یک عیار و چهل طرار – قسمت 65: عروسی راهزنان

خلاصه: خواندیم که ارغون برادرش افسون دغل را از زندان فرار داد. شاه هم دستور داد در عوض داروغه را به زندان بیندازند و بر شاهزاده هم به دلیل عشق به دختر داروغه غضب کرد. اما شاهزاده و فرزانه هر دو توسط افسون و ارغون دزدیده شدند. زانیار بعد از ملاقات با وزیر و تغییر قیافه با یارعلی به دنبال افسون می‌رود ولی توسط افراد ارغون دستگیر می‌شوند و مجبور به خدمت در چادر ارغون می‌شود و می‌شنود که افسون می‌خواهد آن شب فرزانه را عقد کند.
شاهزاده برخلاف میلش زیر فشار شمشیر، بالاخره تسلیم شد و گفت: «باشد، کاری که می‌خواهی را می‌کنم، اما خودت هم می‌دانی که این نمایشی بیش نیست و با وجود مخالفت دختر، عقدتان باطل است!» ارغون شمشیرش را برداشت و قهقهه زد و در پاسخش گفت: «ما فقط یک عاقد می‌خواهیم، علامه دهر که نمی‌خواهیم. پس همانقدر که ازت می‌خواهیم حرف بزن!»
فرزانه که تا آن لحظه فقط گریان زد، در حالی که اشک از سر و رویش می‌ریخت گفت: «من خودم و برادرت را می‌کشم!» اما تهدیدش برای ارغون و افسون مانند یک شوخی بود و هر دو قهقهه خنده سر دادند. زانیار که کارش تمام شده بود، با خشم از چادر بیرون آمد و یارعلی را به پشت چادر بزرگ ارغون کشید و دور از چشم راهزنان، ماجرا را گفت. یارعلی که آن روز اطراف را خوب گشته بود به زانیار گفت: «پسر عزیزم، می‌دانم که برایت سخت است، اما باید تحمل کنی. این دره یک راه خروجی دارد که به شدت از آن مراقبت می‌شود و ما هم تعدادمان آنقدر نیست که حریف این حرامیان بشویم. ولی من امروز همه این اطراف را گشتم، در انتهای دره در میان دو صخره، راه کوچکی پیدا کردم که به زحمت می‌شود پیاده از آن بالا رفت. اگر بتوانیم خودمان را به آنجا برسانیم شاید بتوانیم زنده از این دره خارج شویم. اما باید موقعیت مناسبی برای فرار داشته باشیم». زانیار در پاسخش گفت: «پدرجان، نمی‌توانم تحمل کنم. قبل از آنکه دست آن ناپاک به آن دختر برسد، باید فراریش بدهم، حتی اگر به قیمت جانم تمام شود» یارعلی که این حرف را شنید چاقویی که از دزدان به بهانه ذبح شکارها گرفته بود، به زانیار داد تا در زیر لباسش بگذارد و گفت: «پسرم، من تا به آخر با تو هستم، هر کاری که صلاح میدانی، انجام بده.» زانیار به او گفت که همانجا بماند و خود به درون چادر رفت. افسون و ارغون هنوز داشتند در مورد عروسی شوخی می‌کردند و شاهزاده را مسخره می‌کردند. زانیار خشم خودش را فرو خورد و در موقعیت مناسب، صدای خودش را تغییر داد و میان حرف آنها پرید و گفت: «آقا، اگر می‌خواهید عروسی بگیرید، پس باید به دوستانتان هم بگویید که این شام عروسی است که می‌خورند و اگر نه مفت مفت این شام خوب را می‌خورند و بعد طلبکار شما می‌شوند!»
ارغون خندید و گفت: «این کله سرخ، حرف حقی زد. بیا تا به همه اعلام کنیم و به مناسبتش شادی بخوریم!» بعد دست افسون را گرفت و از چادر خارج شد. گرگین و شیرغلام هم به دنبال آنها خارج شدند. زانیار همین که شنید، ارغون در حال فراخواندن یارانش است، فرصت را مناسب دید و چاقو را بیرون کشید و به سمت فرزانه رفت. فرزانه که از آن هیبت کافرمعاب سرخ سر، ترسیده بود، خودش را جمع کرد. زانیار به آرامی گفت: «نترس، من زانیارم، برای آزادیت آمدم.» و با چاقو بندهای او و شاهزاده را پاره کرد. شاهزاده شمشیری برداشت، فرزانه هم می‌خواست خنجری بردارد، اما زانیار که چشمش به جعبه جواهرات شاه افتاده بود، آن را به دستش داد و خود خنجر را برداشت. سپس به انتهای چادر رفت و پشت آن را از هم شکافت و در حالی که ارغون در جلوی چادر داشت مقابل یارانش به برادرش تبریک می‌گفت، آنها از پشت آن خارج شدند و همراه یارعلی که منتظرشان بود، به دل تاریکی شب زدند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *