پیراهن وصله‌دار – داستان کوتاه مناسبتی اربعین حسینی

پیراهن وصله دار

– «برات» تو هم بیا بریم. خوش میگذره به خدا، اوسا میگه همه چیز مفتیه، کلی چلوکباب میخوریم. حسن صافکار و شاگرداش هم با ما میاند.

– نه من نمییام. بی بی تنها می مونه. اوسا هم میگه نباید کار مردم را زمین بگذاریم. اگر من بیام دست تنها میمونه.

– دروغ نگو، من که میدونم دلت اینه که با ما بیایی ولی اوس غلام بهت اجازه نمیده! نترس، همه تو رو میشناسند. توی این خیابون پیش هر کی بخوای میتوانی کار بکنی. این غلام سگ سبیل رو ول کن و بیا بریم

– نه. نمیشه. اوسا غلام حق به گردنم داره.… (ادامه مطلب)

Read more