زلزله

همین الان فهمیدم که توی اصفهان زلزله اومد. البته من علیرغم حضورم در اصفهان چیزی حس نکردم. داشتم آخر شب به کارهای متفرقه و ایمیلهای یک هفته منتظر مانده می رسیدم که دیدم مردم توی دنیای اینترنت به جنب و جوش افتادند.

خلاصه مطلب اینکه هر چند زلزله اینجا خیلی شدید نبود، اما به همین سادگی ممکن بود من هم مثلی خیلی های دیگه الان بین شما نباشم. واقعا مرگ چقدر نزدیک است. لطفا اگر روزی بدون خداحافظی رفتم. حلالم کنید.

 … (ادامه مطلب)

بیشتر بخوانید

کرم کتاب و تبلت

چند وقتی بود که در فکر خرید یک تبلت بودم که هم بتوانم بعنوان یک کتابخوان دیجیتالی و هم بعنوان یک دروازه دسترسی به اینترنت از آن استفاده کنم. اما در نهایت این همت دوست عزیز فرهاد بود که تبلت Google Nexus 7 را به دست من رساند. بنابراین مراسم خواستگاری من از تبلت خیلی زود و سریع به پایان رسید! مراسم عقد اما بسیار پردردسر از کار درآمد. تبلت مذکور برای شروع کار نیاز حتمی به یک اتصال بی‌سیم و یک اکانت گوگل داشت! از آنجا که تا آن موقع نیازی به اتصال بی‌سیم نداشتم، مجبور شدم یک مودم ADSL بی‌سیم بخرم که دو هفته‌ای مرا سر کار گذاشت تا توانستم به اینترنت وصل بشوم و تازه بتوانم صفحه اول تبلت را ببینم.… (ادامه مطلب)

بیشتر بخوانید

فصل پنجم: غار اژدهای فریبکار

خلاصه قسمتهای قبل:

فصلهای قبلی داستان را میتوانید در اینجا مطالعه کنید. اما خلاصه داستان از این قرار است:

قهرمان داستان که قصد خودکشی از روی منارمسجدعلی را داشت، ناگهان درگیر ماجرایی متفاوت میشود و به اشتباه به جای شاگرد کیمیاگر توسط مندیل عفریت به دربار ملکه عفریتها برده میشود. ملکه هم او را به ماموریتی برای یافتن جام جم میفرستد. او  متوجه توطئه‌ای برای سرنگونی ملکه به کمک دیوها می‌شود. با این وجود مجبور است به همراه مندیل به دنبال جام برود. آنها در راه در علفزاری فرود می‌آیند و در مقابل حمله شیر غول پیکری جان همدیگر را نجات میدهند.… (ادامه مطلب)

بیشتر بخوانید

آخرین ایستگاه

باربر «شادترین هم‌سفر» با ضربه‌ای آرامی به «آخرین ایستگاه» متصل شد. ایرج با خستگی صدای مراحل مختلف اتصال را پیگیری می‌کرد و بی‌صبرانه منتظر بود که محموله جدید را دریافت کند. آمدن این باربرها هیچ هیجانی نداشت. آن‌ها با بار غیر جاندار می‌آمدند، بنابراین می‌توانستند بدون محدودیت از کانال‌های ابرفضا استفاده کنند. مسافرتی که برای یک آدم زنده، شاید شش ماه طول می‌کشید برای این باربرها کمتر از یک روز به طول می‌انجامید. و دلیل ارزانی حملشان هم به همین خاطر بود. آن‌ها معمولاً بارهای کم ارزش را حمل می‌کردند. هر چند هر محموله‌ که به این ایستگاه می‌رسید، یعنی توانسته هزینه‌های گران قیمت حملش را به شرکت بپردازد.… (ادامه مطلب)

بیشتر بخوانید

دشمنان

تازگی‌ها فهمیدم که آمریکایی‌ها نه تنها دشمنان ملت ما هستند، بلکه دشمنان قسم خورده ادبیات ما هم هستند. و اگر نه برای چی درست چند روز بعد از تمدید دو ساله هاست سایت، به من خبر دادن که به دلیل دامنه .ir نمی‌توانند به من خدمات بدهند. و بدون هیچ اخطاری خدمات سایت را قطع کردند و من بدبخت بعد از چند شب بیخوابی و کلی هزینه مجددا توانستم سایت را روی یک هاست جدید بالا بیاورم.

خلاصه اگر دیدید جای از سایت درست کار نمیکند، ممکن است از اثرات انتقال شتاب زده آن باشد. من را خبر کنید تا آن را درست کنم و مشت محکمی به دهان آمریکایی‌ها بزنیم.… (ادامه مطلب)

بیشتر بخوانید

مینویسم پس هستم

امشب آخرین فرصت شرکت در هفتمین دوره مسابقه داستان نویسی گمانه زنی است. امسال به دلیل شرایط خاص مسابقه، من پنج تا از داستان‌هایم را برای شرکت در مسابقه فرستادم. دیشب آخرینش را به نام «روز نو» تمام کردم که داستانی است در مورد نوروز و هفته قبل ویرایش روی یکی به آخر مانده یعنی «دو بی‌همتا» را. سه داستان دیگر یعنی «هیولا در شهر» ، «وضعیت کد ۱۳» و «چهارشنبه متفاوت» را قبلا نوشته بودم. اما فقط دو تای اولی را توی فنزین و سایت منتشر کردم و سه تای دیگر را میخواهم اول برای مجله شگفتزار بفرستم و بعد اگر قبولش نکردند، همینجا منتشرشان بکنم.… (ادامه مطلب)

بیشتر بخوانید

هیولا در شهر

hayola dar shahr

هیولا برمی‌گشت. این را همه می‌دانستند. بچه‌ها اسمش را گذاشته بودند هیولای خرچنگی. چون روی چهارپا می‌ایستاد و دو تا دست هم داشت که با آن هر چی که جلویش قرار می‌گرفت را نابود می‌کرد.
درست شبی که ماه کامل می‌شد، ظاهر می‌شد. ناگهان بالای تپه‌ای روبروی دروازه ظاهر می‌شد. با صدای هولناکی از آنجا راه ‌می‌افتاد و پایین می‌آمد. از خندق و دروازه به سادگی می‌گذشت. و خودش را به میدان جلوی قلعه می‌رساند. قدش تقریبا اندازه برج بلند قلعه بود. بار اولی که ظاهر شد در دروازه هنوز سرجایش بود. اما با آتشی که از درون خودش بیرون داد، آن را منفجر کرد.… (ادامه مطلب)

بیشتر بخوانید

فصل چهارم: خطر در علف‌زار

خلاصه قسمتهای قبل:

فصلهای قبلی داستان را میتوانید در اینجا مطالعه کنید. اما خلاصه داستان از این قرار است:

قهرمان داستان که قصد خودکشی از روی منارمسجدعلی را داشت، ناگهان درگیر ماجرایی متفاوت میشود و به اشتباه به جای شاگرد کیمیاگر توسط مندیل عفریت به دربار ملکه عفریتها برده میشود. ملکه هم او را به ماموریتی برای یافتن جام جم میفرستد. او  متوجه توطئه‌ای برای سرنگونی ملکه می‌شود به کمک دیوها می‌شود. با این وجود مجبور است به همراه مندیل به دنبال جام برود.

و  حال این شما و این ادامه داستان:

خطر در علف‌زار

به نظر می‌رسيد منديل عفريت قوی باشد.… (ادامه مطلب)

بیشتر بخوانید