یک عیار و چهل طرار – قسمت دوازدهم

خلاصه قسمت‌های قبل: شاه سه روز به داروغه برای یافتن دزد ابریشم فرصت می‌دهد. داروغه ناامید به حیله دستیارش، با قول ازدواج دخترش با افسون سرکرده دزدها، از او می‌خواهد دزد را پیدا کند. افسون هم که نمی‌تواند دزد را پیدا کند. دست به صحنه سازی می‌زند تا مقنی لالی را به جای دزد، جا بزند. اما یاور قصاب و زانیار که در پی نجات دختر داروغه هستند نیز در اطراف تحقیق کرده و وقتی داروغه در حضور شاه، مقنی را دزد خطاب کرد، یاور و زانیار از او دفاع می‌کند و دروغ آنها را فاش می‌کند.
وقتی شاه زانیار را متهم به همکاری با دزدها کرد، زانیار با شجاعت خندید و گفت: «ای‌شاه هر چند دزدان در این میدان هستند، اما من جزو آنها نیستم» و بعد با دست به سمت بازرگانان چینی اشاره کرد و گفت: «این مردمانی که خود را بازرگان چینی معرفی می‌کنند، در اصل طرارانی بیش نیستند. آنها راهی پیدا کرده‌اند تا از این طریق با اتهام زنی به دیگران پول جمع کنند. راز آنها در تنور مطبخ کاروانسرا نهفته بود که من امروز آنرا بیرون آوردم.» بعد پارچه‌ای پر از خاکستر را جلوی روی شاه پهن کرد. شاه با کنجکاوی نگاهی درون خاکسترها کرد و تکه‌های از ابریشم سوخته را دید. با تعجب پرسید که آیا آنها بار ابریشم پر قیمتشان را سوزانده‌اند؟ زانیار در جواب خندید و تمام آنچه به دست آورده بود تعریف کرد.
در واقع آنها چند طاقه ابریشم چینی بیشتر همراه نداشتند. ولی در بازار نائین، چهل بار شتر پنبه خریده بودند و در میان راه چنان آنها را در میان ابریشم پیچیده بودند که همه فکر کرده بودند، بار ابریشم حمل می‌کنند. اما یکی از آنها بی احتیاطی کرده بود و وقتی پسرک مطبخچی مراقبش بود، باری را جابجا کرده بود. بار پنبه‌ای که خیلی خیلی سبک‌تر از بار ابریشم بود.
وقتی آنها معامله با امین‌التجار را انجام می‌دهند به بهانه جشن و پختن قضای چینی مطبخچی کاروانسرا را از مطبخ بیرون می‌کنند و تا صبح مشغول پخت و پز می‌شوند. اما امین التجار و کاروانسرادار نمی‌فهمند که این غذا بر روی آتشی پخته است که بار پنبه را در خود سوزانده است. تمام آن چهل بار پنبه، به مرور در آتش تنور به خاکستر تبدیل شدند و جز همین معدود که بخشی از روکش ابریشمی آن است، چیزی از آنها باقی نمانده است.
اگر کسی به راز آنها پی نمی‌برد در نهایت طراران چینی می‌توانستد صد برابر قیمت پنبه را یا از امین‌التجار و یا از کاروانسرادار بگیرند و به شهر دیگری بروند و مجدداً از همین راه مالی بسیار کسب کنند. همانطور که تا بحال احتمالاً در شهرهای مختلف این نقشه را پیاده کرده‌ و ثروت بسیار جمع کرده‌اند که الان در کاروانسرا موجود است.
به دستور شاه سربازان، فوری طراران چینی را دستگیر کردند و گروهی هم به کاروانسرا رفته و ثروت آنها را مصادر کردند. در نهایت شاه رو به زانیار کرد و از او پرسید حالا که این معما را حل کرده چه درخواستی از شاه دارد. زانیار که تا آن لحظه به این موضوع خیلی فکر کرده بود. برای لحظه ای به داروغه نگاه کرد و فرزانه دختر او را دید که با چشمانی لرزان کنار پدرش بر روی زمین نشسته و سربازان شاهی بالای سر هر دویشان ایستاده‌اند. برای همین فوری گفت: «ای شاه بزرگ، من زانیار نیستانکی هستم، زمانی دزد بودم و الان توبه کردم و از مال دنیا چیزی نمی‌خواهم و فقط آرزو دارم گناهان گذشته‌ام بخشیده شود. اما برای داروغه درخواستی دارم، او در این ماجرا بیگناه است و گول دیگران را خورد. او را ببخش و بر سر کارش بازگردان. چون حالا که یکبار چنین بلائی بر سرش آمده، از این پس بیشتر مراقبت خواهد کرد و انشالله نمیگذارد دزدان این شهر، آب خوشی بخورند.» شاه سری تکان داد و دستور داد داروغه را آزاد کنند. بعد در حالی که سوار اسب می‌شد تا به کاخش برگردد، رو به داروغه کرد و گفت: «سعی کن مثل این جوان تیزبین و هوشیار باشی، من شهری را به تو سپردم که در دنیا مانندش نیست. اگر برای فقیر و غنی امن نباشد، از نقش و نگار دیوارش کسی احساس خوشی نمی‌کند. اینبار بخشیدمت، اما بار دومی در کار نیست.» و بعد به تاخت به سمت کاخ رفت.
پایان داستان اول
5/5/1394

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *