود و تنها هوشمندهای زمینی با پای خود از آن رد میشدند.
سزاکوگا اول می‌خواست به دلیل اطلاعات اشتباه ماموریت را قطع کند. اما خودش را کنترل کرد. او بعنوان یک تکاور پیشرو، همیشه در جریان موقعیتهای غیر قابل پیشبینی بود. برای همین سزاکوگا سعی کرد طبق دستورالعملهای آموزش دیده، عمل کند. برای همین فوری پگادوریس را مامور کرد تا مسیر جایگزینی پیشنهاد کند و از مینادوسودانیم هم خواست مرکز را در جریان اوضاع بگذارد. به گروگاوا هم گفت که حسابی مراقب اطراف باشد. پگادوریس که در همین فاصله کوتاه نگاهی به نقشه سه بعدی کرده بود، گفت:«دو مسیر از سمت طلوع و غروب هست که به پلهای بعدی می‌رسد» سزاکوگا خودش از قبل این را می‌دانست اما میخواست طبق دستورالعمل عمل کند. دستور داد:«به سمت غروب میرویم. تا بعد دوباره به مسیر برگردیم.» گروگاوا به مغز فوتونی دستور تغییر مسیر را داد و راکب مسیر حرکت به سمت غرب قرار گرفت. مینادوسودانیم نتیجه تماسش را با مرکز گزارش کرد:«مشکلی نیست. به نظر می‌رسد این پل در حال حاضر فقط برای پیاده ها استفاده می‌شود. البته قبلاً راکب رو بوده، اما بر اساس اطلاعات موجود چون یک اثر تاریخی و قدیمی مربوط به عصر پیش گوگرد است، فعلاً عبور و مرور راکب های زمینی بر روی آن ممنوع است.»

سزاکوگا آهی کشید. حالا همه چیز را فهمیده بود. مسلماً این اطلاعات از قبل هم در بانک اطلاعاتی بود. اما فرمانده ارشد آن‌ها را در اختیار او نگذاشته بود. این یک آزمون بود. آزمون اینکه سزاکوگا میتواند در موقعیت های عملیاتی غیر قابل پیشبینی خوب عمل کند یا نه. او حالا می‌دانست که تمام اصرار فرمانده برای این ماموریت زود هنگام فقط برای آزمایش آن‌ها بوده است. آن‌ها یا در این ماموریت باید موفق میشدند یا برای همیشه با این شغل خداحافظی کنند و احتمالاً به یک کار در بخش حمل بار فرستاده میشدند.

راکب بودن آشوبی که در ذهن سزاکوگا بود، به راه خودش ادامه داد و به پل دوم رسید. تازه وقتی که داشتند از روی پل رد می‌شدند، گروگاوا با حرفش او را از آن حال درآورد:«این چه رودخانه ای است که آب ندارد!» سه نفر دیگر به بیرون سرک کشیدند. گروگاوا درست می‌گفت. رودخانه هیچ آبی نداشت و بیشتر یک دره آبرفتی کم عمق بود. سزاکوگا کاملاً مطمئن بود وقتی یک ماه قبل داشتند تصاویر زنده ابر زیستگاه های هوشمندهای زمینی را به صورت زنده نگاه می‌کردند آنجا پر از آب بود. از که در تصاویری که به تازگی از آنجا گرفته شده بود، آنرا پر از آب دیده بود. به تعجب گفت:«اینجا که رودی جریان ندارد.مگر اینکه یک رودخانه فصلی باشد، بررسی کن.» مینادوسودانیم بلافاصله از پایگاه اطلاعات سیاره استعلام کرد و بعد از مدت کوتاهی گفت:«توی پایگاه داده زمینی ها هنوز بعنوان یک رودخانه دائمی ثبت شده، اما طبق گزارشها طی بیست سال گذشته به شدت با مشکل خشکسالی روبرو بوده است.» گروگاوا با قیافه اخمالو گفت:«این چه ماموریتی به ما دادند! مسیر اشتباه، اطلاعات اشتباه! جغرافیای اشتباه!»

چند دقیقه بعد وقتی به میدان آن سوی پل قدیمی برگشتند و خواستند مسیر قبلی را ادامه بدهند. با یک مامور نگهبان آرامش برخورد کردند که با اشاره دست از آن‌ها خواست به سمت دیگری بروند. پشت سری او تابلوی بزرگی بود که نشان میداد خیابان به دلیل کارگاه مترو بسته است. این اولین بار در آن ماموریت بود که توسط یک زمینی مخاطب قرار گرفته بودند! گروگاوا در حالی که در حضور مینادوسودانیم ناسزای خجالت آوری می‌داد کنترل دستی راکب را بر عهده گرفت و به دور میدان گشتی زد. سزاکوگا که دفعه قبل در مسیر غروب پیش رفته بود و به این بدشانسی خورده بود، اینبار دستور داد در مسیر طلوع حرکت کنند و در اولین تقاطع دوباره مسیرشان را تصحیح کنند. از مینادوسودانیم هم خواست وضعیت را به مرکز گزارش بدهند.

مسیری که در پیش گرفته بودند، لحظه به لحظه شلوغتر میشد. راکبهای زمینی با آلایندگی زیاد و سر و صدای وحشتناک همه طرفشان را گرفته بودند. بر خلاف پگادوریس که از ابتدای ماموریت با آرامش در صندلی عقب و در کنار مینادوسودانیم نشسته بود، گروگاوا لحظه به لحظه عصبی تر می‌شد. سزاکوگا سعی میکرد خونسرد باقی بماند. افرادش هنوز درک نکرده بودند که این فقط یک ماموریت برای آزمایش آن‌ها است و او هم نباید در این مورد چیزی به آن‌ها می‌گفت. خوشحال بود که حداقل یکی آنجا بود که داشت ناراحتی آن‌ها را نشان می‌داد. خوشبختانه اینبار گروگاوا نتوانسته بود اسلحه ای به داخل راکب زمینی بیاورد و اگر نه ممکن بود، هر لحظه همه آن‌ها را به دردسر بیندازد. بد و بیراه های که او از پشت فرمان راکبشان به بقیه هادیان راکبها می‌گفت فقط در چنته یک تکاور دنیا گشته پیدا میشد. وقتی یکجور فریاد وحشیانه پر آوا سر داد. سزاکوگا و مینادوسودانیم با تعجب به هم نگاه کردند. آن‌ها کم کم در تعادل روحی او شک کرده بودند. پگادوریس که متوجه نگاههای آن‌ها شده بود، توضیح داد:«این به زبان ریدوسانی ها یعنی همه شما یک مشت افیدون احمق هستید! فکر نمی‌کردم کسی هنوز این زبان را بلد باشد. طبق آخرین آمار انجمن زبانهای نژادی در حال حاضر تنها جمعیتی در حدود هفتصد نفر از بازمانده های آخرین سیاره ریدو که در یکی از کشتیهای فضایی رها شده در آن منظومه زندگی می‌کنند این زبان را بلدند.»

سزاکوگا با تعجب ابتدا به او و سپس به گروگاوا نگاه کرد. اینکه پگادوریس به زبان‌شناسی علاقه داشت را در پرونده او خوانده بود اما اینکه گروگاوا چطور این ناسزا را یاد گرفته هیچ جای پرونده او نبود. اما چند دقیقه بعد وقتی آژیر رادار ضد اسلحه برد کوتاه را شنید خودش یک دشنام دسیدنی که در ماموریت ماقبل آخرش برای نجات پناهندگان دسیدنی از هجوم سارادوکوها یاد گرفته بود، بزبان آورد. وقتی پگادوریس به مینادوسودانیم توضیح داد که دیگر هیچ موجود زنده‌ای به زبان دسیدنی صحبت نمیکند، تازه یادش آمد که آن ماموریت هم با شکست کامل مواجهه شده بود و این دشنام آخرین کلامی بود که از فرستنده فرمانده نیروهای مقاومت دسیدنی شنیده بود.

4 thoughts on “داستان کوتاه سفر به اصفهان – قسمت اول

  • ۱۳۹۵-۱۲-۱۸ at ۱۳:۱۳
    Permalink

    خوبه که بیشتر از نصف داستان نوشته شده و مطمئنا الان زانیار هم نشسته تا این داستانو بخونه و موقتا حال و هوای روزگار خودش و آینده نامعلومشو فراموش کنه و کمتر بخاطر عشقی که گرفتارش شده غصه بخوره، که معلوم نیست در وادی رقبای گردن کلفتش که علاوه بر عشقش، جونشم هدف گرفتن، آخر و عاقبتش چی میشه.
    گاهی باید دنیا و مافیها و خودتو از یاد ببری و چه چیزی بهتر از یه داستان به غیر از داستان خودت، به آدم این کمکو میکنه؟

    Reply
  • ۱۳۹۵-۱۲-۱۸ at ۱۵:۱۶
    Permalink

    خب تا اینجای داستانو خوندم و چون از علاقمندان شدید داستان چهارشنبه متفاوت هستم، هیچ فکر نمیکردم که بشه ادامه ای به همون جذابیت براش نوشت. البته تا اینجا اتفاق خاصی نیفتاده و در ادامه هم نمیدونم قراره چه اتفاقی بیفته، اما فکر میکنم که داستان این پتانسیل رو داره که بتونه به داستانی حتی جذابتر از قسمت قبلی خودش تبدیل بشه. صد در صد تبدیل این پتانسیل به نوشتار تنها در ید قدرت نویسنده است که شخصا معتقدم این توانو داره و جاداره که یه هزار ماشالله هم چاشنی این ادعا(ی به حق) کنم.

    طبق عادت قدیم نظرات مبسوطمو از طریق ایمیل میفرستم که اینجا زیاد شلوغ نشه.
    الان بدون اغراق جریان خونمو کاملا در مویرگهام حس میکنم چون واقعا داستان جای حساس و هیجان انگیزی قطع شده. طنز داستان رو هم دوست دارم. امیدوترم به مقدار لازم بیشتر هم بشه.
    فقط یه نکته رو بگم و اون اینه که الان من از داستان چهارشنبه متفاوت خبر دارم و خوندمش ، که دارم این داستان رو میخونم و شاید یه چیزهایی برام بدیهی باشه که ممکنه خواننده دیگری که اون قسمت رو نخونده دچار کمی سردرگمی بشه. البته فقط ممکنه، چون خیلی بنظرم نرسید که موردی برای گیج شدن وجود داشته باشه.
    از طرفی درک میکنم اگر زیاد بخواهید به اون قصه ارجاع بدین از این قصه جدا میشین (با توجه به اینکه تعداد کلمات محدوده و پنج هزار تاست) ، و همچنین مبهم موندن جزییات قصه قبل در این داستان، به جذاب بودن کار اضافه میکنه و حتی باعث میشه بعدا خواننده بره و دنبال قسمت قبلی قصه بگرده.
    بهرحال تا لیست اسفند زمان زیاد نیست ولی میدونم که اگر خدا بخواد این داستان افتخاری دیگه قراره بیافرینه. ان شاءالله.
    با آرزوی موفقیت برای شما که باعث شادی ماست.

    Reply
    • ۱۳۹۵-۱۲-۱۸ at ۱۶:۳۲
      Permalink

      سعید جان، سپاس بیکران که مثل همیشه با کامنتهایت مرا امیدوار میکنی. موردی که گفتی برای خودم هم سوال است که آیا کسی که داستان قبلی را نخوانده، از این داستان لذت میبرد یا نه. من سعیم را کردم که داستان وجود مستقلش را داشته باشد. اما از دوستان و خوانندگان عزیز اگر کسی قبلا آن داستان را نخوانده حتما در این مورد نظر بدهد.

      Reply
  • ۱۳۹۵-۱۲-۱۸ at ۱۷:۲۰
    Permalink

    الان دارم برای بار دوم با دقت داستانو میخونم و واقعا پنجهزار کلمه خیلی زیاد نیست برای یک داستان و قطعا خیلی حذفیات انجام دادین که به اندازه استاندارد مسابقه برسه و این خیلی از ماجراهای زیبای این داستان رو حتما کم کرده. امیدوارم بعدها نسخه کاملشو اگر فرصت شد و نوشتینش هم بخونیم. جسارت میکنم و تعدادی کامنت هم میذارم که البته بیشترش مربوط اشتباهات جزیی در تایپه.
    و اینکه حق با شماست. شاید البته اشاره به اینکه ماموریت قبل در هنگام چهارشنبه سوری انجام شده و به شکست انجامیده تا حدودی فضا رو برای خواننده جدید داستان این قهرمانان فضایی روشن کنه.

    Reply

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *