آخرین ایستگاه

باربر «شادترین هم‌سفر» با ضربه‌ای آرامی به «آخرین ایستگاه» متصل شد. ایرج با خستگی صدای مراحل مختلف اتصال را پیگیری می‌کرد و بی‌صبرانه منتظر بود که محموله جدید را دریافت کند. آمدن این باربرها هیچ هیجانی نداشت. آن‌ها با بار غیر جاندار می‌آمدند، بنابراین می‌توانستند بدون محدودیت از کانال‌های ابرفضا استفاده کنند. مسافرتی که برای...

دوئل با کامپیوتر

 مقدمه سال آخر دبيرستان در حالی که همه نگران امتحانات ديپلم و کنکور ورودی دانشگاه بودند، من نگران قهرمان داستان جديدم بودم. داستان از نظر خودم يک علمی/تخيلی ناب بود، دنيايي را در آينده به تصوير کشيده بودم که کامپيوترها همه چيز را کنترل می‌کردند. آن زمان نمی‌دانستم اين تم چقدر نمونه‌های ناب‌تر دارد. از...

وضعیت کد 13

توي يک سفينه بزرگ سرگردان در اعماق فضا، سرگرمي‌هاي کمي براي يک مسافر قاچاق وجود دارد. اما خوشبختانه من يک لژ اختصاصي براي ديدن نمايشهاي ويژه داشتم. در نزديکي مخفيگاهم و در کنار اسلحه‌خانه اختصاصي فرماندهي، يک سالن آمفي‌تاتر کوچک قرار داشت که بيشتر براي جلسات مهم و محرمانه فرماندهي از آن استفاده مي‌شد. جلساتي که براي آن تبليغ نمي‌شد و دعوت‌نامه‌اي هم فرستاده نمي‌شد. هميشه هم دو نفر نگهبان مسلح جلوي در مي‌ايستادند تا از ورود افراد متفرقه جلوگيري کنند. هر چند کسي نمي‌توانست جلوي من را که از پشت کانالهاي هواکش نظاره‌گر جلسه بودم را بگيرد، اما فهميدن وجود چنين جلساتي به مقدار زيادي شانس بستگي داشت که خوشبختانه اينبار از آن برخوردار بودم و درست وقتي که از خواب سرشب بيدار شده بودم و داشتم به دنبال غذا مي‌رفتم، متوجه شدم که در سالن خبري است. بنابراين پيدا کردن غذا را به بعد موکول کردم و خودم را به پشت دريچه‌هاي هوا کش سالن رساندم. خوشبختانه هواکش‌ها خاموش بودند و بخوبي مي‌شد توي سالن را ديد و صداي آنجا را شنيد.
توي سالن تعدادي از دانشمندها و دکترها جمع شده بودند. کمي نااميد شدم، بيشتر دوست داشتم چندتا افسر سبزپوش توي سالن باشند، تا اين دکترهاي سفيدپوش و دانشمندهاي نيلي‌پوش. اما همين هم بهتر از هيچ چيز بود. جلسه هنوز شروع نشده بود و آنها هم دسته دسته شده و با هم حرفي مي‌زدند. درست وقتي که حوصله‌ام سررفته بود، ناگهان در اصلي سالن باز شد و خود شخص ناخدا، معاونش، فرمانده نيروي امنيتي، سر مهندس سفينه و رئيس اتحاديه کارگران فضائي و و سفينه‌دار چاق و چاپلوس و تعدادي نظامي ديگر وارد شدند. تا بحال اين همه آدم‌هاي عالی رتبه را يکجا نديده بودم.

صاعقه سیاه

اين داستان ادامه  مستقلی است بر  «مبارزه برای آزادی»

 


منتظرین مرگ

 

همه جا از اخبار وحشت آور پر شده بود و ساکنین زمین در اين چند روز اخیر آرام و قرار نداشتند. هر ساعت از رصدخانه‌ها خبرهای تازه‌ای حاکی از نزدیک‌تر شدن سفینه‌های ناشناس به زمین شنیده می‌شد. تمام سیستم‌های تدافعی و تهاجمی روی زمین و ماه آماده شده بودند. ناوگان زمین که شامل بيش از دو هزار سفینه جنگنده و نزديک يک صد رزم ناو بود برای مقابله احتمالی آماده شد.
چند روز بعد با تلسکوپ‌های معمولی نیز می‌شد ناوگان غریبه را دید. چهار سفینه عظیم که در چهار راس یک لوزی حرکت می‌کردند. دانشمندان طول هرکدام ازآنها را پنج کیلومتر و قطر هرکدام را نزديک به هزار و پانصد متر تخمین می‌زدند. حتی تصور چنین اجسامی به این بزرگی مشکل بود. ناوگان زمين در مقابل اين اجسام مانند مگس‌ها و گنجشک‌هایی بود در مقابل چهار فیل غول پیکر و این بر وحشت زمینی‌ها می‌افزود.

مبارزه برای آزادی

فصل اول: آغاز مسافرت

به ظاهر آرام به نظر می رسید. تمامی سطح آن را شن‌ها پرکرده بودند. بیابان‌های گرم و بی آب آن وجود هر موجود زنده‌ای را تکذیب می‌کرد. اما ناگهان از گوشه‌ای لوله سیاهی از زیر شن‌ها بیرون آمد و مدتی به اطراف چرخید. و سپس دوباره به زیر شن‌ها فرو رفت. چند لحظه بعد شکافی در میان شن‌ها پديدار شد و بلافاصله تعداد زیادی خودرو از آن خارج شدند. و شروع به کندن قسمتی از زمین کردند. در عوض چند دقیقه مساحتی به ابعاد 1 کیلومتر در1 کیلومتر را به اندازه چند متر کندند و سپس به سمت شکاف رفتند. وقتی که آخرین خودرو وارد شکاف شد ناگهان زمین شروع به لرزیدن کرد و با صدای بلندی غرید. ناگهان جسم بزرگی که شبیه یک ذره بین بود از درون گودال کنده شده و بیرون آمد.

Scroll to top