همین الان فهمیدم که توی اصفهان زلزله اومد. البته من علیرغم حضورم در اصفهان چیزی حس نکردم. داشتم آخر شب به کارهای متفرقه و ایمیلهای یک هفته منتظر مانده می رسیدم که دیدم مردم توی دنیای اینترنت به جنب و جوش افتادند. خلاصه مطلب اینکه هر چند زلزله اینجا خیلی شدید نبود، اما به همین...
دسته: خاطرات ادبی
کرم کتاب و تبلت
چند وقتی بود که در فکر خرید یک تبلت بودم که هم بتوانم بعنوان یک کتابخوان دیجیتالی و هم بعنوان یک دروازه دسترسی به اینترنت از آن استفاده کنم. اما در نهایت این همت دوست عزیز فرهاد بود که تبلت Google Nexus 7 را به دست من رساند. بنابراین مراسم خواستگاری من از تبلت خیلی...
دشمنان
تازگیها فهمیدم که آمریکاییها نه تنها دشمنان ملت ما هستند، بلکه دشمنان قسم خورده ادبیات ما هم هستند. و اگر نه برای چی درست چند روز بعد از تمدید دو ساله هاست سایت، به من خبر دادن که به دلیل دامنه .ir نمیتوانند به من خدمات بدهند. و بدون هیچ اخطاری خدمات سایت را قطع...
مینویسم پس هستم
امشب آخرین فرصت شرکت در هفتمین دوره مسابقه داستان نویسی گمانه زنی است. امسال به دلیل شرایط خاص مسابقه، من پنج تا از داستانهایم را برای شرکت در مسابقه فرستادم. دیشب آخرینش را به نام «روز نو» تمام کردم که داستانی است در مورد نوروز و هفته قبل ویرایش روی یکی به آخر مانده یعنی...
سفر رفت و برگشت به دنیای فانتزی
من همیشه خیلی دوست داشتم در مراسم های آکادمی یا فنزین شرکت کنم. اما دوری راه، غولی بود که سخت میشد از سدش گذشت. امسال از مدتها پیش برای حضور در جمع دوستان برنامه ریزی کرده بودم و تازه این قبل از آن بود که مشخص بشود قرار است ماموریتی هم در این مراسم داشته...
درباره چهارشنبه متفاوت
چهارشنبه متفاوت یکی از بدقلقترین داستانهای کوتاهی بود که نوشتم. در اصل وقتی داشتم داستان «روز نو» را برای نوروز مینوشتم که بتوانم آن را به یکجائی قالب کنم، این ایده به ذهنم رسید. از آنجا که فکر نمیکردم وقت زیادی از من بگیرد و حداکثر یک یا دو روز برای نوشتن یک داستان هزار...
لحظه دیدار
بالاخره اسباب کشی به منزل جدید تمام شد. «در اسباب کشی همان لذتی است که در مسافرت است» یادم نیست این جمله از کی بود، اما نقل قولی بود در یکی از سرفصلهای کتاب بسیار دوست داشتنی «خانواده من و بقیه حیوانات» و همیشه در اسباب کشیهای دوستان ورد زبان من بود. اما از آنجا که خودم ساکن خانه اجارهای نبودم، کمتر این لذت را درک میکردم. تا اینکه بر اثر نفرین دوستان و فراز و نشیب زندگی، بالاخره دچار آن شدم.
یادم میآید دو سال پیش در همین ماه، با اشک و آه کتابهای را از گوشه و کنار خانه قدیمی جمع میکردم و درون کارتنهای که با زحمت از بقیه اعضای خانواده قرض گرفته بودم، میگذاشتم. در هر جای خانه میشد ردی از کتابهای من پیدا کرد. از کمد شخصی لباسهایم گرفته تا کمدهای دکوری اتاق پذیرایی و یا طاقچههای تزئینی اتاقهای قدیمی. مشکل اینجا بود که داشتیم به خانهای با فضای کوچکتر نقل مکان میکردیم که تقریباً فضای برای کتابهایم نداشت. و همه خانواده با اصرار درخواست میکردند که کتابهایم را به حراج بگذارم و از شرشان راحت بشوم. بدون آنکه بدانند این درخواست سادهشان برای من چقدر دردناک است چیزی در حد درخواست قطع رابطه با یک دوست نزدیک.
با این وجود من لجوجانه به کتابهایم چسبیدم و حتی حاضر شدم در فضائی کوچک و بهم فشرده منزل اجارهای آنها در قفسهای کارتنیشان بازداشت کنم، اما دل از آنها نکنم.
وقتی بالاخره بعد از نزدیک به دو سال اسباب کشی کردیم به خانه جدید و فضائی کمی بیشتر پیدا کردم، بالاخره توانستم کتابهایم را از قفسهای کارتونیشان در بیاورم، لحظات خاطره انگیزی بود. مثل لذت ناب تجدید دیدار با دوستان قدیمی. هر چند این دوستان قدیمی باحالتی قهرگونه ساکت و اخم آلود بودند. اما من تک تک آنها را در آغوش گرفتم و خاطراتم را با آنها تجدید کردم.
کتابهای ۲۵ تومانی ژول ورن من را برد، به دوران مدرسه و زمانی که از پول تو جیبی هفتهای ۵ تومان پس انداز میکردم تا بتوانیم بعد از یک ماه و نیم الی دو ماه یک کتاب جدید از ژول ورن بخرم و با او به مسافرتهای عجیب و غریب بروم. از سفر پر هیجانی به همراه قهرمان دوست داشتنیش «میشل استروگف» در استپهای روسیه و یا مسافرتی سریع در «هشتاد روز به دور دنیا» با آقای فاکس دوست داشتنی و سفری طولانی در اعماق دریا و یا دل زمین یا سفر رفت و برگشت به ماه به همراه چندتا پروفسور جالب! اما از همه جالبتر سفری طولانی به دور دنیا با «فرزندان کاپیتان گرانت» بود. بدون شک میتوانم بگویم اگر هلهوله خور نشدم، تقصیر ژول ورن بود که این لذت کودکی را از من گرفت!
وقتی «ماجراهای هاکلبری فین» را در دست گرفتم، به یادم آورد که چطور آن را در تابستان سالی که دو راهنمائی را تمام کرده بودم، خریدم. سالی که پدر و مادرم به حج رفته بودند و ما مدت طولانی در منزل خالهام در تهران ساکن بودیم و کتاب را هم از فروشگاه سپه تجریش خریدیم و برایم خیلی جالب بود که چنان فروشگاهی محصولاتی مثل کتاب هم ارائه میکرد. اما این شروع دوستی من و هاک بود، و هر چند من تمام کتابهای مارک تواین را خریدیم، اما هیچکدام برای من هاکلبری فین نشد و سالهای سال، این کتاب را دوباره خوانی کردم و هر بار هم از ماجراهای پر فراز و نشیبش لذت بردم.
مجموعه کوههای سفید، من را به کتابخانه کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان برد. جائی که در آخرین سالهای نوجوانی کشفش کردم و با ولع بسیار در حالی که دیگران خودشان را برای امتحانات سال سوم راهنمائی و تعیین رشته آمده میکردند، یکی یکی آنها را میخواندم.
آخ جان، باز هم خواهم نوشت!
از کلاس دوم راهنمائی، یعنی از 14 سالگی به طور جدی به نویسندگی فکر میکردم و صد البته مینوشتم. هر چه سنم بالاتر میرفت شور و شوقم برای نوشتن بیشتر و بیشتر میشد و سرعت نوشتنم هم بیشتر. در دبيرستان ديگر به طور جدی تصميم گرفته بودم که نويسنده بشوم. در آن دوران حتی وقت هم کم میآوردم و با کمال دست و دلبازی تمام کلاسهای ادبیات و معارف اسلامی را مشغول نوشتن میشدم و دبیران خوش خیالم فکر میکردند که من با این سرعت در حال رونویس صحبتهای آنها هستم!
آرتور سی.کلارک: نویسنده ای که دیگر نخواهد نوشت
امروز از مرگ آرتور سی.کلارک باخبر شدم. اصل خبر از قرار زیر بود: آرتور سی کلارک نویسنده علمی تخیلی درگذشت سِر آرتور سی کلارک، نویسنده بریتانیایی داستان های علمی-تخیلی در سن ۹۰ سالگی در سریلانکا درگذشته است. آقای کلارک که در سامرست متولد شده بود در سال ۱۹۶۸ با یک داستان کوتاه به نام...