ابرخردنژادی

به آدمهای که جلوی آکواريومش جمع شده بودند نگاه می‌کرد. به دهنهای آنها که باز و بسته می‌شدند خيره شده بود. با خودش فکر می‌کرد که زندگی‌کردن در هوا چطور است؟ خاطرات گنگی داشت از يک تبادل جسم که سالها…

یک مرگ تنها

در ميان بوته‌ها تنها و وحشت‌زده نشسته بود و از لابلای آنها به چند پسر جوانی که دورادور بوته‌ها فریاد می‌زدند و گاهگاه تیری به سمت او شلیک می‌کردند، خیره شده بود. در آنسوی تپه گروه دیگری از دوستانش در…