خواندیم که مرداس جاسوس عثمانی تلاش کرد که با کمک دستیارش، شاه عباس را ترور کند و وقتی موفق به اینکار نشد با شایعه کشته شدن شاه، شهر را به آشوب کشید. مصطفی شیرفروش شاه را نجات داد و شاه با کمک اللهوردیخان به کاخی برگشت اما اوضاع کاخ هم مثل شهر بهم ریخته بود. حال ادامه داستان ...
برچسب: داستان بلند
داستان دنبالهدار یک عیار و چهل طرار (133): شاه پشت درب کاخ
خلاصه: خواندیم که مرداس جاسوس عثمانی، تلاش کرد که با کمک دستیارش شاه عباس را ترور کند و وقتی موفق به اینکار نشد، خود با فریاد «شاه را کشتن»، آشوب عظیمی در شهر به راه انداخت. در این حال اسب شاه رم میکند و او را از میان محافظانش خارج و به درون کوچههای شهر...
فصل هشتم: مکتوب جن
هیچ وقت فکر نمیکردم از دیدن یک عفریت بدریخت دو متری اینقدر خوشحال شوم. وقتی مندیل در را باز کرد و وارد اتاق شد، تقریباً ساعتی از نیمروز گذشته بود. عفریتها مدتها پیش ظرف میوه را تمام کرده بودند. سه تا از عفریتها که در اطراف من روی صندلی نشسته بودند، عملاً در حال چرت زدن بودند و عفریت چهارم در گوشه اتاق داشت زیر گوش عفریت ماده حرفهای زمزمه میکرد.
با ورود ناگهانی مندیل هر چهارنگهبان با سرعت خودشان را جمعجور کردند و گرد من که هنوز روی صندلی بسته شده بودم و به زور تکهای پوست هندوانه در دهانم گذاشته بود، جمع شدند. مندیل با دیدن من در آن حال عصبانی شد و فریاد زد:«چرا او را هنوز بستهاید؟ مگر نگفتم که بازش کنید؟» و بعد به سرعت جلو آمد و با خنجری طنابهای من را برید.