یک عیار و چهل طرار – قسمت 53: ارغون در دام داروغه

خلاصه: خواندیم که ارغون راهزن، با کمک یارانش و گرگین خان می‌خواهد افسون دغل، برادر دزدش را که بخاطر سرقت از خزانه‌دار زندانی است از دست افراد داروغه فراری بدهد.

آن روز صبح ده نفر از افراد داروغه برای جابجا کردن افسون به زندان شاهی رفتند و افسون را که در غل و زنجیر بود، بیرون کشیدند و به سمت زندان کشیکخانه به راه افتادند. کمی جلوتر در خیابان اصلی گروهی بیکاره به دنبالشان راه افتادند و برخی با میوه گندیده به سر و روی افسون می‌زندند و می‌خندیدند. اما نگهبانان توجه‌ای به آنها نمی‌کردند. افسون نیز سعی می‌کرد سرش را بین دست‌های زنجیر شده‌اش پنهان کند تا کمتر آسیب ببیند.(ادامه مطلب)

بیشتر بخوانید

یک عیار و چهل طرار – قسمت 52: خیانت سه جانبه

خلاصه: خواندیم که گرگین خان با کمک افسون، خزانه‌دار را فریفته و صندوقچه جواهرات را دزدید. اما در حالی که افسون دستگیر و زیر بازجوئی است، گرگین با ارغون و دیوان‌بیگی که هر دو برادران افسون هستند در فکر رهایی او هستند.
عصر آن روز برادران افسون و گرگین دوباره گرد هم جمع شدند و اخبارشان را با هم تبادل کردند. گرگین و ارغون خانه‌ای در کنار زندان پیدا کرده بودند که گرگین می‌گفت پشت به پشت دالان زندان است. در خانه تنها یک پیرمرد و پیرزن زندگی می‌کردند. دیوان‌بیگی نیز صحبتی که با شاه کرده بود و نتیجه آن را گفت و افزود شنیده است که حاتم‌بیگ وزیر برای ببرک‌خان داروغه پیام فرستاده که فردا صبح زندانی برای افسون آماده و افرادش را برای انتقال او به زندان بفرستد.(ادامه مطلب)

بیشتر بخوانید

یک عیار و چهل طرار – قسمت 51: مقدمات فراری دادن افسون

خلاصه: خواندیم که گرگین خان با کمک افسون، خزانه‌دار را فریفته و صندوقچه جواهرات را دزدید. اما در حالی که افسون دستگیر و زیر بازجوئی است، گرگین توسط ارغون، برادر افسون که یک راهزن است، اسیر و به نزد برادر دیگر افسون که دیوان‌بیگی شهر است، ‌برده می‌شود.
دیوان‌بیگی چون از زبان ارغون شرح گرفتاری افسون را شنید، اشک از چشمانش جاری شد و گفت: «برادر جان، در این چند روز که این خبر را شنیدم، آرام و قرار ندارم. اما هر چه فکر می‌کنم، راهی به نظرم نمی‌رسد. افسون به دستور وزیراعظم در نزد محافظان شاه زندانی است و به عدلیه فرستاده نشده و من هیچ راهی برای رسیدن به او ندارم.».(ادامه مطلب)

بیشتر بخوانید

یک عیار و چهل طرار – قسمت 50: برادر سوم

خلاصه: خواندیم که گرگین خان با کمک افسون و با حیله‌ای خزانه‌دار را فریفته و صندوقچه جواهرات را دزدید و متواری شد در حالی که افسون دستگیر و زیر بازجوئی است، گرگین توسط ارغون، برادر افسون که یک راهزن است، اسیر می‌شود.
گرگین و ارغون شهر را دور زدند و به جای دروازه فارس از دروازه ری وارد اصفهان شدند. گرگین همش در فکر آن بود که بتواند به نوعی بر سر ارغون هم کلاه بگذارد و دوباره به جواهرات برسد. اما با تدبیر ارغون، نمی‌دانست جواهرات کجاست. لذا تصمیم گرفته بود با او همکاری کند تا به مقصود خود برسد.(ادامه مطلب)

بیشتر بخوانید

یک عیار و چهل طرار – قسمت 49: برادران

خلاصه: خواندیم که گرگین خان با کمک افسون و با حیله‌ای خزانه‌دار را فریفته و صندوقچه جواهرات را دزدید و متواری شد در حالی که افسون توسط زانیار دستگیر و تحت بازجوئی وزیراعظم قرار گرفته بود گرگین هم توسط راهزن معروف، ارغون اسیر ‌شد.
هنگامی که ارغون و همراهانش به اردوگاه مخفیشان در میان کوه‌ها رفتند، ارغون دستور داد گرگین را به حضورش بیاورند. چون گرگین را به چادر ارغون آوردند، ارغون گفت: «این هم خلوت، حال بگو به غیر از آن صندوقچه چه داری به ما بدهی؟» گرگین در پاسخش گفت: «من جز یک خبر بد برایت ندارم، اصلا برای همین داشتم به فارس می‌آمد تا شاید بتوانم تو را پیدا کنم و خبر برادرت را به تو بدهم.»(ادامه مطلب)

بیشتر بخوانید

یک عیار و چهل طرار (48): ارغون راهزن

خلاصه: خواندیم که گرگین خان با کمک افسون و با حیله‌ای خزانه‌دار را فریفته و صندوقچه جواهرات شاه عباس را دزدید و متواری شد در حالی که افسون توسط زانیار دستگیر و تحت بازجوئی وزیراعظم است.
آن روز قافله‌ی کوچکی که گرگین خان همسفر آن بود، نزدیک ظهر به گردنه لاشتر رسید. آن گردنه هر چند در نزدیکی شهر اصفهان قرار داشت، اما به دلیل دره‌های متعدد آن معمولاً محل مناسبی برای راهزنها بود. بخصوص حالا که به دلیل جنگ با ازبکان، بیشتر نیروها به خراسان اعزام شده بودند. کاروانیان عجله داشتند که با سرعت از آنجا رد شوند اما ناگهان از میان دره‌ای چهل سوار با چهره‌های پوشیده و شمشیرهای در دست به سمتشان یورش بردند و آنها را محاصره کردند.(ادامه مطلب)

بیشتر بخوانید

یک عیار و چهل طرار – قسمت 47: گریز گرگین

خلاصه: خواندیم که افسون دغل و گرگین خان با حیله‌ای خزانه‌دار را فریفته و هر کدام با گنجینه‎ای جداگانه، فراری شدند. خزانه‌دار به دستور شاه دستگیر شد و زانیار با کمک ننه‌سرباز، افسون را پیدا و گرفتار می‌کند. سپس او را نزد حاتم‌بیگ وزیر می‎برد. حاتم بیگ نیز با حضور به موقع نزد شاه، شرایط آزادی خزانه‌دار را فراهم می‌کند.
خزانه‌دار و وزیراعظم که از نزد شاه بیرون آمدند، خزانه‌دار سجده شکر به جا آورد و سپس از وزیر پرسید «چگونه توانستید این دزد نابکار را گرفتار کنید؟» وزیر در پاسخش گفت: «کار من نبود. جوانکی به نام زانیار نیستانکی از شاگردان یاور بود که او را دستگیر و به نزد ما آورد.(ادامه مطلب)

بیشتر بخوانید

یک عیار و چهل طرار – قسمت 46: رهایی خزانه‌دار

خلاصه: خواندیم که افسون دغل و گرگین خان با حیله‌ای خزانه‌دار را فریفته و هر کدام با گنجینه‎ای جداگانه، فراری شدند. خزانه‌دار به دستور شاه دستگیر شد و زانیار با کمک ننه‌سرباز، افسون را پیدا و گرفتار می‌کند. سپس به نزد حاتم‌بیگ وزیر می‎رود تا گره از کار بکشاید.
ماموران وزیر به جایگاه افسون رفته و او را که از سقف آویزان بود، پایین آوردند. افسون که بهوش آمده، چون چشمش به زانیار افتاد، شروع به دشنام دادند کرد و گفت: «ای نمک به حرام، تو چطور زنده‌ای؟ من خودم خنجر را در قلبت فرو کردم!» و بعد شروع به فحاشی کرد که به اشاره زانیار، دهان او را بستند.(ادامه مطلب)

بیشتر بخوانید

یک عیار و چهل طرار – بخش 44: گرفتاری افسون

خلاصه: خواندیم که افسون دغل و گرگین خان با حیله‌ای خزانه‌دار را فریفته و هر کدام با گنجینه‎ای جداگانه، فراری شدند. خزانه‌دار به دستور شاه دستگیر شد. ننه‌سرباز مامور مراقبت از خانه شهرنوش، همسر افسون می‌شود. چون شبی افسون به خانه شهرنوش رفت، ننه‌سرباز به حقه کف‌بینی او را در خانه نگه‌داشت و برای یارانش پیام فرستاد.
وقتی زانیار خبر پیدا شدن افسون را شنید، نخست جهت کسب اطلاع، مخفیانه خودش را به سقف خانه شهرنوش رساند و صدای افسون را شنید که مشغول صحبت با ننه‌سرباز و شهرنوش بود. سپس پایین آمد و به نزد مصطفی شیرفروش رفت. ابتدا شاگرد او را مجبور کرد لباسش را با او عوض کند.(ادامه مطلب)

بیشتر بخوانید

یک عیار و چهل طرار – قسمت 45: حاتم بیگ وزیر

خلاصه: خواندیم که افسون دغل و گرگین خان با حیله‌ای خزانه‌دار را فریفته و هر کدام با گنجینه‎ای جداگانه، فراری شدند. خزانه‌دار به دستور شاه دستگیر شد و زانیار به کمک ننه‌سرباز، افسون را پیدا و گرفتار کرد.
چون افسون بیهوش شد، زانیار با طنابی دست و پای او را به سختی بست و سپس از تیر سقف آویزانش کرد. آنگاه به این فکر افتاد که چه کار کند. تصمیم گرفت به نزد داروغه برود با تحویل دادن افسون، خود را نزد داروغه نشان دهد تا شاید بتواند روزی از او دخترش را خواستگاری کند.
هر چند شب شده بود، اما به امید دیدن فرزانه اول به سمت خانه داروغه به راه افتاد.(ادامه مطلب)

بیشتر بخوانید