یک عیار و چهل طرار – قسمت 55: فریفتن افسون توسط گرگین

خلاصه: خواندیم که ارغون راهزن، با کمک گرگین خان توانست برادر خودش افسون دغل که بخاطر سرقت از خزانه‌دار زندانی بود را آزاد کند و زندان را نیز به محل شورش تبدیل کرد.
چون ارغون و گرگین، افسون را به همراه یاران زندانی شده از زندان به در بردند، افسون آنها را به یکی از خانه‌های خود راهنمایی کرد. چون همه آرامش یافتند. ابتدا ارغون را در آغوش کشید و گفت: «برادرجان، جانم فدای تو، که حیات دوباره‌ام دادی. اما تو کجا و اینجا کجا؟ چطور سر از شهر درآوردی؟ خبرت را در حوالی ایزدخواست داشتم». ارغون هم برادر را محکم در آغوش فشرد و گفت: «برادرجان، دلم برایت تنگ شده بود و هوای دیدار تو را کردم بخصوص که گفته بودی افشون را یافته‌ای. به این سمت آمدم تا شاید با هم دیگر بتوانیم انتقام پدرمان را از این خاندان ظالم بگیریم. اما چون به نزدیک شهر رسیدیم، با یارت گرگین برخوردم و او خبر دستگیری تو را به من داد». افسون چون این حرف را شنید، ناگهان داغ دلش تازه شد، خنجر را از پر شال برادرش کشید و به سمت گرگین برگشت و بر زیر گلوی او گذاشت و گفت: «ای خائن، تو چطور جرات کردی که با آن صندوقچه جواهرات فرار کنی؟» گرگین در حالی که آب دهانش را به زحمت فرو می‌داد گفت: «افسون خان، داستان من آنطور نیست که فکر می‌کنی. من نه خیانت کردم و نه هیچگاه به فکر خیانت به دوستی همچون تو می‌افتم که هر چه دارم از تو دارم. اگر قبولم داری، این خنجر را بردار تا داستانم را بگویم، و اگر نه بزن جانم را بگیر که زندگی برایم بی‌معناست اگر دوستم چون تو به من گمان خیانت برد.» افسون خنجرش را پایین آورد و گفت: «بگو تا داستانت را بدانم.» گرگین داستانی از خود ساخته بود و همان را برایش تعریف کرد که چون به حیله صندوقچه را از خزانه‌دار گرفته بودند، آن را برده و در خانه‌ای امن مخفی کرده و بعد به قصد آوردن افسون به سمت او می‌رود، اما از شانس بد، در میانه راه به داروغه و افرادش می‌خورد و داروغه که از ماجرای ابریشم‌های چینی از او کینه داشت، او را گرفتار کرده و به زندان می‌اندازد. چند روزی در زندان بود تا توانست یکی از زندانبانها را که از رفقای زمان داروغه‌گری‌اش بود، بفریبد و به کمک او از زندان بگریزد. اما چون خبر دستگیری افسون را می‌شنود آزادی برایش بی‌معنی می‌شود و چون راهی برای نجات او نداشته، صندوقچه را برداشته به نزد ارغون می‌رود تا از او کمک بگیرد و در آخر نیز افزود که: «الان نیز صندوقچه در نزد برادرت امانت است تا تو در مورد آن چه قضاوت کنی». افسون که با آن داستان دروغین فریفته شد بود، خنجر را به برادرش برگرداند و گفت: «اگر حرفت راست باشد، که نیمی از آن صندوقچه از آن توست که جانت را به خاطر من به خطر انداختی و توانستی من را از زندان مرگ نجات دهی.» ارغون حرف گرگین را تایید کرد و گفت که صندوقچه نزد یاران او در کاروانسرای است. افسون نیز سپرد که چون صبح شود، بهتر است افراد برادرش از آنجا خارج شوند و به آن خانه بیایند. که بعد از فرار زندانیان، هیچ کجا امن‌تر از این خانه نمی‌باشد.».
پس صبح فردا، افراد ارغون به همراه اموال دزدی از جمله صندوقچه به آن خانه آمدند و کلی آذوقه نیز خریدند و در خانه انبار کردند که مدتی از خانه بیرون نیایند تا آبها از آسیاب بیفتد. و در آن خانه مشغول تفریح و تن آسایی شدند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *