داستان کوتاه سفر به اصفهان – قسمت سوم

خوب یک خبر خوب دارم و یک خبر بد. خبر بد اینکه داستان من سر موعد ۲۰ اسفند تمام نشد. اما خبر خوب اینکه گاه چهارم جشنواره چهارگاه تمدید شد. فکر کنم خیلی ها توی داستان نویسی طنز وقت کم آوردند! هر چند جشنواره تا بعد از عید تمدید شد، اما من دارم سعی میکنم تا قبل از چهارشنبه سوری این داستان را تمام کنم. مشخصاً داره از حدود پنج هزار کلمه بیرون میزنه، که احتمالا باید بعداً در ویرایش بخشی از آن را حذف کنم. از حالا اگر قسمتی به نظرتان غیر لازم آمد اعلام کنید. در ضمن در قسمتی از داستان این قسمت مکالماتی به زبانها و لهجه های مختلف داخلی و خارجی گذاشتم. خیلی دلم میخواست تعداد آنها بیشتر و با لهجه های گوناگون باشد. اما در این زمینه هیچ استعدادی ندارم. این چندتا جمله را هم از روی اینترنت جمع و جور کردم. اگر در این مورد هم میتوانید کمک کنید، خیلی سپاسگزار میشوم. دوست دارم جملاتی در مورد جاذبه های قدیمی و جدید اصفهان باشد.

 

سفر به اصفهان – قسمت سوم

سزاکوگا که در آن بدن بیومکانیکی کاملاً شبیه هوشمندهای تکامل نیافته زمینی بود، سعی میکرد از بودن در میان آن‌ها واهمه نداشته باشد. اما غیر ممکن بود که قدمی بردارد و بدن بیومکانیکی که پوشیده بود به یکی از هوشمندها نخورد. بعضی‌ها بدون توجه رد میشدند ولی وقتی بدنش به هوشمند مونثی خورد، او برگشت و چنان ناسزاهای نثار سزاکوگا کرد که او فکر نمیکرد در هیچ گوشه از کهکشان سابقه داشته باشد. سزاکوگا که نمیخواست جلب توجه کند، ناگهان خود را در مرکز توجه بقیه دید. چند نفری از هوشمندهای زمینی سری جنباندند و یکی آن‌ها گفتخجالت بکش پیرمرد، این دختر همسن نوه تو است!». در چنین مواردی دستورالعمل مشخصی وجود نداشت ولی به طور کلی توصیه شده بود، بیتفاوت از کنار آن بگذرید. سزاکوگا ترجیح داد هیچ حرفی نزند و تنها سرش را زیر بیندازد و برود. پشت سر او پگادوریس نه تنها در آرامش میآمد بلکه از بودن در آنجا لذت میبرد. چون میشنوید که هوشمندهای اطرافش هر کدام دارند با زبان و لهجه ای صحبت میکنند. او هم مثل هر آداموش نجیبی میبایست ابتدا دوره خدمت در اتحادیه را میگذراند تا ثروت کافی پیدا کند و یک مزرعه بزرگ در سیاره شان بخرد. بعد از بازنشسته شدنش وقتی برای دوره تولید مثل به سیاره خودشان بر میگشت قصد داشت زنان زیادی بگیرد و دوره تولید مثل کوتاهش را مثل پدرانش با موفقیت و پر ثمر به پایان برساند و هنگامی که دوره محقق شدنش سر میرسید، میخواست رساله کاملی در باب زبانهای نژادهای هوشمند و تفاوتها و تشابههای آن‌ها بنویسد. برای همین همیشه از شنیدن سخنان و لهجههای جدید استقبال میکرد.

اما در این ابر زیستگاه هوشمندان زمینی تنوع زبانها و لهجهها بسیار زیاد بود. هنوز زمان زیادی لازم داشت تا آن‌ها به یک زبان واحد برسند. اما برای یک عاشق دلخسته زبان مثل پگادوریس این محیط عالی بود تا تحقیقاتش را انجام بدهد. او ساعتهای مختلف به تصاویر متحرک مردم این سیاره نگاه کرده و به حرفهای آن‌ها گوش داده بود. مطالعات بانک اطلاعاتی هوشمندهای زمینی نشان میداد که در همان محدوده حکومتی که آن‌ها فرود آمده بودند، بیش از صد زبان و لهجه موجود بود. و در کل او همانطور که به دنبال سزاکوگا میرفت، سعی میکرد به مکالمه های اطرافش گوش بدهد و آن‌ها را تشخیص بدهد.

سلام دادا، اُ کوجا میرن تنا، بفرما دکون ما یه توری بزنید، تا بِچاتون بیان.

خو مِمِرم نو ایگیرم و زی بیام. کار دیگه ای بُو انجام دُمده؟ چِی دیه نیخوای؟

أبی، دعنا نذهب الطیور حدیقه. أرید أن أرى الطاووس

داها هاردان گؤروش ائتدین؟

این وسط تازه وارد یک فضای بزرگ مستطیلی شکل شده بودند که دوتا هوشمند بالغ بلند قد جلو پگادوریس را گرفتند و گفتند:

هلو مستر، کَن یو هلپ وی؟ وی موست گو تو گیسریه گیت. ور ایز ایت؟

پگادوریس با تعجب بر سر جای خودش ایستاد. این زبان برایش ناآشنا بود. در داخل بدن بیومکانیکی چشمانش را بست تا این زبان را به یاد بیاورد. جزو زبانهای اتحادیه نبود. نباید هم آنقدر دور میرفت باید در زبانهای همین سیاره میگشت و خیلی زود فهمید آن‌ها به سومین زبان پرطرفدار سیاره صحبت میکنند. با خوشحالی مفهوم سؤال آن‌ها را فهمید. با سؤالی از مغز فوتونی درون لباس بیومکانیکیش فوری فهمید که آن‌ها به دنبال یک مکان تاریخی در سمت مقابل آن‌ها هستند. برای همین با حداکثر هیجانی که یک آداموش میتوانست نشان بدهد، چشمانش را باز کرد و با دست مسیر آنجا را به آن دو نشان داد. وقتی آن‌ها به همان زبان تشکر کردند و از جلوی او کنار رفتند. او ناگهان متوجه شد که تنهااست و سزاکوگا در میان خیل جمعیت گم شده است. خوشبختانه مغز فوتونی بدن بیومکانیکی ارتباطش را با راکب حفظ کرده بود. برای همین فوری از مینادوسودانیم درخواست کمک کرد. مینادوسودانیم از روی رادار موقعیت سزاکوگا را که به سرعت در حال پیشرفتن در آن میدان مستطیلی شکل بود، شناسائی کرد و به پگادوریس راهنمایی کرد تا او را تعقیب کند.

در همین حال گروگاوا داشت پشت سکان آن راکب بالا و پایین میرفت. از اینکه سزاکوگا برخلاف همیشه او را همراه خودش نبرده بود، ناراحت بود. از اینکه به جای آسیرونا رفیق قدیمیش با یک عضو مونث غیر مفید در آنجا تنها بود، عصبانی بود. اما بیش از همه نگران پگادوریس شد، جنگیدن در کنار یک تکاور آداموش خیلی عالی بود ولی گشتن به دنبال یک پگادوریس گم شده، میتوانست یک عذاب جهنمی واقعی باشد چون همه میدانستند حس جهتیابی آداموشها یک فاجعه مطلق بود. باز شانس داشتند که هنوز آن‌ها را در برد رادار میدیدند.

ولی بدترین اتفاقی که افتاد وقتی بود که متوجه شدند ورود راکب به آن فضای مستطیل شکل ممنوع است. مغز فوتونی بلافاصله مسیر جایگزینی انتخاب کرد. مینادوسودانیم نیز فوری با سزاکوگا و پگادوریس وضعیت را اعلام کرد. سزاکوگا وقتی فهمید آن‌ها نتوانسته اند هنوز با مرکز تماس بگیرند، دستور اکید داد که به هیچ وجه راکب را ترک نکنند و تا جای ممکن خودشان را نزدیک او نگه‌دارند چون اسلجه خیلی نزدیک شده است و ممکن است بخواهند پس از گرفتن آن به سرعت از آنجا دور بشند. از پگادوریس نیز خواست سریعتر خودش را به او برساند.

در‌واقع آن لحظه سزاکوگا داشت حامل اسلحه را میدید. یک هوشمند نابالغ که مطمئن بود قبلاً او را در صحنه حمله به راکب قبلی دیده و طبق تصاویر برآورد میشد او رهبر حمله کنندگان به راکب آنها باشد.

کمی جلوتر از سزاکوگا، تیمور داشت با ناخرسندی به دنبال پدربزرگش قدم بر میداشت. پدربزرگ عملاً داشت او را به دنبال خودش میکشید. وقتی در شب چهارشنبه سوری با افتخار به خانه برگشته بود و برای پدرش تعریف کرده بود که با ترقههای دست ساز او یک ماشین پیکان جوانان را از کار انداخته که سرنشینان موجودات فضایی بودند. پدرش قسمت اول حرفش را باور کرد و قسمت دومش را نه! اول او را به شدت تنبیه کرد و از ترس اینکه پلیس دنبال او باشد، همان شب او را با اولین اتوبوس به اصفهان و نزد پدربزرگش فرستاده بود. پدربزرگ مدتها بود که خودش را بازنشسته کرده و به زادگاهش در روستای حسن آباد نزدیک ورزنه اصفهان و در نزدیکی باتلاق گاوخونی برگشته بود تا بتواند از هوای سالم آنجا استفاده کند و گاهی هم به شکار برود. تیمور آنقدر از دست پدرش دلخور شده بود که حتی غنیمتش از آدم فضاییها را به او نشان نداده بود. هر چند خودش هم درست نمیدانست آن چیست. شبیه یک عصای استیل پر از شیشه بود که وسطش باد کرده و یک چیز گردان آن وسط داشت. در حالی که مادرش ساکش را به سرعت میپیچید، آنرا درون ساک گذاشته بود و از وقتی به روستا آمده بود، آنرا از خودش جدا نمیکرد. وقتی به پدربزرگ نشانش داده بود، و ماجرا را تعریف کرده بود، پدربزرگ کمی آنرا در دست گردانده بود و گفته بود:«اگر آن‌ها فضائی بودند، پس این همه حتماً تفنگشونه! برو باهاش مرغابی بزنتیمور دلخور شد. اما پدربزرگش را بیشتر از آن دوست داشت که اعتراض کند. پدربزرگ و مادربزرگ هم گذاشتن آن عصای عجیب دست او باقی بماند. به نظرشان یک‌جور اسباب‌بازی جدید بچه‌های امروزی بود که آن‌ها چیزی از آن نمیفهمیدند. حتی وقتی تیمور سر آن، با یکی از بچه‌های آبادی دعوا کرد، آنرا از او نگرفتند. فقط مادربزرگ، پدربزرگ را مجبور کرد که او را همراه خودش به اصفهان بیاورد. پدربزرگ کلی غر زد، اما حریف مادربزرگ نشد. برای همین مجبور شده روز قبل از عید نوه اش را به اصفهان بیاورد تا در گردهمایی اعتراض آمیز کشاورزان استان اصفهان شرکت کند. قرار بود آنروز خیابان استانداری را بند بیاورند. مخصوصاً آن روز را انتخاب کرده بودند که شهر پر از گردشگر بود. دو ساعتی جلوی استانداری ایستادند اما وقتی حوصله تیمور سر رفت، پدربزرگ او را به میدان نقشه جهان برد تا کمی گشت هم بزند. تصمیم داشت بعد از آن دوباره به محل تجمع برگردد. هیچ کدام از آن‌ها نمیدانستند که مورد تعقیب یکی از سرسختترین فرماندهان تیمهای اکتشافی قرار گرفته اند.

4 thoughts on “داستان کوتاه سفر به اصفهان – قسمت سوم

  • ۱۳۹۵-۱۲-۲۳ at ۱۷:۴۸
    Permalink

    خیلی خوب شد که تا بعد از عید زمان مسابقه تمدید شد. امیدوارم در تعطیلات فرصت کافی برای نوشتن داشته باشید و یه اثر عالی مثل تمام داستانهایی که از شما خوندیم و بهتر از اونها بنویسید. یه چیزی که حتی چهارشنبه متفاوت رو هم بتونه تحت الشعاع قرار بده. الان این نوشته های اولیه که خام هست و از الان شدیدا منتظر نسخه بازنویسی شده نهایی قصه ام.
    حالا در مورد مابقی مسایل سر فرصت ایمیل میفرستم . خوشبختانه که فرصت هم زیاده اگر ان شاءالله زنده باشم.

    Reply
  • ۱۳۹۶-۰۱-۲۱ at ۱۴:۰۷
    Permalink

    زانیار و سزاکوگا در حالیکه هر دو به شدت پیر و رنجور شدن ، اخرش مراسم ازدواجشونو با فرزانه و مینادوسودانیم که اونا هم پیر و شکسته شدن در یک سرای سالمندان واقع در سیاره ای بیطرف برگزار کردن!
    🙂

    Reply
    • ۱۳۹۶-۰۱-۲۱ at ۱۶:۳۲
      Permalink

      خیلی لایک داری! اما شاید هیچ وقت این دو ازدواج سر نگیرد. سزاکوگا و مینادوسودانیم که اصلاً توی این فازها نیستند حالا اگر گفته بودی گروگاوا و مینادوسودانیم شاید یکجوری میشد براشون کاری کرد. زانیار بدبخت هم که فعلا رقبای زیادی داره که همه قوی تر و اصل و نسب دارتر از اون هستند تازه فرزانه هم فقط وقتی نیازش داره صداش میزنه و بیشتر به چشم نوکر بهش نگاه میکنه!

      اما اعتراض شما به طولانی شدن، داستانها با گوش جان شنیده و به زودی با فصلهای جدید در خدمتم

      Reply
  • ۱۳۹۶-۰۱-۲۱ at ۱۷:۵۴
    Permalink

    البته تمام مزه داستانها به همین حدسهای زیاد و حتی به نظر غیر ممکنه. خواننده و نویسنده همیشه در یک رقابت بی پایان باهم هستن و در نهایت یا خواننده تسلیم میشه و یا میره خودش نویسنده میشه.

    Reply

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *