داستان دنباله دار یک عیار و چهل طرار (97): دومین قتل

خلاصه: خواندیم که در جریان گروگان‌گیری افسون به خاطر انتقام گرفتنش از زانیار، یاور کشته و مصطفی بعنوان قاتل توسط داروغه دستگیر شد. شاه عباس و جمع زیادی از مردم در مراسم تشیع جنازه یاور شرکت کردند. از آن طرف شاهزاده که همراه شاه بود، برای دیدن فرزانه مخفیانه به خانه داروغه می‌رود که ناگهان داروغه از راه می‌رسد.
داروغه اسبش را جلوی درب بست و به درون خانه خودش آمد. بیرون خانه قباد محافظ شاهزاده را دیده بود که با خودش را پشت دو اسب مخفی کرده بود که داروغه او را نبیند و سعی داشت با سوت به شخص دیگری علامت بدهد. داروغه شک کرده که شاهزاده علیرغم تاکید شاه، به خانه او آمده آن هم در زمانی که او در خانه نبوده است. برای همین با غضب وارد هشتی خانه شد. کمی جلو رفته بود که ناگهان شک کرد کسی در هشتی خانه است. بر سر جای خود ایستاد و نگاهی به اطراف کرد. کسی را ندید، اما وقتی ‌خواست به پشت سرش نگاه کند، شاهزاده که از مخفیگاهش بیرون آمده بود، از ترس آنکه شناسائی شود، ضربه‌ای به پشت سرش زده، او را بیهوش بر زمین انداخت و بلافاصله شتابان از خانه بیرون زد و با قباد سوار اسبهایشان شدند و به سمت کاخ تاختند.
هنگام شام وقتی بر کنار شاه عباس و جمعی از مقامات و سفرای خارجی که آن شب مهمان شاه بودند بر سر سفره نشست، شاه چیزی از او نپرسید و او هم چیزی نگفت. ولی ناگهان در اواخر شام، دید وزیراعظم با نگرانی وارد شد و در پایین مجلس به حالت انتظار ایستاد. شاه عباس فهمید که وزیر با خبر مهمی وارد شده که نمی‌خواهد دیگران از آن آگاه شوند. برای همین بلافاصله شام را تمام کرد و از دیگران عذر خواست، به شاهزاده نیز علامتی داد که او را تعقیب کند و سپس به اتاق خلوتی رفت. وزیراعظم هم بدون هیچ حرفی او را تعقیب کرد. وقتی وارد اتاق شد و درب را پشت سر خود بست، شاه رو کرد به وزیراعظم و گفت: «بگو ببینم چه شده که با آن قیافه نحست آمدی و شام را حرام ما کردی؟!» وزیر تعظیمی کرد و گفت: «قربان، شرمنده‌ام، اما بد خبرم. ولی نمی‌توانستم بدون اجازه شما، کاری بکنم. کمی پیش باخبر شدم که داروغه را در هشتی خانه خودش به قتل رسانده‌اند. برخی حدس می‌زنند که عیاران به دلیل آنکه یکی از بزرگانشان توسط داروغه در زندان است، دست به اینکار زدند. هر چند گمان بنده غیر از این است. اما قتل داروغه شهر، خبری خوبی نیست. اجازه می‌خواستم تا زمانی که داروغه جدیدی برای شهر انتخاب کنید، کنترل نیروهای شهر را خود حقیر در دست بگیرم و به این موضوع رسیدگی کنم.»
شاه عباس با خشم غرید و گفت:«چطور کسی جرات کرده در پایتخت من داروغه شهر را آن هم در خانه خودش بکشد. اگر این خبر فاش شود، هیچ کس دیگر در خانه‌اش احساس امنیت نمی‌کند. شما فوری بروید و به امور رسیدگی و قاتل را دستگیر کنید فقط مراقب باشید که این خبر زیاد پخش نشود. می‌دانید که در حال مذاکرات مهمی با سفرای عثمانی هستیم، به هیچ وجه نمی‌خواهم آنها احساس ضعفی از سمت ما بکنند. من همین الان به امیرنظام هم پیام می‌فرستم که هر تعداد سرباز نیاز داری در اختیارت قرار بدهند. اگر این کار زیر سر عیاران باشد، باید تاوان آن را بدهند. گزارش پیشرفت امور را روزانه به من بدهید.»
حاتم بیگ که این دستور را شنید، تعظیمی کرد و به سرعت اتاق را ترک کرد. شاه عباس نیز رفت تا به بقیه مهمانی خود برسد. اما شاهزاده با نگرانی بر جای خود ایستاد و با خود فکر کرد چطور ممکن است که ضربه او داروغه را کشته باشد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *