داستان دنباله‌ دار یک عیار و چهل طرار (69): نبرد در کبوترآباد

خلاصه: خواندیم که پس از فراری دادن افسون توسط برادرش ارغون از زندان، شاه دستور داد داروغه به زندان بیفتد و بر شاهزاده هم به دلیل عشق به دختر داروغه غضب کرد. اما شاهزاده و فرزانه هر دو توسط افسون و ارغون دزدیده شدند. زانیار با یارعلی به نجات آنها رفتند. اما در هنگام فرار، یارعلی باقیماند تا با مرگش راهزنان را به تاخیر بیندازد.
زانیار و فرزانه بدون آنکه از مرگ تنها و قهرمانانه یارعلی باخبر باشند به آبادی رسیدند که شاهزاده ساعتی پیش به آنجا وارد شده بود. شاهزاده به محض رسیدن به آبادی درب خانه‌ها را به صدا در آورد و به آنها گفت که راهزنان ممکن است هر لحظه از راه برسند. بعد اسبی از کدخدای ده گرفت و به سرعت به سمت اصفهانک تاخت.
اما مردم وقتی شنیدند که راهزنان ممکن است به آنجا حمله کنند، به دو گروه تقسیم شدند. گروهی که پولدارتر بودند سوار اسبانشان شدند و به سمت اصفهانک رفتند. اما بقیه، اسباب و اثاثیه باارزششان را برداشتند و به یک برج کبوترخانه پناه بردند. برج کبوترخانه، مثل یک قلعه در بسته بود و به راحتی می‌شد با چند مرد، ساعتها از آن دفاع کرد. آنها امیدوار بودند به زودی سربازان از راه برسند. برای همین وقتی زانیار و فرزانه به آبادی رسیدند، آنجا را خالی از سکنه دیدند.
در حالی که فرزانه ناامیدانه در گوشه‌ای نشست و شروع به گریه کرد، زانیار در حالی که به او امید می‌داد با زحمت زیاد از یک ساختمان بلند بالا رفت و در زیر نور خورشید نگاهی به اطراف کرد. در سمت کوه، گروه بزرگی از راهزنان را دید که به آن سمت می‌تاختند. در طرف دیگر و کمی بیرون از آبادی برج کبوترخانه را دید که بر بالای آن چند نفر ایستاده بودند. اما در دوردست راه اصفهانک نیز، گرد و غباری به هوا بود.
او سپس به سرعت پایین آمد و از گوشه‌ای چند چوب محکم برداشت و با آنها پای دردناک فرزانه را محکم بست و یک چوب بلند را هم بعنوان عصا به او داد. توقف بیش از آن صلاح نبود، پس فرزانه را برداشته و با حداکثر سرعتی که می‌توانستند به سمت برج کبوترخانه به راه افتادند. خوشبختانه توانستند به موقع خودشان را به برج برسانند و درست قبل از آنکه افراد ارغون به آنها برسند، داخل برج بشوند. زنها فرزانه را در میان خودشان گرفتند و زانیار به سرعت به بالای برج رفت تا به مدافعان کمک کند.
اما شاهزاده زمانی که به قلعه اصفهانک رسید، خودش را به فرمانده نیروها معرفی کرد و از او خواست که نیروهایش را در اختیارش بگذارد. اما با توجه به اعزام اکثر نیروها برای جنگ، نیروی زیادی در آنجا حضور نداشت، تنها بیست سوار و سی پیاده در قلعه بودند. شاهزاده فوری نامه‌ای نوشت و با پیک راهی اصفهان کرد، سپس به نیروهای پیاده دستور داد که به سمت کبوترآباد بدوند و خودش در راس سوارنظام قرار گرفت و پیشاپیش به آن سمت تاخت.
هنگامی که ارغون گرد و غبار سمت جاده اصفهانک را دید، ابتدا ترسید، چون فکر کرد نیروی بزرگی به سمتش می‌آیند. اما وقتی دید کمتر از بیست سوار به آن سمت می‌تازند، قوت قلبی گرفت، چون در آنجا خودش بیش از پنجاه سوار داشت. هر چند سوارهایش تمام شب به دنبال فراری‌ها می‌تاختند، اما مهارت آنها در جنگ خیلی بیشتر از سواران ارتشی بود. پس با افرادش برای نبرد به سمت آنها تاخت.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *