داستان کوتاه «کیف قاپ»

داستان کیف قاپ تکلیف دیگری از کلاس فیلمنامه نویسی است. موضوعی که استاد گفت این بود که فرد کیف قاپ باید عاشق دختر صاحب کیف بشود. من البته مثل همیشه در صحنه های عاشقانه مشکل دارم. اما از نتیجه کارم زیاد هم ناراضی نیستم.

کیف قاپ

پسر نفس نفس زنان توی خروجی راه پله ها پیچید، صدای پای تعقیب کنندگانش هنوز به گوش میرسد، اما در دیدرس آنها نبود. یا حالا یا هیچ وقت باید ریسک میکرد. فوری خودش را انداخت زیر راه پله ها و نفسش را حبس کرد. چند ثانیه بعد تعقیب کننده هایش از راه رسیدند و با سرعت از پله ها بالا رفتند. صدای پاهایشان کم کم دور شد. پسر به آرامی نفسش را بیرون داد. بعد به سرعت دست به کار شد. با عجله محتوای کیف زنانه ای که دزدیده بود را درون یک پاکت سیاه ریخت. با دقت تمام جیبهای متعدد کیف را خالی کرد و در انتها کیف را به گوشه ای تاریک زیر پله پرت کرد. فعلا فرصت نداشت ببیند چقدر پول به جیب زده است. بعد سر فرصت میتوانست برد امروزش را بشمارد.
کاپشن دو روئی که به تن داشت را از تن در آورد و پشت و رو کرد. حالا به جای یک کاپشن سیاه، یک کاپشن نارنجی به تن داشت. از یکی از جیبهای کاپشن کلاه بره تا شده ای بیرون آورد و بر سر گذاشت و تا روی چشمهایش پایین کشید. سپس با خونسردی از زیرپله بیرون آمد و در حالی که زیر چشمی اطرافش را می پایید، به سمت پارکینگ موتورسیکلتها حرکت کرد. مسیرش را طوری انتخاب کرد که هم از دختری که کیفش را دزدیده بود و هم از تعقیب کننده هایش دور بشود.
ده دقیقه بعد موتورش را جلوی یک کافه تریا پارک کرد. کیف قاپی و دویدن بعد از آن حسابی تشنه اش کرده بود. درون کافه رفت و روی صندلی نشست. پیشخدمت که جلو آمد، سفارش یک هویج بستنی دوبل داد و بعد روی صندلی نرم کافه ولو شد. پاکت سیاه جلویش روی میز بود. کمی با انگشت دست راستش با آن بازی کرد. اما بالاخره طاقت نیاورد، به آرامی و با یک دست دهانه پاکت را کمی باز کرد و همانطور که به صندلی تکیه داده بود، نگاهی تویش انداخت. یک کیف پول کوچک زنانه، یک شیشه کوچک عطر، کارت ملی، کارت ورود به جلسه کنکور، کمی پول خرد. یک گردنبند طلا، یک جامدادی پارچه ای، کتاب، شارژ موبایل، چندتا بسته قرص، عینک آفتابی، چندتا اسکناس مچاله شده، رژلب و چند تا لوله کرم آرایشی، سویچ ماشین و یک دسته کلید بزرگ و یک پاکت عکس. بیشترشان خرده ریزهای زنانه بودند. نمیخواست کسی به او مشکوک بشود. برای همین اول از همه کتاب را بیرون آورد و ورق زد.
با تعجب دید که کتاب انجمن شاعران مرده است. بازی رابین ویلیامز را در این فیلم را دیده و به شدت مجذوب آن شده بود. اما سالها پیش وقتی داشت ادای رابین ویلیامز را توی دبیرستان در می آورد و روی نیمکتها راه میرفت، توسط ناظم گرفتار شده بود. مدیر، ناظم و معلمها که بارها و بارها خودشان هدف اداها و مسخره بازی های او بودند، دست به یکی کردند و با همین بهانه از دبیرستان اخراجش کردند. دو سالی بیکار گشت و بعد برای سربازی به اصفهان آمده بود و دیگر به شهر خودشان برنگشت. بعد از سربازی مدتی توی یک رستوران کارگری کرد. چندباری کیف جا مانده مشتریان را برای خودش ضبط کرده بود و وقتی دید چه پول بیزحمتی به دستش میرسد، شروع کرده بود به دزدی از کیفهای مشتریان تا اینکه صاحب رستوران مچش را گرفت و اخراجش کرد. بعد از آن کیف قاپی را شروع کرده بود اما خیلی زود دستگیر شد. زندان برایش مثل یک دانشگاه بود و کلی راه و چاه این موضوع را یاد گرفته بود. برای همین بعد از بیرون آمدن از زندان دوباره کارش را شروع کرده بود.
کتاب را پشت و رو کرد و تصاویر پشت جلدش را نگاه کرد. تصویر رابین ویلیامز را دید و از بیاد آوردن اینکه هنرپیشه مورد علاقه اش خودکشی کرده، ناراحت شد. داشت کتاب را ورقی می‌زد که از وسط کتاب کاغذی بیرون افتاد. با کنجکاوی بازش کرد. یک نامه بود.
– پدر، مادر و خواهر عزیزم، میخواهم شما را با همه نگرانی هایتان توی این چاه مستراح خوشگل رها کنم. هر چقدر محبت از شما گدائی کردم، کافی است. من به دوستی و محبت نیاز داشتم و حالا که به دست نیاوردم، فکر میکنم فقط این راه برایم مانده است. دنیا بدون من خوش بگذرد. امیدوارم خدا من را ببخشد.
پسر صاف نشست. روانشناس نبود، اما آنقدر درک و فهم داشت که یک یادداشت خودکشی را تشخیص بدهد. عرق سردی بر تنش نشست. همیشه با کنجکاوی محتویات کیفهای دزدی را میگشت، اما هیچ وقت کیف آدمی که میخواهد خودکشی کند را ندیده بود. با عجله بقیه محتویات کیف را روی میز ریخت، پاکت عکس را برداشت و عکسهای درون آن را روی میز پخش کرد. در اکثر آنها دختر زیبای مشغول گشت و گذار در طبیعت بود. چطور چنین دختری به این نتیجه رسیده که باید خودکشی کند. یکی از عکسها را برداشت. دختر در یک جاده کوهستانی سبز رنگ ایستاده و به ماشین دویست و ششی آلبالوئی رنگی تکیه داده و در حالی که سرش به عقب رفته بود داشت میخندید.
دل پسر فرو ریخت، باید کاری میکرد. به نظرش دنیا بدون آن دختر، چیز زیادی را از دست میداد. شنیده بود که تا بحال چند نفر دیگر هم در آن مرکز خرید خودکشی کرده اند. و فوری حدس زد که دختر هم برای خودکشی به آنجا رفته است.
بدون توجه به پیشخدمت که لیوان بلند هویج بستنی را روی میز میگذاشت و با تعجب به محتویات روی میز نگاه میکرد، سراغ کیف پول کوچک رفت. کاری به ردیف اسکناس و تراولهای توی کیف نداشت، به دنبال نشانه ای از دختر میگشت و بالاخره آن را پیدا کرد. چندتا کارت ویزیت که عکس دختر در گوشه آن قرار گرفته بود. روی کارت ویزیت اسم او را دریا درخشش و بازاریاب معرفی میکرد. شماره موبایل دختر هم آنجا بود.
پسر با عجله موبایلش را درآورد و شماره دختر را گرفت. موبایل چند زنگ خورد تا بالاخره صدای دختر شنیده شد.
– آلو، آلو.
نفسی راحتی کشید. دختر هنوز زنده بود. از آن سوی تلفن داشت صدای همهمه می آمد و مشخص بود دختر هنوز در جای شلوغی است. پسر اما برای قدم بعدی آماده نبود. وقتی سکوت او طولانی شد و دختر مجددا آلو آلو کرد، آب دهانش را قورت داد و گفت:
– سلام دریا خانم، میبخشید مزاحمتان شدم. من چند دقیقه پیش یک کیف سبز رنگ پیدا کردم که مشخصات شما توی آن بود.
دختر نفس راحتی کشید:
– بله آقا، همین ده دقیقه پیش کیفم را زدند. شما کجا هستید به مدارکم نیاز دارم.
– نگران نباشید خانم، همه چیز سر جایش است. من توی کافی شاپ ساحل هستم. اگر تشریف بیارید میدهم خدمتتان.
– باشه، باشه، من خودم را فوری میرسانم. ده دقیقه به من فرصت بدهید.
– مشکلی نیست خانم. من تا شما بیاید همینجا هستم.
یک ربع بعد دختر از راه رسید. پسر همه وسائل را دوباره جمع کرده بود و توی کیف گذاشته بود. وقتی دختر رسید، فوری او را از روی عکسهایش شناخت. دستش را بلند کرد و خودش را به دختر شناساند. دختر با دودلی جلو رفت. پسر از جایش بلند شد و به او سلام کرد. سپس صندلی تعارف او کرد. دختر با احتیاط روی نوک صندلی نشست. پسر در حالی که می‌نشست، پیشخدمت را صدا زد. پیشخدمت جلو آمد، اما دختر با اشاره دست او را پس فرستاد و گفت:
– شما زنگ زدید؟ کیف من کو؟
پسر هیجان زده بود، درزمانی که دختر در راه بود، فرصت کرده بود که روی شروع گفتگویش فکر کند با این وجود تلاش ناموفقی می‌کرد که خودش را خونسرد نشان بدهد.
– نگران نباشید خانم. همه چیز سر جاش هست. البته خود کیفتان نیست. اما مدارک و پولهایتان همه هست. فقط من چون میخواستم شما را پیدا بکنم، فضولی کردم و گشتمش و متاسفانه این را پیدا کردم.
پسر با دستی لرزان نامه را از جیب کاپشنش در آورد و روی میز بین خودشان گذشت. دختر نگاهی به آن کرد و بعد به کناری انداخت و دوباره پرسید:
– بقیه چیزها کو؟ کارتهام، کیف پولم.
– گفتم که نگران نباشید. همه چیز اینجاست. من فقط نگرانم شما هستم. آخه چطور یه دختر زیبای مثل شما، به فکر خودکشی افتاده؟
دختر با تعجب خودش را عقب کشید،
– این، فقط ….
حرفش را خورد، توی صورتش اخمی ظاهر شد و گفت:
– آقا کیف پولم کوش؟ من الان نگران مدارکم هستم. فردا باید کنکور بدم و کارتم توی کیف بود.
پسر دلخور از اینکه گفتگو طبق نظر او پیش نرفته، دست کرد و از صندلی کنار دستش پاکت مشکی را بالا آورد و روی میز گذاشت، کمی توی آن گشت و ابتدا کارت ورود به جلسه و بعد کیف پول را در آورد روی میز گذاشت و در حالی که سعی میکرد خودش را همچنان خونسرد نشان بدهد، آنها را به طرف دختر سر داد و در همان حال گفت:
– من گفتم نگران نباشید. همه چیز اینجاست. اینهم کارت و کیف پولتان. اینها موضوع نگران کننده‌ای نیست. اون نامه است که من را نگران کرده.
دختر که کیف پول و کارتش را دید خیالش راحت شد و با آسودگی روی صندلی رها شد و بعد به پشت سر پسر نگاهی کرد و سرش را تکان داد.
قبل از آنکه پسر بفهمد چه اتفاقی دارد می‌افتد، کسی او را گرفت و دستبندی به دستش زد و دو مردی که چند دقیقه پیش وارد کافی شاپ شده بودند، در دو طرفش ظاهر شدند. در حالی که یکی از آنها داشت محتویات روی میز را جمع می‌کرد و درون پاکت می‌ریخت دیگری کارتی را نشان داد و گفت
– من پلیس هستم. شما به اتهام کیف قاپی دستگیر شدید و باید همراه ما به کلانتری بیایید.
بعد به دختر هم اشاره کرد و گفت:
– شما هم باید برای تهیه صورتجلسه همراه ما بیاید.
در همان حال پسر را که حالا هر دو دستش از پشت به هم دستبند شده بود را تحویل همکارش داد. دختر به اضطراب گفت:
– قربان من فردا کنکور هنر دارم، کارت ملی و کارت ورود به جلسه را حتما می‌خوام.
– نگران نباشید، همه چیز توی کلانتری تحویلتون میشه.
پسر در حالی که داشت به بیرون کشیده میشد، از دم در کافی شاپ گفت:
– جناب سروان نزارید بره، این میخواد خودکشی کنه. نامهش رو هم نوشته. تو رو خدا نزارید بره.
پلیس نگاهی به دختر کرد و با حالتی استفهام آمیز سری تکان داد. دختر در حالی که نامه را مثل چیز کثیفی با دو انگشت از روی زمین برمیداشت گفت:
– این! این تکلیف کلاس فیلمنامه نویسیمون بود. استاد گفته بود یک نامه خودکشی بنویسید و بیارید.

 

پ.ن: استاد پیشنهاد جالبی داد و گفت داستان را میتوانی جوری پیش ببری که دختر سر قرار نیاید و پسر کیف قاپ در به در به دنبال یافتن دختری است که میخواهد خودکشی کند.     به نظرم ایده خوبی آمد و شاید زمانی که وقت داشتم رویش کار کنم.

2 thoughts on “داستان کوتاه «کیف قاپ»

  • ۱۳۹۶-۰۹-۱۳ at ۱۵:۱۴
    Permalink

    بسیار طرفدار داستانهای عاشقانه هستم و پیشنهاد استاد رو هم خیلی پسندیدم.
    از ظرافت طنزآمیز پایان داستان بسیار لذت بردم.
    خیلی خوب بود ولی میدونم این روزها زمان برای نوشتن بسیار کم دارید و این داستان هم اگر تکلیف کلاسی نبود حالا حالاها بعید بود شانس خوندن اثری از شما را داشته باشم. ان شاالله در اینده زمان با ما و شما مهربانتر بشه.

    Reply
    • ۱۳۹۶-۰۹-۱۴ at ۲۱:۵۳
      Permalink

      سپاسگزارم سعید جان.

      Reply

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *