پیراهن وصله‌دار – داستان کوتاه مناسبتی اربعین حسینی

پیراهن وصله دار

– «برات» تو هم بیا بریم. خوش میگذره به خدا، اوسا میگه همه چیز مفتیه، کلی چلوکباب میخوریم. حسن صافکار و شاگرداش هم با ما میاند.

– نه من نمییام. بی بی تنها می مونه. اوسا هم میگه نباید کار مردم را زمین بگذاریم. اگر من بیام دست تنها میمونه.

– دروغ نگو، من که میدونم دلت اینه که با ما بیایی ولی اوس غلام بهت اجازه نمیده! نترس، همه تو رو میشناسند. توی این خیابون پیش هر کی بخوای میتوانی کار بکنی. این غلام سگ سبیل رو ول کن و بیا بریم

– نه. نمیشه. اوسا غلام حق به گردنم داره. زیاد هم بهم سخت نمیگیره.

– خود دانی. از ما گفتن. ما که داریم امشب حرکت میکنیم. یک ون گرفتیم تا مرز ببرتمون.

در همین موقع صدای عصبانی اوس غلام مکانیک از ته مغازه بلند شد.

– آهای برات، بیا تو. کلی کار داریم. واینسا اون بیرون چرت و پرت بگو.

محسن با شنیدن صدای عصبانی استاد فوری عقبگرد کرد و بدون خداحافظی کردن دوید و رفت. براتعلی سرش را زیر انداخت و رفت توی مکانیکی. استادش کنار دخلش نشسته بود و داشت پولهایش را میشمرد.

– بیا اینجا. میخوام حقوق این برجت رو جلوتر بدم. نمیخوام بدهکارت بشم. باید برم برای روضه خرید کنم. نمیخوام پولت قاتی بشه.

– اوسا قابل نداره.

– زر مفت نزن. اگر حقوقت رو ندم، که هفته دیگه محتاج نون شبت میشی.

بعد استاد با دستهای چرب و سیاهش، هشت‌تا پنجاه‌هزارتومانی نوی تا نشده، شمرد و گذاشت روی میز. براتعلی با حسرت از چرب شدن اسکناسها آنها را روی میز برداشت و با دقت از وسط تا کرد و توی جیبش گذشت.

– حالا برو لباس کارت رو بپوش و اون کاربراتور صبحیه را بشور.

براتعلی بدون آنکه حرف دیگری بزند. به پشت مغازه رفت. پیراهن مشکی‌اش را که تمام ماه صفر و محرم می‌پوشید را از تنش در آورد. این تنها پیراهن مشکی بود که داشت. پارسال توی دهه اول محرم پشت کتفهایش پاره شده بود و بی‌بی‌ با یک تیکه پارچه سرمه‌ای وصله‌اش کرده بود با این وجود هنوز آن را دوست داشت. این پیراهن آخرین چیزی بود که پدرش برایش خریده بود. با این حال وقتی اسکناسهای نو را توی جیبش حس کرد، با خودش شرط کرد قبل از محرم سال بعد یک پیراهن مشکی نو برای خودش بخرد.

تازه لباس کار یکسره مکانیکی را پوشیده بود که صدای توقف یک ماشین جلوی در مغازه را شنید و صدای حرکت زنجیر فلزی به گوش رسید. وقتی خودش را به جلوی مغازه رساند، دید یک نیسان یدک‌کش، تاکسی پیکان قراضه‌ای را درب مغازه آورده بود. پیرمرد ریش سفیدی که کلاه سبزی روی سرش داشت، مشغول صحبت با استاد مکانیک بود. مرد میانسالی داشت با راننده یدک‌کش تسویه حساب می‌کرد. از در پشت پیکان هم یک زن و دو تا پسربچه هشت، نه ساله پیاده شدند. زن کودک قنداقی در آغوش داشت که شروع کرد به گریه کرد. استاد صحبتش را با پیرمرد قطع کرد و نگاه سرسری به زن و بچه‌ها کرد و رو به براتعلی کرد و گفت:

– بیکار واینسا. برو چند تا چایی داغ براشون بریز.

تا براتعلی رفت و با چندتا استکان تا به تا و چایی جوشیده صبح برگشت. زن روی صندلی کنار مغازه نشسته بود و سعی می‌کرد نوزادش را ساکت کند. دو پسر بچه با نگرانی کنارش ایستاده بودند. وقتی چایی را روی میز کنار دست زن گذاشت، زن متوجه او شد. سرش را بلند کرد و گفت:

– آقا پسر این دور و بر دواخونه پیدا میشه؟

– بله خانم. ته خیابان به چهارراه که رسیدید سمت چپ یه داروخونه هست.

زن بدون آنکه به چای دست بزند از جایش بلند شد و رفت کنار مرد میانسال ایستاد چیزی زیر گوش او گفت و بعد دو نفری راه افتادند و رفتند. پسربچه‌ها با نگرانی رفتند کنار پیرمرد ایستادند. براتعلی سینی چایی را برد پیش اوس غلام و پیرمرد. اوس غلام از کاپوت فاصله گرفت و بدون توجه به براتعلی رفت و پشت میز فلزیش توی مغازه نشست. بعد در حالی که دستش را با کهنه چرب و چرکی پاک می‌کرد به پیرمرد که دنبالش آمده بود صندلی تعارف کرد. سپس از قنداق روی میز قندی در دهانش انداخت و گفت:

– پدر جان با این قراضه چیکار کردی؟ باید موتورش رو بیارم پایین. دو سه روزی دستمون بهش بنده. یه پونصدتومن هم برات آب میخوره. از من میشنوی بده اوراقش کنند. یک و نیم ازت بر میدارند.

پیرمرد آهی کشید و با ناامیدی روی صندلی نشست.

– نمیشه، نون دونیمه. الان وقتش رو هم ندارم. باید پسر و عروسم را برسونم مرز. بچه‌شون مریضه. نذر کردند تا حرم آقا پیاده برند. انشاالله آقا خودش شفاش بده.

با استرس و بدبختی دستهایش را بهم می‌مالید و با چشم‌های مات به دو پسربچه نگاه می‌کرد. اوس غلام در حالی که چایش را سر می‌کشید، از زیر چشم نگاهی بهش کرد. دستی به سبیلهایش کشید و گفت:

– پدرجون، اونچه که شرط عقل بود، بهت گفتم. دیگه خود دانی. چون مسافر آقا هستی، من فوقش بتوانم کارهای که دستمه زمین بگذارم و کار تو رو شروع کنم.

پیرمرد، در حالی که دستی بر سر دو پسر بچه میکشید، گفت:

– مشکلم یکی دو تا نیست پسرم. هر چی پول داشتیم دادیم برای دوا درمون نوه‌ام. الان کلاً چهارصد تومن تو دست و بالمه. اینم برای رفتن تا حرم آقا نیاز داریم. اگر خرج ماشین کنم، باید از همینجا برگردیم.

– پدرجون، مسافر آقایی، عزیزی واسه ما. اما من فوقش میتونم دستمزد نگیرم. برای وسائل باید پول خرج کنیم. میخوای یک اوراقی برات خبر کنم بیاد یک قیمت روش بزاره؟

– نه، پسرم. این تاکسیها باید توی شهر خودشون اوراق بشه. تو بیزحمت شروع کن. فقط یک کاری کن که امشب راه بیفتیم. من هم برم ببینم چه جوری میشه پول جور کنم.

– باشه، پدر جون. همه سعیم رو میکنم. تو برو فکر پول باش.

پیرمرد بچه‌ها را روی صندلی نشاند و گفت:

– همینجا بشینید تا بابا و مامان برگردند. من میرم چندتا تلفن بزنم و از بانک پول بگیرم.

بچه‌ها با ترس روی لبه صندلی نشستند و نگاه غریبانه‌ای به هم کردند. و دور شدن پیرمرد را دیدند. اوس غلام، براتعلی را صدا زد و دوتایی ماشین را هل دادند توی مغازه و مشغول کار شدند. تمام بعدازظهر را روی ماشین کار کردند.

پدر و مادر بچه‌ها با پاکتی دارو برگشتند و وقتی فهمیدن پیرمرد برای جور کردن پول رفته با ناامیدی سری تکان دادند و کنار در مغازه توی آفتاب نشستند. اوس غلام در حالی که زیر ماشین داشت پیچها را می‌بست نفس زنان به براتعلی گفت:

– بعید میدونم پولی داشته باشند، بیخودی داریم زحمت می‌کشیم. اما این حداکثر کاریه که از دستمون برمیاد.

– نمیشه کمکشون کنید؟ ثواب داره.

– مگه من بنیاد خیریه دارم. دو روز دیگه که زمستون شد و مسافرها کم، تو خرج تو یکی هم میمونم.

بعد از زیر ماشین بیرون آمد و گفت:

– من داره دیرم میشه، باید برم برای روضه شب خرید کنم. با موج مسافرها، تو شهر قحطی اومده باید کلی بگردم تا بتوانم خریدم رو بکنم. بقیه‌اش رو خودت ببند. فقط اگر زودتر از من اومد و خواست ماشین رو ببره، تا تسویه نکرده، نزار بره. چهارصد تومن پول یدکیها ست که فاکتوراش رو میزه. یه صد تومن هم پول دستمزده. اگر چونه زد از صد تومن میتوانی کم کنی. اما یک قرون هم از چهارصد پایین نیا. این پول باید بدیم به ممد پژوئی.

– باشه اوسا

بعد در حالی که اوس غلام میرفت با سرعت زیر ماشین خزید و مشغول کار شد. دمدمهای غروب بود که بالاخره ماشین را استارت زد. ماشین بعد از چند تلاش ناموفق بالاخره روشن شد. با خوشحالی پیاده شد و آچار، پیچ‌گوشی‌ها را از روی موتور برداشت و در کاپوت را بست. اوس غلام هنوز برنگشته بود. اما پیرمرد و خانواده‌اش با حال نزاری گوشه مغازه نشسته بودند. براتعلی شانه‌هایش را صاف کرد و جلو رفت. به چهره ناامید همشون نگاه کرد. مشخص بود که پیرمرد نتوانسته پول را جور کند. زن داشت بیصدا گریه می‌کرد. نوزادش توی بغلش خوابیده بود و دو پسربچه کنارپاهایش روی زمین نشسته بودند.

– ماشینتون آماده ست. اما اگر خواستید راه بیفتید، زیاد پر گاز نرید. تا آببندی بشه.

– چقدر خرجمون شد، جوون.

براتعلی مکثی کرد، دوباره به چهره همشون نگاه کرد. کمی دست دست کرد تا تصمیمش را بگیرد. بالاخره گفت: اوستا گفت نمیخواد حساب کنید. به جاش التماس دعا. شاید آقا سال دیگه ما رو هم طلبید.
چشم‌های پیرمرد از اشک پر شد.

– خدا به تو و اوسات خیر بده. الهی به هر چی میخواید برسید.

بعد از اینکه او و بقیه کلی به او و اوس غلام دعا کردند، همه خانواده با خوشحالی سوار ماشین شدند و از گاراژ زدن بیرون.

نیم ساعت بعد اوس غلام عصبانی از راه رسید. خسته و کلافه بود. کلی توی شهر گشته بود تا توانسته بود خریدهایش را بکند. وقتی دید خبری از پیکان نیست. از براتعلی پرسید:

– چی شد؟ کجا رفتند؟

– کارشون رو تموم کردم اوس. فرستادمشون برند. عجله داشتند.

– حساب کردند؟

– بهشون تخفیف دادم اوس. فقط فاکتورها را حساب کردم.

اوس غلام با تعجب کشوی میزش را بیرون کشید و نگاهی به دخلش کرد. هشت تا پنجاه هزارتومانی نو، توی دخل بود. فوری آنها را شناخت. همان اسکناسهای بود که صبح به براتعلی داده بود. اول خواست با براتعلی دعوا کند. اما بعد با خودش گفت: «بگذار خودش بفهمید زندگی چقدر بیرحم است.» و کشو رو با عصبانیت بست و قفل کرد.

ده روز بعد وقتی با براتعلی برای دیدن ممد باتری‌ساز رفت دم مغازه‌اش، بعد از چاق سلامتی و زیارت قبولی، ممد به اوس غلام گفت: «خوب کاری کرد که گذاشتی براتعلی هم بیاد. خیلی دلش با ما بود. ایکاش با خودمون میفرستادیش»

اوس غلام با تعجب گفت:«برات رو که نفرستادم. این چند روزه پیشم بود، کمک دستم بود. اگر میفرستادمش که دست تنها می‌شدم.» ممد باتری‌سازی نگاه متعجبی به او اوس غلام کرد و ساکت شد. اما همان موقع صدای مصطفی شاگردش از بیرون مغازه بلند شد که به براتعلی می‌گفت: «دروغ نگو. من خودم دیدمت. پشت اون سیده سوار اسب بودی داشتی از وسط جاده به تاخت می‌رفتی. همین پیراهن وصله داره رو هم پوشیده بودی. هر چی صدات زدیم حتی برنگشتی به ما نگاه کنی.»

پایان – آذر ۹۵


پ.ن: این داستان را برای جشنواره فصلی داستان چهارگاه – گاه سوم پاییز ۹۵ – با موضوع آیین، رسوم و سنتها نوشتم و طبق معمول در دقیقه آخر فرستادم

One thought on “پیراهن وصله‌دار – داستان کوتاه مناسبتی اربعین حسینی

  • ۱۳۹۵-۰۹-۱۶ at ۱۱:۵۳
    Permalink

    اشک تو چشم ادم جمع میشه. واقعا یکی نداره و اینقدر مرام داره و معتقده. یکی داره و دریغ از یه جو اعتقاد به لااقل انسانیت!

    با اینکه مشابه پایانش رو قبلا در داستانی دیگه دیده بودم ولی این پایان کپی رایت نداره و متعلق به همه انسانهای با شرافت توی قصه هاست. خدا کنه که بیرون از قصه ها هم وجود داشته باشن وگرنه دنیا خیلی غم انگیز میشه.

    از روایت روان داستان هم خوشم اومد. البته مطمئنا در بازنویسیهای دوباره (اگر فرصتش وجود داشت) بهتر هم میشد. اما مثل همیشه قلم شما خواندنی است خصوصا در باب این موضوع که داغ دل بشریته. عاشورا و حواشی اون همیشه مثل اب روان تازه است و نه گفته کم میاره و نه از رونق میفته. همیشه هرکس که بهش نظری خاص بشه میاونه دربارش حرفهای تازه بزنه و بنویسه. چه نویسنده باشه و چه شاعر و …
    همیشه یاد عاشورا برای من همراه با این جمله حسن فتحی در فیلم شب دهمه (در خصوص توصیف شب عاشورا) که:
    “امشب به اندازه غم همه بشریت سنگینه”
    و همین اشتراک در انسانها و غمهاشون با این شب و رپز عاشوراست که باعث میشه این داغ اینهمه سال تازه بمونه، همونطور که داغ دل هرکسی برای خودش همیشه تازه است و فراموش نشدنی. عاشورا نقطه اشتراک همه انسانهاست از هر قوم و ملتی و دین و مذهبی.

    Reply

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *