یک عیار و چهل طرار – قمست یازدهم

خلاصه قسمت‌های قبل: شاه سه روز به داروغه برای یافتن دزد ابریشم فرصت می‌دهد. داروغه ناامید به حیله دستیارش، با قول ازدواج دخترش با افسون سرکرده دزدها، از او می‌خواهد دزد را پیدا کند. افسون که نمی‌تواند دزد را پیدا کند دست به صحنه سازی می‌زند تا مقنی لالی را به جای دزد، جا بزند. اما زانیار که در پی نجات دختر داروغه است، نیز در اطراف تحقیق کرده و وقتی داروغه در حضور شاه، مقنی را دزد خطاب کرد، ابتدا یاور از او دفاع می‌کند که نزدیک بود خودش قربانی خشم شاه شود اما بعد زانیار از راه رسید.
آن ظاهر عجیب و آشفته و آن فریاد بلند در مقابل شاه، باعث شد میدان در سکوت فرو برود و همهمه بخوابد. زانیار مستقیم جلو رفت تا مقابل شاه و در کنار قنبر قرار گرفت و با صدای بلند گفت: «ای شاه ایران نگذار که به مکر گروهی حیله‌گر مردی بیگناه کشته شود. ماجرای ابریشم دزدی، تماماً یک حیله است. اما مقصر کردن این مرد، بیگناه حیله‌ای بدتر از آن است. در این ماجرا از ابتدا ابریشمی در کار نبوده است.» امین‌التجار از گوشه میدان گفت: «ای مرد چه دروغی می‌گویی؟ من و همکارانم، ابریشم را دیده‌ایم. از بهترین نوع ابریشم چینی با نقش و نگاری بی‌نظیر بود. من خودم ابریشم آنها را حتی برای دربار پسندیدم و نمونه بردم.» زانیار رو به او کرد و گفت: «آری، نمونه‌های از ابریشم چینی به شما نشان دادند. اما تو که خبره اینکار هستی، قبل از هر چیزی بگو آیا این بار ابریشمی که مقنی را در کنارش دستگیر کردند، از همان بار است.» امین‌التجار با اشاره شاه جلو رفت و نگاهی به بار ابریشمی که افسون در حمام خرابه گذاشته بود، انداخت و بعد با تعجب گفت: «نه، این ابریشم خراسانی است که در قائنات به دست می‌آید و در مشهد بافته شده است.» شاه هم با تعجب سری تکان داد و نگاهی خشمناکی به داروغه کرد. زانیار ادامه دارد: «ای شاه، این نشان می‌دهد که مقنی کاری با دزدی نداشته است. اما اگر اجازه بدهید، خودش از خودش دفاع کند.» شاه با تعجب به حرف آمد و پرسید چطور شخصی لال می‌تواند از خودش دفاع کند. زانیار اما در جوابش توضیح داد که این مرد می‌تواند به زبان اشاره صحبت کند. اما فهمیدن حرفش برای همه مشکل است و فقط کسانی که با او ممارست داشته‌اند، به راحتی حرفهایش را می‌فهمند، پس اگر شاه دستور بدهد زنش را حاضر کنند تا حرفش را ترجمه کند. با این حرف زن قنبر بر سر و روی زنان از میان جمع بیرون آمد. زانیار دست و پای مقنی را باز کرد و او هم به سرعت شروع کرد به تعریف ماجرا بای همسرش و در آن میان به گرگین اشاره کرد. گرگین که هوا را پس دید، فوری خود را عقب کشید و در جمعیت ناپدید شد. در این فاصله زن قنبر برای شاه توضیح داد که دیروز مقنی به دستور معاون داروغه راهی از حمام به کاروانسرا باز کرده، اما بعد از آن ناگهان داروغه و معاونش از راه رسیدند بر سرش ریختند و دست و پایش را بستند.
داروغه که تازه فهمیده بود گرگین و افسون چه کلاهی بر سرش گذاشته‌اند، از شرم و غضب سرخ شده بود. جلوی شاه زانو زد و سوگند خورد که هیچ چیز از این موضوع نمی‌دانسته است و گرگین او را بالای سر مقنی برده و او را دزد معرفی کرده است. او هم گول ظاهر را خورده و خام گرگین شده است. این حرف را که زد برگشت تا گرگین را نشان بدهد که دید او رفته است.
شاه فوری دستور داد به دنبال او بگردند و داروغه را به سختی عتاب کرد. بعد دستور داد کیسه‌ای زر به مقنی بدهند و از او دلجویی کند. اما آخر کار رو به زانیار کرد و گفت: «مقنی را نجات دادی، اما بگو ببینم آیا می‌توانی راز ابریشم‌ها را هم فاش کنی؟ یا شاید هم خودت جزو دزدها باشی؟»

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *