داستان دنباله دار یک عیار و چهل طرار (89): در دام

خلاصه: خواندیم که افسون برای انتقام از زانیار که برادرش را کشته، به راهنمایی سیاه‌پوش ناشناسی، استاد او یاور را دزدید. زانیار نیز در عوض شهرنوش همسر افسون را همراه خود کرد و راهی محل قرار شد. در راه شهرنوش داستان آشنائی خودش با افسون و آنچه که بر افسون گذشته را تعریف کرد. در نهایت آنها در شبی تاریک در مقابل دروازه مورچه خورت با هم روبرو می‌شوند.
زانیار به افسون که روبرویش ایستاده بود، نگاهی کرد و در پاسخ اینکه چرا به تنهایی نیامده است، گفت: «فقط بهانه‌ای آوردم که مطمئن بشوم، استادم به سلامت آزاد می‌گردد!» افسون پرسید: «کی است که خودش را زیر چادری زنانه مخفی کرده است؟» زانیار نیز با خونسردی پاسخ داد: «همسرت را از خانه جدیدش در خوزان به همراه آوردم!» افسون با خشم دستش را بر روی خنجرش گذاشت. اما زانیار که این حرکتش را دید گفت: «اینجا که نمی‌خواهی دست به کاری نابخردانه بزنی؟ اگر من یک فریاد بزنم. نگهبانان و محافظان کاروانها بر سرت می‌ریزند. همسرت در سلامت است اما من اثری از استادم نمی‌بینم؟ یاور کجاست؟» افسون به جای پاسخ به او شهرنوش را صدا زد و پرسید آیا حالش خوب است؟ شهرنوش نیز در جواب مطمئنش کرد که زانیار با او به خوبی رفتار کرده و جای هیچ نگرانی نیست و سوال زانیار را تکرار کرد که یاور کجاست؟
افسون نیز در پاسخ رو به زانیار کرد و گفت: «اینجا قرار گذاشتم چون می‌خواستم مطمئن بشوم که تنها هستی. یک فرسخی است که به دنبالت بودم و تعجب کردم وقتی دیدم همراه با خودت آوردی. اما اینجا جای خوبی برای صحبت کردن نیست. اگر یاور را می‌خواهی به دنبال من بیا!» و بعد به زانیار پشت کرد و به سمت دیوارهای شمالی قلعه رفت. زانیار با فاصله او را دنبال ‌کرد و هر جا که سیاهی سایه افسون وارد تاریکی می‌شد، با احتیاط صبر می‌کرد که از تاریکی خارج شود و بعد به دنبالش می‌رفت و به شدت مراقب بود که فاصله‌شان هیچگاه از بیست گام کمتر نشود. در همان حال شهرنوش نیز به دنبال آن دو روان بود.
بعد از گذشت مدتی افسون از دیوار فاصله گرفت و به سمت بیابان رفت. چون به میانه بیابان رسید. ایستاد و رو به زانیار کرد و گفت: «حالا همسرم را رها کن!» زانیار نگاهی به اطراف کرد و چون کسی را در آنجا ندید پرسید: «پس یاور کجاست؟ من تا او را نبینم، همسرت را رها نمی‌کنم.» افسون گفت: «خیالت از یاور راحت باشد. از اول هم من با او کاری نداشتم. فقط می‌خواستم تو را به اینجا بیاورم تا انتقام برادرم را از تو بگیرم.» زانیار در حالی که افسار اسبی که شهرنوش بر آن سوار بود را گرفته بود، به سمت قلعه برگشت و در همان حال نیز گفت: «من تا یاور را زنده نبینم، همسرت را رها نمی‌کنم!» افسون با صدای بلند سوتی زد و زانیار دید که دو سایه سیاه بین او و دیوار قلعه قرار گرفتند. افسون خندید و گفت: «راه فراری نداری! ما سه نفریم و تو تنهایی!» زانیار در حالی که خودش را به اسب می‌چسباند تا کسی حرکت بعدیش را نبیند، گفت: «البته با یک گروگان. مگر اینکه زندگی زنی که همه عشق و آرزوهایش را به پای تو ریخته برایت ارزشی نداشته باشد!» افسون به فکر فرو رفت و بعد از مدتی سکوت گفت: «تو او را نخواهی کشت، دلرحم تر از آن هست. می‌شناسمت.» زانیار که می‌دید دو سایه پشت سرش به آرامی دارند به او نزدیک می‌شوند. از گوشه شالش گلوله‌ای آهنی در آورد و در فلاخن گذشت و در حالی که آن را تاب می‌داد گفت: «من شاگرد خودت هستم. به غیر از بی‌رحمی چی یادم دادی!»
و بعد گلوله آهنی را رها کرد. یکی از دو نفری که پشت سرش بود، فریادی از درد کشید و دستش را به سرش گذشت و نفر دوم نیز به سمت او رفت. افسون از دور خطاب به آنها فریاد زد: «چی شد؟» و کسی پاسخش داد: «کسی تیر انداخت! تنها نیست!» و افسون در پاسخش گفت: «مراقب باشید. نگذارید جلو بیایند، من خودم به حساب این حرام زاده می‌رسم!»

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *