دختربچه، سرباز، پرنده

سه قصه با یک بلیط

از اینکه خیلی وقت است که نمی‌نویسم، خودم بیش از همه عصبانی و ناراحت هستم. چند وفتی بود به هر دری میزدم که این قفل باز شود. یکی از راه ها که امتحان کردم، ثبت نام در کلاس فیلمنامه نویسی بود.  استاد خیلی سعی کرد تعجبش را از دیدن دانش‌آموز پا به سن گذاشته، نشان ندهد. من هم سعی کردم به روی خودم نیاورم. اما از جالبی تمرین اول کلاس این بود که استاد فرمودند داستان بدون دیالوگی بنویسیم که این اقلام را در خود داشته باشد

  • سرباز
  • دکل دیده بانی
  • سیم خاردار
  • پالتو
  • کلاهخود
  • تفنگ
  • برف
  • پرنده زخمی
  • دختربچه

من هر چند پا به سن گذشته ام، اما دست از عادتهای قدیمی خودم برنداشتم. برای همین نوشتن تمرین را گذاشتم برای آخرین دقیقه. نتیجه اینکه دیشب تازه ساعت یازده شب، شروع کردم به نوشتن. هنوز در حال نوشتن داستان اول بودم، که ایده دومی به ذهنم رسید. داشتم دومی را می‌نوشتم که ایده سومی به ذهنم رسید. نتیجه این شد که تا صبح ساعت چهار داشتم داستان می‌نوشتم. از آنجا که در تمام این داستانها کودک، سرباز و پرنده مشترک هستند به یاد داستان زیبای کودک، سرباز، دریا اسم این سه داستان را بر همین سیاق گذاشتم. خودم داستان اول را برای کلاس خواندم. البته استاد فرمودند کمی غیر منطقی است، ما هم قبول کردیم.

 

کودک، سرباز، کبوتر

سرباز از آن طرف دیوار با زبانی بیگانه به دختربچه چیزی گفت و بعد اشاره کرد که از حلقه‌های سیم خاردار دور بشود. دختربچه با ترس نگاهی به تفنگی که او در دست داشت کرد و بعد دستان کوچکش را به آرامی از زیر پالتویش بیرون آورد و جلو چشم سرباز بالا آورد تا جوجه پرنده زخمی را به او نشان بدهد و بعد به دکل دیدبانی اشاره کرد. سرباز برگشت و به پشت سرش نگاه کرد، دکل دیدبانی آنجا ایستاده بود و نور خورشید از پشت آن میدرخشید. سرباز فکر کرد که دخترک به اتاقک بالای دکل اشاره میکند، اما وقتی دخترک با اصرار چندبار به آنجا اشاره کرد، مجبور شد دستش را سایه بان چشمانش بکند تا بتواند آن چیزی که دخترک اشاره میکرد را ببیند. آنجا زیر اتاقک لانه پرنده ای قرار داشت و به نظر میرسید پرنده زخم از آنجا بیرون افتاده است. سربازی کمی فکر کرد، بالاخره وقتی به چشمان غمناک دخترک نگاه کرد، تصمیم گرفت به او کمک کند. دخترک را با دست پیش خواند و تلاش کرد از میان فاصله ای که سیم خاردارهای حلقوی بینشان ایجاد کرده بودند، پرنده را از او بگیرد و به لانه اش برساند. اما هر چه تلاش کردند دستهایشان با هم خیلی فاصله داشتند. بعد از کلی تلاش سرباز با ناامیدی دستش را بالا برد تا عرق را از پیشانیش پاک کند. که دستش به کلاه‌خودش خورد. فکری به ذهنش رسید. کلاه را از سرش بیرون آورد و به سر تفنگ آویزان کرد. سپس تفنگ را از میان سیم خاردارها دراز کرد.
دختر بچه هم با خوشحالی دستش را دراز کرد و پرنده زخمی را درون کلاهخود سرباز گذشت. سرباز با عجله تفنگ را پس کشید. اما همین عجله باعث شد، کلاه به سیم خاردارها گیر بکند و از تفنگ جدا بشود، چرخی خورد و دور از دسترس سرباز روی زمین افتاد. پرنده نیز از درون آن بیرون افتاد و بال زخمی‌اش لای سیم خاردارها گیر بکند. دختر و سرباز هر دو به تلاش افتادند تا او را نجات بدهند. اما دست هیچ کدامشان به آن نمیرسید. فقط سیم خاردارها خودشان را زخمی میکرد. بالاخره هر دو ناامیدانه در دو طرف سیم خاردار نشستند و به پرنده نگاه کردند که او هم دیگر دست از تلاش برداشته و تنها هر از چند گاهی ناله میکرد. در همین حالا اولین برف زمستانی هم به آرامی شروع به ریزش کرد.
دخترک با نگرانی به پرنده نگاه میکرد و سرباز به کلاهش. دخترک میدانست که با این برف، دیگر هیچ امید به زنده ماندن پرنده نیست. و سرباز نگران بود که امشب باید بدون کلاهش تا صبح نگهبانی بدهد و تازه در آخر هم سرگروهبان‌اش بدون شک به خاطر کلاه بازداشتش میکرد.
دختر مثل آنکه فکری به ذهنش رسیده باشد، از جایش بلند شد. پالتوی نوش را از تنش بیرون آورد و آن را بر روی سیم خاردارها انداخت و سعی کرد روی آن خودش را جلو بکشد. سرباز به چهره بیگناه دخترک نگاه میکرد، خون از زخم تازه ای که سیم‌خاردارها روی لپهای دخترک گذاشته بودند به آرامی بیرون میزد. او هم تصمیمش را گرفت. پالتویش را بیرون آورد و آن را روی سیم‌خاردارهای سمت خودش انداخت و روی آن دراز کشید. کار راحتی نبود، بالاخره با تلاش فراوان و کمک از سر لوله تفنگش توانست پرنده را آزاد کرد.
اما پرنده بال زخمیش را که حالا آزاد شده بود را جمع کرد و همان وسط سیم خاردارها بغ کرد و نشست. هر چی سرباز و دخترک سعی میکردند او را به یک طرف بفرستند، او تنها چند سانتی از جایش تکان میخورد و از دسترس آنها دور میشد. آخر سر سرباز ناامید شد و خودش را عقب کشید. دختربچه وقتی بالاخره از دست یافتن به جوجه پرنده ناامید شد، تنها توانست با زحمت زیاد کلاهخود سرباز را از میان سیم خاردارها بیرون بکشد. کمی با تعجب آن را چرخاند و به اطرافش و بندها و سربند داخلش نگاه کرد. وقتی سربلند کرد، دید سرباز با نگرانی از آن سوی سیم خاردارها دارد به او نگاه میکند و با همان زبان بیگانه چیزی میگوید. دخترک از دست سرباز که نتوانسته بود پرنده را نجات بدهد، عصبانی بود. اما دیده بود که او همه تلاشش را کرده است. برای همین دستش را عقب برد و بعد با تمام توانش کلاه را از فراز سیم خاردارها برای سرباز پرت کرد. سرباز مجبور شد چند قدمی عقب برود تا بتواند کلاه را میان زمین و آسمان بگیرد. او با خوشحالی فریادی زد و به دخترک نگاه کرد. اما دخترک با ناامیدی داشت به پرنده کز کرده در میان برفها نگاه میکرد. قطرات اشک به آرامی از چشمهایش پایین می آمد و با خون زخمش درهم می آمیخت.
سرباز پشتش را به دخترک کرد، اما میدانست که هیچ تنبیهی بدتر از دیدن چشمان گریان دخترک نیست. کمی فکر کرد، بعد دوباره مشغول شد، کلاهخودش را اینبار با بندش محکم به سرتفنگش بست و بعد مجموعه آنها را که شبیه یک ملاقه بزرگ شده بود به دست گرفت و بر روی پالتویش که هنوز روی سیم خاردارها بود، دراز کشید. با زحمت آن ملاقه بزرگ را از وسط سیم خاردارها رد کرد. و تا پشت سر جوجه پرنده که با شک و بدگمانی به آن نگاه میکرد، برد. سپس به آرامی آن را جلو کشید. پرنده چند قدمی به جلو برداشت، اما بالاخره از ترس برخورد با سیم خاردارها مجبور شد داخل کلاه برود و سرباز و دخترک هر دو از خوشحالی فریادی کشیدند.
سرباز اینبار با احتیاط کلاه خود را از لای سیم خاردارها رد کرد و بالاخره دستش به درون کلاه برد و پرنده را بیرون آورد و با افتخار بالای سرش گرفت. دخترک با خوشحالی برای او دست زد. سرباز پرنده را توی پیراهنش گذاشت و با زحمت از میله های دکل دیدبانی بالا رفت تا توانست پرنده را درون لانه اش بگذارد.
وقتی پایین آمد، دخترک هنوز آنجا بود، آنها با هم پالتوهای سوراخ سوراخ شده یشان را از روی سیمخاردارها برداشتند. و به هم لبخند زدند، بعد برای هم دست تکان دادند. دخترک بالاخره به عقب برگشت و دوان دوان رفت. اما سرباز مطمئن بود اشک شوقی که در آخرین لحظه روی صورت دخترک دیده بود، ارزش هر تنبیهی را دارد.

 

کودک، سرباز، کلاغ

دختربچه با احتیاط از جائی که تا دیروز سیم خاردارها بودند، گذشت و به دکل دیدبانی نزدیک شد. وقتی آمریکایی ها میرفتند، بقیه دکلها را جمع کرده بودند، اما این یکی را گذاشته بودند باشد وفقط دورتادورش را نواری لاستیکی کشیده بودند. دخترک با کنجکاوی به آن نگاه میکرد. هنوز سربازی بالای دکل نشسته بود. از آن پایین فقط کلاه خود و یقه های پالتویش و سر تفنگش که به آن تکیه داده بود، پیدا بود. برف داشت به آرامی می آمد و دخترک تصمیم گرفت دست از کنجکاوی بردارد و زودتر به خانه‌اش برگردد که ناگهان صدای جیک جیک ضعیفی توجه اش را جلب کرد. کمی به اطراف نگاه کرد تا توانست جوجه پرنده بال شکسته ای را در کنار بوته ای ببیند. پرنده که داشت از سرما به خودش میلرزید، حال و توان زیادی برایش نمانده بود که از دست دختر فرار کند.
دختر او را در دست گرفت و با علاقه نگاهش کرد. قلب پرنده به تندی میزد، اما گرمای دست دختر برایش مطبوع بود و تقلائی برای فرار از آن نکرد. دختر اول میخواست پرنده را به خانه ببرد، اما از بزرگترها شنیده بود که در اینجور مواقع باید پرنده را به آشیانه‌اش برگرداند. به اطراف نگاه کرد، آنجا به غیر از آن دکل جایی برای آشیانه گذاشتن نبود. احتمالا آشیانه پرنده هم آن بالا بود. چند باری سربازی که بالای دکل بود را صدا زد. اما سرباز هیچ علاقه ای به حرکت کردن نداشت.
بالاخره دختر تصمیم گرفت خودش از دکل بالا برود. در حالی که با یک دستش جوجه پرنده را در دست داشت. به سختی شروع به بالا رفتن از نردبان دکل کرد. سوز سرما و رطوبت برف تازه آمده بالا رفتن از میله های نردبان را به سخت‌تر کرده بود. دخترک یکبار میانراه مجبور شد به ایستد و استراحتی بکند. بیش از شش متر بالا آمده بود وارتفاع همان موقع هم برایش ترسناک بود. تنها دلیلی که باعث شد، بازهم ادامه بدهد، جوجه پرنده زخمی بود که با حالت تسلیمی در میان دستش نشسته بود. بالاخره به آخرین پله رسید. با زحمت پرنده را روی کف اتاقک دکل دیدبانی گذاشت. پرنده که حالا لانه‌اش را در گوشه اتاقک دیده بود، به آرامی به سمت آن خزید. دخترک منتظر بود، سرباز چیزی بگوید، اما سرباز گویی غرق تماشای چیزی در دوردست بود و پشت به دخترک در گوشه اتاقک کز کرده بود. دختر چندباری صدایش زد، اما سرباز هیچ عکس العملی نشان نداد. دخترک در حالی که هنوز روی پله آخر ایستاده بود، دست دراز کرد و گوشه پالتوی سرباز را کشید. ناگهان سرباز به عقب افتاد، قبل از هر چیز تفنگش با سر و صدای زیاد بر روی کف اتاقک افتاد، بعد از آن هم کلاهخودش بر روی کف افتاد و دوباره بلند شد و از کنار سر دخترک به پایین پرتاب شد. درون پالتو، تنها اسکلتی از سرباز باقیمانده بود. جمجمه آن جدا شد و درست مقابل دخترک راست ایستاد. دخترک وحشتزده در حالی که دستانش را رها کرده بود و داشت به عقب سقوط میکرد حتی توانست سوراخ وسط پیشانی اسکلت را ببیند.
برف همچنان داشت به آرامی می بارید و جوجه کلاغ از لبه اتاقک داشت به جسد دختربچه که درمیان نوار زرد پلیس قرار داشت، نگاه میکرد که کم کم زیر برف ناپدید میشد.

 

کودک، سرباز، عقاب

سرباز همین که به بالای دکل دیدبانی رسید، از پشت دوربین تفنگش به اطراف نگاه کرد. مثل هر روز خبری از دشمن نبود. فقط مردم روستا بودند که در اطراف مشغول زیر و رو کردن برفها بودند تا شاید بتوانند چیزهای که دیروز بر روی زمین جا گذاشته بودند، را از زیر برف ناگهانی که شبانه همه جا را سفید پوش کرده بود، پیدا کنند. سرباز وقتی از دیدن مردم عادی خسته شد، نگاهی به ساعتش کرد و بعد تفنگش را بالاتر بود وبه بالای تپه نگاه کرد. همانطور که حدس زده بود، دختر کر و لال کدخدا آنجا بود، با عقابی زخمی که در کنارش نشسته بود. دختر مثل هر روز در آن ساعت مشغول غذا دادن به عقاب بود. برای سرباز همیشه لذت بخش بود که از پشت دوربین تفنگش ببیند چطور دختربچه به پرنده‌ای هم قد خودش غذا میدهد. اما آن روز بعد از آنکه غذا دادن به عقاب تمام شد، دخترک شروع کرد به باز کردن بالهای بسته عقاب.

عقاب با صبوری صبر کرد تا باندهای که به بال شکسته اش بسته بود، باز شود و بعد بالهایش را کشید و از هم باز کرد. بالهایش آنقدر بزرگ بود که دختر پشت آنها گم شد. سرباز با تعجب به عظمت عقاب خیره شده بود که ناگهان صدای تیری از جا پراندش. فوری خودش را روی کف اتاقک انداخت و با دستهای لرزانش دست در جیب پالتویش کرد و خشاب اسلحه‌اش را بیرون آورد و بر روی اسلحه گذاشت. گلنگدن تفنگ را کشید و آن را مسلح کرد و بعد با احتیاط از لبه اتاقک دیدبانی سرک کشید. ترسش بیمورد بود. خبری از دشمن آن اطراف نبود. یکی از شکارچی های روستا بود که علیرغم همه هشدارها، باز در نزدیکی روستا هوس شکار کبک کرده بود.

سرباز وقتی خیالش مطمئن شد، برگشت و دوباره به سر تپه نگاه کرد. دیگر خبری از عقاب نبود، تنها دخترک بود که آنجا ایستاده بود و به آسمان نگاه کرد. سرباز نگاهش را دنبال کرد و عقاب را دید که داشت با زحمت ولی به آرامی پرواز میکرد و در دل آسمان بالا و بالاتر میرفت. آنقدر قدر تماشای پرواز زیبای پرنده بود که متوجه همهمه ای که فضا را گرفته بود، نشد. ناگهان تیری کنار سرش به تیرک اتاقک دیدبانی خورد و تراشه های چوب را به اطراف پاشید و لحظه ای بعد صدای شلیک آن بگوشش رسید. سرباز آنقدر حرفه ای بود که بداند این فشنگی بوده که از تفنگ تک تیراندازی خارج شده و تنها اگر چند سانتیمتر انطرفتر میخورد، الان پیشانیش را سوراخ کرده بود. دوباره خودش را روی کف اتاقک انداخت.

تیری دومی شلیک شد و کمی پایین تر به دیواره اتاقک خورد. حالا صدای همهمه و فریاد وحشتزده مردم را هم میشنید. تیر سوم کمی پایین تر دیواره اتاقک را از یک طرف سوراخ کرد و از طرف دیگر خارج شد. این تنها شانس سرباز بود که بفهمید تک تیرانداز دشمن کجاست. اما قبل از هر چیز باید به مرکز فرماندهی گزارش وضعیت را میداد. با سرعت بیسیمش را از گوشه اتاقک جلو کشید و به مرکز اعلام کرد که مورد حمله واقع شده است و دشمن از یال جنوبی تپه مشغول تیراندازی است. وقتی مرکز از تعداد و چند و چون دشمن پرسید، سرباز تازه خودش را جلو کشید و از توی سوراخی که گلوله ایجاد کرده بود به بیرون نگاه کرد.

یک دسته کومله بودند، که داشتند از آن طرف به درون روستا میرفتند. کمی بالاتر از آنها، تک تیراندازشان نشسته بود و حالا که فکر میکرد سرباز را کشته، با خیال راحت داشت به اطراف شلیک میکرد. سرباز آخرین وضعیت را به مرکز گزارش داد و بعد اسلحه را بر سر دست گرفت. چند نفس عمیق کشید تا تمرکزش بالا برود و بعد در حالی که روی زانو چمباتمه زده بود اسلحه را سر دست بلند کرد و از لبه اتاقک به سمت تک تیرانداز دشمن گرفت. میدانست که برای شلیک دقیق باید ریه هایش را از هوا خالی کرد. در همان حال سعی میکرد تک تیرانداز را در کمی پایینتر از نشانه وسط دوربین تفنگش داشته باشد.

تک تیرانداز دشمن، آن لحظه بدون توجه به او داشت با اسلحه اش به بالای تپه نگاه میکرد. آن بالا فقط یک چیز بود، دختر کدخدا که بدون توجه به سر و صدا هنوز محو تماشای پرواز عقابش بود. دست سرباز لرزید و تیرش خطا رفت. کمی بالاتر از سر تک تیرانداز دشمن به سنگی خورد و آن را متلاشی کرد. تک تیرانداز به سرعت چرخید و تیرش را به سمت دکل دیدبانی زد. سرباز خودش را دوباره بر روی کف اتاقک انداخت و تیر تک تیرانداز دشمن کمی بالاتر از سرش دیوار را سوراخ کرد.

سرباز بلند شد تا تیر دیگری به سمت تک تیرانداز بیندازد، اما حتی قبل از آنکه موفق شود، تیری به قنداق تفنگش خورد آن را خرد کرد و وارد کتفش شد، استخوان کتفش را شکاند و از آن سمت بدنش خارج شد. سرباز از درد به خودش پیچید. با دست از کار افتاده و اسلحه ای شکسته هیچ امیدی به نجات نداشت.

به زحمت با دست چپ چپیه خودش را روی زخم بست و سپس کلتش را بیرون کشید و منتظر ماند تا هر کس از نردبان اتاقک بالا بیاید با تیر بزند. اما خبری از دشمن نشد، چند دقیقه بعد صدای ماشین تویاتا لندکروز را شنید که از پایین ده با سرعت بالا می آید. در دل به خودش لعنت گفت که چرا به مرکز نگفته که دشمن تک تیرانداز دارد. فقط یک تیر تک تیرانداز میتوانست راننده را بکشد و همه بچه های سوار تویاتا را به کشتن بدهد. باید کاری میکرد. بلند شد تا حتی شده با شلیک چند تیر کلت ناکارآمد برای لحظات حواس تک تیرانداز را پرت کند و حداقل با فدا کردن خودش، لحظات بیشتری برای رفقایش بخرد.

تک تیرانداز دشمن حالا ایستاده بود و اسلحه را به دستش گرفته بود، وقتی او را با دست زخمی و کلتی بر دست ایستاده دید؛ لبخندی زد و تفنگش را بلند کرد و همانطور ایستاده به سمتش نشانه رفت. اما قبل از آنکه بتواند شلیک کند، ناگهان لکه سیاه بزرگی از آسمان بر سرش شیرجه زد.

عقاب بیمهابا به او حمله کرد و درحالی که پنجه هایش را در شانه های تک تیرانداز فرو کرده بود با نوکش به چشمان او حمله کرد و بعد با فشار بالهای بزرگش او را به دور از چشم سرباز به پشت تپه برد. دوستان سرباز وقتی در بیمارستان به دیدنش آمدند گفتند که جسد عقاب و تک تیرانداز را کنار هم در ته دره پیدا کرده اند. بقیه کومله ها هم بدون پشتیبانی تک تیرانداز نتوانسته بودند مقاومتی بکنند و بیشترشان کشته و بقیه فراری شده بودند.

2 thoughts on “دختربچه، سرباز، پرنده

  • ۱۳۹۶-۰۸-۰۳ at ۱۳:۵۳
    Permalink

    بنظرم داستان اول اتفاقا خیلی به اصطلاح رئال تر بود و داستانهای بعدی در ژانر فانتزی تری بودن. که اصلا چه اشکالی داره؟! داستان که نباید حتما با حواس پنجگانه قابل مشاهده و درک باشه. حالا البته کم کم استاد با روحیه شما بیشتر آشنا میشه و دیگه تعجب نمیکنه وقتی بفهمه که با نویسنده پر سابقه ای در عین جوانی (هزارماشالله) طرفه. خدا به این استاد خیر بده که با مشقهایی که تعیین میکنه باعث میشه لااقل هفته ای یه بار داستانی از شما بخونیم.

    Reply
    • ۱۳۹۶-۰۸-۰۳ at ۱۹:۴۸
      Permalink

      خودم هم داستان اول را بیشتر دوست داشتم. دومی خیلی تلخ بود، هم سربازی که برای هیچ کس اهمیت نداشت و هم مرگ دختربچه. سومی هم زیادی اکشن شده بود!

      Reply

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *