لحظه دیدار

بالاخره اسباب کشی به منزل جدید تمام شد. «در اسباب کشی همان لذتی است که در مسافرت است» یادم نیست این جمله از کی بود، اما نقل قولی بود در یکی از سرفصلهای کتاب بسیار دوست داشتنی «خانواده من و بقیه حیوانات» و همیشه در اسباب‌ کشی‌های دوستان ورد زبان من بود. اما از آنجا که خودم ساکن خانه اجاره‌ای نبودم، کمتر این لذت را درک می‌کردم. تا اینکه بر اثر نفرین دوستان و فراز و نشیب زندگی، بالاخره دچار آن شدم.
یادم می‌آید دو سال پیش در همین ماه، با اشک و آه کتابهای را از گوشه و کنار خانه قدیمی جمع می‌کردم و درون کارتن‌های که با زحمت از بقیه اعضای خانواده قرض گرفته بودم، می‌گذاشتم.… (ادامه مطلب)

بیشتر بخوانید

آخ جان، باز هم خواهم نوشت!

اولين داستانم، يک قصه کودکانه بود درباره حیوانات جنگلی که در مقابل متجاوزان مقاومت می‌کردند. داستان بعدی که شروع کردم یک وسترن بسیار طولانی بود به نام «جرج جکسون» که سرگذشت کودک بی‌سرپرست فقیری بود که تبدیل به یک کابوی هفت‌تیرکش شده و در گیر ماجراهای عجیبی می‌شد که فقط یک نوجوان عاشق وسترن می‌توانست به آنها فکر کند. در میانه این کار یک داستان کوتاه پهلوانانه به نام «چهار دلاور» هم نوشتم و بعد از آن شروع کردم به نوشتن داستانها علمی/تخیلی در مورد جنگ‌های فضائی. و بعدتر هم جذب داستان‌های جاسوسی و اکشن شدم.
هر چه سنم بالاتر می‌رفت، داستان‌ها هم پخته‌تر می‌شد.… (ادامه مطلب)

بیشتر بخوانید

من و کلاه برداری کارت کتاب ایران

فکر مى‌کنید وقتى چنین تبلیغات گسترده‌اى تلویزیونى در مورد کارت کتاب ایران مى‌شود، دهن چه کسى زودتر از همه آب مى‌افتد و بنابراین در دام مى‌افتد؟! فکر مى‌کنم شما هم حدس زده باشید که من با تعجب و خوشحالى از همان اولین تبلیغ پیگیر ماجرا بوده‌ام و اما بعد، با توجه به این که من ساکن اصفهان هستم، اولین فکرى که به نظرم رسید این بود که یک زنگ بزنم و بپرسم که آیا در اصفهان کتابفروشى هست که این کارت اعتبارى! را قبول کند؟ پاسخ این بود که به محض عضو شدن لیست نمایندگى‌هاى فروش برایتان ارسال مى‌گردد! اگر من آدم باهوشى بودم باید از همین جواب به ماجرا پى‌ مى‌بردم.… (ادامه مطلب)

بیشتر بخوانید