یک عیار و چهل طرار – قسمت 19: مهمانی

در بخش های قبل خواندیم پسر امین‌التجار دزدیده شده و داروغه که در تحقیقات به دیوان‌بیگی مشکوک است، فرزانه دخترش را برای تجسس به باغ او فرستاده، از طرفی دیگر زانیار که قسم عیاری می‌خورد همراه متین مطرب به باغ دیوان‌بیگی می‌آیند و متوجه می‌شود شاهزاده و قباد پسر دیوان‌بیگی هر دو به جایگاه فرزانه و محبوبه نگاه می‌کردند.

نمایش بازیگران کم‌کم به پایان رسید و به دستور دیوان‌بیگی سفره شام پهن شد و در حالی که رامشگران در حال نواختن موسیقی بودند، شاه و سایر مهمانان مشغول خوردن غذا شدند. زانیار همین که دید فرزانه و محبوبه از جمع جدا شده و به درون امارت رفتند، خوشحال شد.(ادامه مطلب)

بیشتر بخوانید

یک عیار و چهل طرار – قسمت 18: رقیبان جدید

در بخش های قبل خواندیم پسر امین‌التجار دزدیده شده و داروغه که در تحقیقات به دیوان‌بیگی مشکوک است، فرزانه دخترش را برای تجسس به باغ او فرستاد، از طرفی دیگر زانیار که قسم عیاری می‌خورد همراه متین مطرب به باغ دیوان‌بیگی می‌آیند.
وقتی متین و زانیار به باغ رسیدند، نگهبانان که همه اطراف را قرق کرده بودند، جلوی آنها را گرفتند. اما متین خودش را معرفی کرد و گفت به دعوت دیوان‌بیگی آمده است. آنها را به درون باغ و جایی که خدمت‌کاران به شدت مشغول بودند، فرستادند. تمام باغ را با مشعل‌هایی روشن کرده بودند و ایوان را فرش کرده و چند تخت بر آن گذاشته بودند.(ادامه مطلب)

بیشتر بخوانید

یک عیار و چهل طرار – قسمت 17: سوگند عیاری

خلاصه: یوسف پسرامین التجار در اطراف باغ دیوان‌بیگی دزدیده شده و داروغه که به دیوان‌بیگی مشکوک است، فرزانه دخترش را به خانه او می‌فرستد تا تحقیق کند و می‌فهمد محبوبه‌ دختر دیوان‌بیگی عاشق یوسف بوده است. از طرفی یاور می‌فهمد که فرزانه خواستگاران زیادی دارد و زانیار نمی‌تواند امیدی به رسیدن به او داشته باشد. با این حال یاور زانیار را همراه خود به زورخانه می‌برد.
یاور با تک‌تک پهلوانان و عیارانی که گرد گودی زورخانه ایستاده بودند، سلام و احوال پرسی کرد و بعد در نهایت زانیار را جلو آورد وسط گود ایستاد و گفت: «ای‌یاران، شما را امشب اینجا جمع کردم، تا این جوان را به شما معرفی کنم.(ادامه مطلب)

بیشتر بخوانید

یک عیار و چهل طرار – قسمت 16: یاور اندوهگین

خلاصه: یوسف پسرامین التجار در اطراف باغ دیوان‌بیگی دزدیده شده است و داروغه که در حال تحقیق در مورد آن است، فرزانه دختر خودش را به بهانه حفاظت در مقابل افسون دغل، به خانه دیوان بیگی می‌فرستد. فرزانه متوجه می‌شود که محبوبه و یوسف‌ از کودکی هم را دوست داشته‌اند و بسیار نگران او ست.

چون نزدیک شب شد، فرزانه دایه‌اش را فرستاد تا آنچه را فهمیده بودند، به پدرش بگوید. دایه ابتدا نزد، داروغه رفت و به او گفت که محبوبه دختر دیوان‌بیگی از ناپدید شدن یوسف خیلی غمگین است، اما ردی از اینکه پدرش به این موضوع مرتبط باشد، پیدا نشده است. (ادامه مطلب)

بیشتر بخوانید

یک عیار و چهل طرار – قسمت 15: محبوبه

خلاصه: داروغه مشغول تحقیق در مورد ربوده شدن پسر امین‌التجار است. مشخص می‌شود که او در کنار باغ دیوان بیگی ربوده شده. داروغه که از تهدیدهای دیوان بیگی آگاه می‌شود، قدری به او مشکوک است، اما شواهد نشان می‌دهد که دزدان او را ربوده‌اند.
آن روز افراد داروغه هر چقدر آن اطراف گشتند، نتوانستند رد دیگری از دزدان پیدا کنند. چون ظهر شد تعدادی را در اطراف به نگهبانی گذاشت و خود به خانه رفت. دخترش فرزانه، خرم بود که پدرش از زیر قولی که به افسون دغل داده، آزاد شده است. برای همین سپرده بود بهترین خورشتی که ببرک خان دوست داشت را بپزند.(ادامه مطلب)

بیشتر بخوانید

یک عیار و چهل طرار – قسمت 14: عاشقی در باغ

خلاصه: به امین‌التجار در حضور داروغه خبر می‌دهند که پسر او را دزدیده‌اند و امین التجار و داروغه برای یافتن سرنخ به باغ رفتند. زانیار که معمای دزدی ابریشم‌های چینی را حل کرده، از دور مراقب فرزانه دختر داروغه است تا سالم بخانه برسد و نقشه افسون برای ربودن او را خنثی می‌کند.

