پیراهن وصله‌دار – داستان کوتاه مناسبتی اربعین حسینی

پیراهن وصله دار

– «برات» تو هم بیا بریم. خوش میگذره به خدا، اوسا میگه همه چیز مفتیه، کلی چلوکباب میخوریم. حسن صافکار و شاگرداش هم با ما میاند.

– نه من نمییام. بی بی تنها می مونه. اوسا هم میگه نباید کار مردم را زمین بگذاریم. اگر من بیام دست تنها میمونه.

– دروغ نگو، من که میدونم دلت اینه که با ما بیایی ولی اوس غلام بهت اجازه نمیده! نترس، همه تو رو میشناسند. توی این خیابون پیش هر کی بخوای میتوانی کار بکنی. این غلام سگ سبیل رو ول کن و بیا بریم

– نه. نمیشه. اوسا غلام حق به گردنم داره.… (ادامه مطلب)

Read more

گربه شیر کاکائو خور

شنگولی خیلی ساده وارد زندگیم شد.. یک روز که دبیرستان تعطیل شد، طبق عادت با چندتا از بچه‌ها دویدیم توی ساندویچ فروشی درب و داغان سر خیابان. من یک ساندویچ بندری خریدم و زود آمدم بیرون  چون می‌خواستم سریع  برسم خانه و بنشینم پای بازی فیفا. همین جور که داشتم به آن ساندویچ چرب گاز می‌زدم، یک گربه سفید و سیاه خیلی لاغر و مریض احوال را دیدم که کنار کوچه نشسته است. برای اینکه از شر ساندویچ زودتر راحت بشوم، آن را دو تکه کردم و تکه‌ای از آن را جلوی گربه انداختم. گربه با احتیاط آن را کمی بو کرد و بعد بیخیال آن شد و سرش را بلند کرد و به سمت من میو کرد!(ادامه مطلب)

Read more