Category داستان کوتاه

داستانهای کوتاه

آخرین ایستگاه

باربر «شادترین هم‌سفر» با ضربه‌ای آرامی به «آخرین ایستگاه» متصل شد. ایرج با خستگی صدای مراحل مختلف اتصال را پیگیری می‌کرد و بی‌صبرانه منتظر بود که محموله جدید را دریافت کند. آمدن این باربرها هیچ هیجانی نداشت. آن‌ها با بار…

دوئل با کامپیوتر

 مقدمه سال آخر دبيرستان در حالی که همه نگران امتحانات ديپلم و کنکور ورودی دانشگاه بودند، من نگران قهرمان داستان جديدم بودم. داستان از نظر خودم يک علمی/تخيلی ناب بود، دنيايي را در آينده به تصوير کشيده بودم که کامپيوترها…

وضعیت کد 13

{jcomments on}
در حالي که بقيه بر روي صندلي‌ها مي‌رفتند، ناخدا خودش جلوي تريبون رفت و با صداي رسا گفت:«آقايان و خانم‌ها، همه شما مي‌دانيد که به خاطر وضعيت فوق‌العاده شماره 13 اينجا حاضر شديد، يعني ما با وضعيتي روبرو شديدم که ممکن است کل موجوديت سفينه «شگفت» يا حداقل وجود تمامي ما را به خطر بيندازد. گروه امنيت بهداشتي سفينه، وجود يک ويروس خطرناک را در بخش ب.د.843 گزارش کرده است. اين بخش فعلاً در قرنطينه کامل قراردارد. دکتر رومينا، در اين مورد بيشتر توضيح مي‌دهد.»
نگاهي به چهره بهت زده تماشاچيان کردم، بدون شک خيلي از آنها مثل من تازه از خطري که تهديدشان مي‌کرد، آگاه شده بودند.… (ادامه مطلب)

صاعقه سیاه

روز بعد این چهار سفینه از مرز مدار مریخ گذشتند و به نزدیکی زمین رسیدند. حالا با چشم غیر مسلح نیز می‌شد آنها را دید که مانند چهار نقطه درخشان درآسمان دیده می‌شدند. حدود یک ماه این چهار سفینه اطراف زمین چرخیدند، به آن نزدیک يا دور می‌شدند، تا بالاخره یک روز رادارهای زمین اطلاع دادند چند سفینه کوچک از یکی از سفینه‌ها جدا شده و به طرف زمین می‌آید. مقامات زمینی پس از مشورت صلاح را درآن دانستند که اجازه دهند این سفینه‌ها در زمین فرود بیاید. ولی ناگهان از هر سفینه تعداد زیادی سفینه کوچک جدا شد و همگی به طرف یکی از پایگاه‌های روی زمین هجوم آوردند.… (ادامه مطلب)

مبارزه برای آزادی

آن جسم غول‌پيکر، قطری حدود 1 کیلومتر داشت با این حال یک دست و یک تکه به نظر می‌رسيد. لبه‌های آن بسیار تیز بودند. ظاهر فلزی داشت و به شدت می‌درخشید. پس ازخروج کامل آن از دل زمين، تعدادی زیادی مرد از درون شکاف خارج شدند و به سوی آن حرکت کردند. بیشتر آنها لباس‌های سفید و براقی داشتند که به صورت یک تکه بود. اکثرا پیر بودند ولی چند جوان هم در میان آنها ديده می‌شد. بیشتر آنها دور یک مرد جوان را گرفته بودند. یک پیرمرد با موهای سرخ به آن جوان گفت:
– جف مواظب خودت باش.
مرد جوان دیگری که انبوه ريش طلائی‌ رنگ صورتش را گرفته بود گفت:
– تو تنها امید ما هستی.… (ادامه مطلب)