وقتی ببرک‌خان داروغه و امین التجار به باغ احمدآباد رسیدند، داروغه اجازه ورود به کسی نداد و گفت قبل از همه باید حسن میرشکار وارد شود و تفحص کند. حسن میرشکار پیرمردی کهن سال بود که داروغه همه جا به دنبال خود می‌بردش. معروف بود که در جوانی میرشکار شاه طهماسب بوده و حتی می‌تواند رد پرنده را روی هوا بزند.(ادامه مطلب)

بیشتر بخوانید

یک عیار و چهل طرار – قسمت 13: آدم‌ربایی

شاه عباس تازه با خدم و حشم از چهارسوق بیرون رفته بود و داروغه که تا چند لحظه پیش نزدیک بود به خاطر خیانت معاونش گرگین خان و همدستی او با افسون دغل سردسته دزدان، سرش را از دست بدهد، تازه داشت خودش را جمع و جور می‌کرد که ناگهان از دهنه دیگر بازار صدای داد و فریاد بلند شد. مردم همه سرک کشیدن تا ببینند چه خبر است و راهی باز شد تا از میان جمعیت خواجه اسحاق، خانه‌دار امین التجار بر سر زنان خودش را به جلوی پای او که تازه توانسته بودم از بار پرونده دزدان ابرایشم خلاص شود برساند.(ادامه مطلب)

بیشتر بخوانید

یک عیار و چهل طرار – قسمت دوازدهم

خلاصه قسمت‌های قبل: شاه سه روز به داروغه برای یافتن دزد ابریشم فرصت می‌دهد. داروغه ناامید به حیله دستیارش، با قول ازدواج دخترش با افسون سرکرده دزدها، از او می‌خواهد دزد را پیدا کند. افسون هم که نمی‌تواند دزد را پیدا کند. دست به صحنه سازی می‌زند تا مقنی لالی را به جای دزد، جا بزند. اما یاور قصاب و زانیار که در پی نجات دختر داروغه هستند نیز در اطراف تحقیق کرده و وقتی داروغه در حضور شاه، مقنی را دزد خطاب کرد، یاور و زانیار از او دفاع می‌کند و دروغ آنها را فاش می‌کند.
وقتی شاه زانیار را متهم به همکاری با دزدها کرد، زانیار با شجاعت خندید و گفت: «ای‌شاه هر چند دزدان در این میدان هستند، اما من جزو آنها نیستم» و بعد با دست به سمت بازرگانان چینی اشاره کرد و گفت: «این مردمانی که خود را بازرگان چینی معرفی می‌کنند، در اصل طرارانی بیش نیستند.(ادامه مطلب)

بیشتر بخوانید

یک عیار و چهل طرار – قمست یازدهم

خلاصه قسمت‌های قبل: شاه سه روز به داروغه برای یافتن دزد ابریشم فرصت می‌دهد. داروغه ناامید به حیله دستیارش، با قول ازدواج دخترش با افسون سرکرده دزدها، از او می‌خواهد دزد را پیدا کند. افسون که نمی‌تواند دزد را پیدا کند دست به صحنه سازی می‌زند تا مقنی لالی را به جای دزد، جا بزند. اما زانیار که در پی نجات دختر داروغه است، نیز در اطراف تحقیق کرده و وقتی داروغه در حضور شاه، مقنی را دزد خطاب کرد، ابتدا یاور از او دفاع می‌کند که نزدیک بود خودش قربانی خشم شاه شود اما بعد زانیار از راه رسید.
آن ظاهر عجیب و آشفته و آن فریاد بلند در مقابل شاه، باعث شد میدان در سکوت فرو برود و همهمه بخوابد.(ادامه مطلب)

بیشتر بخوانید

یک عیار و چهل طرار – قسمت دهم

خلاصه قسمتهای قبل: سه روز فرصت شاه عباس به داروغه برای یافتن دزد ابریشم به پایان رسید و باید جوابگو باشد. اما نه او و نه افسون سردسته دزدها که به ازدواج با دختر داروغه دل بسته و نه زانیار جوان عاشق پیشه توبه کار هیچکدام دزد را پیدا نکردند. زانیار در حال تحقیق است و افسون در حال پیاده کردن نقشه‌ای مخفی در حمامی خرابه، تا شاید دختر را به دست آورد.
صبح روز چهارم، شاه عباس بعد از سان دیدن گروهی از ارتش تازه تاسیس خود که به سمت مرزهای عثمانی راه سپار بودند، بدون هیچ حرفی سوار اسب خود شد و به تاخت خودش را به چهارسوق بازار رساند و محافظانش به سرعت پشت سرش تاختند.(ادامه مطلب)

بیشتر بخوانید