داستان دنباله دار یک عیار و چهل طرار (75): فهمیدن فرزانه

خلاصه: خواندیم که با فرار افسون دزد از زندان، زانیار و یارعلی به تعقیب آنها رفتند و به فرزانه و شاهزاده که در دست راهزنان اسیر بودند، کمک کردند که فرار کنند. اما یارعلی در آن میان کشته شد و زانیار به دنبال راهزنان رفت تا انتقامش را بگیرد،او افسون را اسیر و برادرش ارغون را کشت و توانست با حیله راهزنانی که به دنبالش بودن را بفریبد و افسون را تحویل حاتم‌بیگ وزیر داد.
هنگامی که زانیار از اتاق بیرون پرید، حاتم بیگ وزیر به فرمانده نگهبانانش و چند نگهبانی که همراه او به اتاق آمده و می‌خواستند زانیار را تعقیب کنند، گفت: «بی‌عرضه‌ها!(ادامه مطلب)

بیشتر بخوانید

داستان دنباله دار یک عیار و چهل طرار (74): افسون در نزد حاتم بیگ

خلاصه: خواندیم که با فرار افسون دزد از زندان، زانیار و یارعلی به تعقیب آنها رفتند و به فرزانه و شاهزاده که در دست راهزنان اسیر بودند، کمک کردند که فرار کنند. اما یارعلی در آن میان کشته شد و زانیار به دنبال راهزنان رفته، افسون را اسیر و ارغون برادر او را کشت و توانست با حیله راهزنانی که به دنبالش بودن را بفریبد و با زندانی خود به شهر برگردد.
زانیار مستقیم به خانه حاتم‌بیگ وزیر رفت. اما با آن قیافه مسخره و اسیری به دنبال خود، هر چه اصرار کرد فرمانده نگهبانان به خانه راهش نداد و گفت الان ساعت خواب بعدازظهر وزیر است و کسی را به داخل راه نمی‌دهند و او را به دولتخانه حواله کرد.(ادامه مطلب)

بیشتر بخوانید

داستان دنباله دار یک عیار و چهل طرار (73): فرار از دست راهزنان

خلاصه: خواندیم که با فرار افسون دزد از زندان، زانیار و یارعلی به تعقیب آنها رفتند و به فرزانه و شاهزاده که در دست راهزنان اسیر بودند، کمک کردند که فرار کنند. اما یارعلی در آن میان کشته شد و زانیار به دنبال راهزنان رفته، افسون را اسیر و ارغون برادر او را کشت.
راهزنانی که در گوشه و کنار اردوگاه خوابیده بودند، با فریاد ارغون از خواب بیدار شده و به سمت چادر او دویدند و وقتی او را با تیری در سینه پشت چادرش پیدا کردند و خبری از برادرش افسون ندیدند، وحشت‌زده شدند. شیرغلام معاون ارغون به اطراف نگاه کرد و زیر نور مهتاب در میان سایه‌های ثابت بوته‌ها و درختچه‌های گز، سایه سیاه زانیار را دید که داشت به زحمت افسون بیهوش شده را بر دوشش حمل می‌کرد.(ادامه مطلب)

بیشتر بخوانید

داستان دنباله دار یک عیار و چهل طرار (72): انتقام یارعلی

خلاصه: خواندیم که با فرار افسون از زندان، زانیار و یارعلی به تعقیب آنها رفتند و به فرزانه و شاهزاده که در دست آنها اسیر بودند، کمک کردند که فرار کنند. اما یارعلی در آن میان کشته شد و زانیار برای گرفتن انتقام استادش دوباره به تعقیب راهزنان رفت.
غروب آنروز، خیلی دورتر از جایی که نظامیان شاهزاده به دنبال راهزنان می‌گشتند، یعنی در منتهای جنوب شرقی کوهستان، زانیار بالاخره در کنار یک چشمه کوهستانی رد یک نعل با گلی پنج‌‎پر را که به دنبالش می‌گشت، پیدا کرد. همانجا رد اطراق تعداد زیادی آدم نیز پیدا کرد. زانیار مطمئن شد در راه درست قرار گرفته است.(ادامه مطلب)

بیشتر بخوانید

داستان دنباله دار یک عیار و چهل طرار (67) : وداع در بالای کوه

خلاصه: خواندیم که افسون توسط برادرش ارغون از زندان فراری داده ‌‎شد. شاه هم در عوض دستور داد داروغه  به زندان بیفتد و بر شاهزاده هم به دلیل عشق به دختر داروغه غضب کرد. اما شاهزاده و فرزانه هر دو توسط افسون و ارغون دزدیده شدند. زانیار با یارعلی به دنبال افسون می‌رود و همراه با اسیران از ارودگاه راهزنان فرار می‌کنند.
وقتی همه فراری‌ها بالاخره خودشان را به بالای بلندی رساندند. یارعلی در حالی که هنوز نفس‌نفس میزد رو به زانیار کرد گفت: «راهزنان دنبالمان هستند و اگر معطل کنیم، همه ما را به دست می‌آوردند. پس خوب گوش کنید.(ادامه مطلب)

بیشتر بخوانید

یک عیار و چهل طرار – قسمت 65: عروسی راهزنان

خلاصه: خواندیم که ارغون برادرش افسون دغل را از زندان فرار داد. شاه هم دستور داد در عوض داروغه را به زندان بیندازند و بر شاهزاده هم به دلیل عشق به دختر داروغه غضب کرد. اما شاهزاده و فرزانه هر دو توسط افسون و ارغون دزدیده شدند. زانیار بعد از ملاقات با وزیر و تغییر قیافه با یارعلی به دنبال افسون می‌رود ولی توسط افراد ارغون دستگیر می‌شوند و مجبور به خدمت در چادر ارغون می‌شود و می‌شنود که افسون می‌خواهد آن شب فرزانه را عقد کند.
شاهزاده برخلاف میلش زیر فشار شمشیر، بالاخره تسلیم شد و گفت: «باشد، کاری که می‌خواهی را می‌کنم، اما خودت هم می‌دانی که این نمایشی بیش نیست و با وجود مخالفت دختر، عقدتان باطل است!»(ادامه مطلب)

بیشتر بخوانید

یک عیار و چهل طرار – قسمت 64: اسیران ارغون

خلاصه: خواندیم که ارغون برادرش افسون دغل را از زندان فرار داد. شاه هم دستور داد در عوض داروغه را به زندان بیندازند و بر شاهزاده هم به دلیل عشق به دختر داروغه غضب کرد. اما شاهزاده و فرزانه هر دو توسط افسون و ارغون دزدیده شدند. زانیار بعد از ملاقات با وزیر و تغییر قیافه با یارعلی به دنبال افسون می‌رود ولی توسط افراد ارغون دستگیر می‌شوند.
ارغون و افسون در بالای چادر و گرگین و شیرغلام پایین‌دست آنها نشسته بودند و در گوشه چادر هم شاهزاده و فرزانه دست و پا بسته افتاده بودند. زانیار با دیدن فرزانه چنان خشمگین شده بود که می‌خواست با دستهای بسته به ارغون و افسون حمله کند.(ادامه مطلب)

بیشتر بخوانید

یک عیار و چهل طرار – قسمت 63: شکارچیان شکارشده

خلاصه: خواندیم که ارغون برادرش افسون دغل را از زندان فرار داد. شاه هم دستور داد در عوض داروغه را به زندان بیندازند و بر شاهزاده هم به دلیل عشق به دختر داروغه غضب کرد. اما شاهزاده و فرزانه هر دو توسط افسون و ارغون دزدیده شدند. زانیار برای کمک به پیرمرد و پیرزنی به خانه وزیر رفت و وزیر از راز دلش آگاه شد.
زانیار خودش را به خانه یاور رساند. نامه آزادی پیرمرد و پیرزن را به او داد و شرح ماجرای دیدار با حاتم‌بیگ وزیر را برای یاور تعریف کرد. یاور در نهایت گفت: «حاتم‌بیگ، وزیر باهوشی است، به فکر مملکت هست، اما بیش از آن به فکر رضایت شاه است.»(ادامه مطلب)

بیشتر بخوانید

یک عیار و چهل طرار – قسمت 62: زانیار و حاتم بیگ

خلاصه: خواندیم که افسون دغل با کمک برادرش ارغون از زندان فرار کرد. شاه دستور داد که داروغه به زندان بیفتد و بر شاهزاده غضب کرد. شاهزاده و فرزانه هر دو توسط افسون و ارغون دزدیده شدند. از طرفی یاور زانیار را برای کمک به پیرمرد و پیرزنی به یاری خواند و زانیار به خانه وزیر رفت.
وقتی زانیار از پنجره به آهستگی پا به درون اتاق گذاشت، حاتم‌بیگ چون دفعه پیش مشغول مطالعه بود، وقتی سربلند کرد سیاه‌پوشی را بالای سر خود، خواست فریاد بزند که زانیار چهره‌اش را نشان داد و گفت: «جای ترس نیست جناب وزیر، من هستم، آمده‌ام تا جایزه دستگیری افسون را بگیرم!»(ادامه مطلب)

بیشتر بخوانید

یک عیار و چهل طرار – قسمت 58: دزدیده شدن شاهزاده

خلاصه: خواندیم که افسون دغل با کمک برادرش ارغون از زندان فرار کرد. شاه که تصمیم داشت داروغه را تنبیه کند، دستور دارد شاهزاده او را دست بسته به پیش او بیاورد. کاری که باعث شد رابطه شاهزاده و داروغه تا حدودی به هم بخورد.
هر چند شاهزاده انتظار داشت که داروغه اقدام به فرار کند، اما داورغه هنوز امید داشت، شاه توضیحات او را بپذیرد و ببخشدش. بنابراین بدون هیچ مقاومتی تا دربار همراه شاهزاده رفت.
آنروز شاه سفرای کشورهای مختلف را مهمان کرده بود و تا بعد از ظهر، داروغه و شاهزاده را به حضور نپذیرفت و چون سفرا به اقامتگاه خودشان رفتند، شاه دستور داد آنها وارد شوند.(ادامه مطلب)

بیشتر بخوانید