داستان دنباله‌دار یک عیار و چهل طرار (۱۳۸)- داستان افسانه

شروع داستان | قسمت قبل | قسمت بعد

داستان افسانه

خلاصه: خواندیم که مرداس جاسوس با شایعه کردن مرگ شاه عباس شهر را به آشوب کشید. شاه عباس، مصطفی شیرفروش جانش را نجات داده بود را به داروغگی منتصب کرد. مصطفی با سه شرط داروغگی شهر را پذیرفت. سپس شاه دستور داد، پدر و دختری که می‌خواستند او را بکشند، احضار شوند و ابتدا داستان پدر که همان افسون بود را شنید.

شاه عباس با دقت به سخنان افسون دغل گوش داد و در نهایت تنها سری تکان داد. در میان درباریان همهمه‌ای در گرفت. دیوان‌بیگی که در میان آنها ایستاده بود، با دقت به صورت شاه عباس خیره شده بود. او بارها دیده بود که شاه، متهمی را بخشیده و حتی به او مقامی داده است. آماده بود تا کمترین تغییری در صورت شاه عباس به نفع برادرش ببیند تا خود را وسط بیندازد و وساطت برادرش را بکند. اما خواندن چهره شاه عباس کار سختی بود و دیوان‌بیگی تصمیم گرفت، منتظر بماند.

شاه عباس رو به دختر اسیر کرد و از او پرسید:«داستان تو چیست؟» دختر برای اولین بار سرش را بلند کرد. صورت زیبایش از پشت خرمن موهای پریشان ظاهر شد. او همان چهره زیبای مادرش شهرنوش را به ارث برده بود که حالا بدون دستار و سبیل عاریه‌ای، زانیار به خوبی می‌توانست آنرا تشخیص بدهد. تنها تفاوت او با مادرش، چشمان باریک و مغولی بود که از پدر به ارث برده بود و ظاهری شوریده و شیطان به او داده بود. او با صدای دو رگه شروع به صحبت کرد:«قربان، ده سال پیش من یک کودک بودم. یک روز در کوچه بازی می‌کردم که مرداس پیش من آمد. او به من گفت که دوست پدرم است و آمده تا من را نزد او ببرد. مادرم به من گفته بود که هیچ وقت به غریبه‌ها اعتماد نکنم. اما مرداس چند تا نشانه از پدرم داد و من به او اعتماد کردم. او مرا سوار اسب کرد و از شهر خارج شدیم. در بیرون شهر پنج نفر دیگر هم به ما پیوستند و به تاخت از شهر فاصله گرفتیم. تا شب هر چه از او پرسیدم، گفت به زودی به پدرم می‌رسیم. اما شب در کنار آتش به من گفت که به دستور شاه، پدر و مادرم را کشته‌اند و داستان وحشتناکی از شکنجه کردن آنها تعریف کرد و از همان لحظه تخم کینه را در دل من کاشت. به من گفت که آنها از دوستان پدرم هستند و از دست شاه فرار می‌کند تا به نزد سلطان عثمانی بروند شاید با کمک او بتوانند از شاه انتقام خون پدر و مادرم را بگیرند. من آنشب تا صبح گریه کردم. صبح آنروز تنها راه چاره‌ام را رفتن با آنها دیدم. مرداس با من خیلی مهربان بود بگونه‌ای که بعضی وقتها همراهانش او را مسخره می‌کردند. آنها می‌گفتند که باید مرا بکشند تا سریع‌تر برویم. اما مرداس آنها را ساکت ‌کرد. می‌دیدم که همه از او می‌ترسیدند و به او احترام می‌گذارند. مرداس مثل یک پدر مراقبم بود. اسبی برایم خرید و همانطور در راه به من سوارکاری یاد داد. بعد کم‌کم تیراندازی و ناوک انداختن یادم داد. اما هر چند روز یکبار در مورد مرگ پدر و مادرم حرف می‌زد. آن موقع نمی‌فهمیدم منظورش چیست. ولی الان می‌دانم که نمی‌خواست آن داغ از ذهن کودک من پاک شود. همانطور که فرار می‌کردیم، می‌دیدم که برخی مواقع با نگرانی به پشت سرمان نگاه می‌کند. به من گفته بود که افراد شاه در تعقیبمان هستند. ما معمولاً با سرعت حرکت ‌می‌کردیم. برخی مواقع در جاهای دورافتاده و خلوت و برخی مواقع در مکانهایی بسیار شلوغ خودمان را مخفی می‌کردیم. بالاخره بعد از مدتی به شهری در نزدیک دریا رسیدیم. مرداس به این بهانه که می‌خواهد افراد شاه را گمراه کند، مرا در خانه‌ای اجاره‌ای تنها گذاشت و خودش با دوستانش رفتند. من سه روز در آن خانه مخفی بودم تا آنها برگشتند. از خوشحالی آنها متوجه شدم که خطر رفع شده است. آنها با هم شوخی می‌کردند و گاهی نیز با من شوخی‌های ناجوری می‌کردند. حتی یکی از آنها در حالی که به من اشاره می‌کرد به مرداس گفت مطمئن هستم از فروش این دختر سه برابر آن مرد به دست می‌آوریم. مرداس که نگرانی من را دید، با عصبانیت گفت که من مثل بچه‌اش می‌مانم و به هیچ وجه خیال فروش من را ندارد. سپس تنگ شرابی که کنار دستش بود را برداشت و پیاله‌ای برای خودش ریخت و بعد آن را به من داد تا پیاله همه آنها را پر کنم. به آنها گفت فعلا بنوشید که به زودی پاداش اصلی را دریافت می‌کنید. سپس به من گفت بیرون بروم و تنگ خالی را بشورم و بیایم. وقتی برگشتم دیدم همه افراد در حالی که هنوز پیاله‌هایشان را در دست دارند بر روی زمین افتاده‌اند و فقط مرداس نشسته و دارد ته مانده شراب را در پیاله خود تکان می‌دهد. وقتی تعجب من را دید، به من گفت که خیالم راحت باشد و هیچ کس نمی‌تواند به من آسیبی برساند و این مردان هر چند دوست او بودند، اما چون به من خیانت کرده‌اند مستحق مردن بودند و او همه را کشته تا کسی دیگر نداند من کیستم. او دوباره یادآوری کرد که او تنها دوست صمیمی پدرم است و تا پای جان مراقب من است تا زمانی که بزرگ شوم و بتوانم انتقام پدرم را بگیرم. اما باید تا آن زمان مرا از چشم مردان شاه که به دنبال کشتن من هستند، پنهان کند. برای همین باید قیافه من را به شکل یک پسر تغییر بدهد. او همانجا در میان اجساد مردانش سر من را تراشید و سپس لباسی پسرانه‌ای‌ برایم تهیه کرد. همانجا قرار گذاشتیم که از آن به بعد مرا ارسلان صدا کند. ما آن خانه را همان روز ترک کردیم و با کشتی به پایتخت عثمانی رفتیم. مرداس من را به خانه‌ای که در آن به تنهایی زندگی می‌کرد، برد و خود به دربار رفت. از آن پس در زمان بیکاری به من آموزش دزدی و جاسوسی می‌داد و مرا به همه پسر خودش معرفی می‌کرد و واقعاً نیز چون پسرش با من برخورد می‌کرد. پدرم …» افسانه ناگهان متوجه شد چه اشتباهی کرده است. بعد از ده سال که عادت کرده بود مرداس را پدر خود بخواند، حال برایش سخت بود که او را به اسم صدا بزند. مکثی کرد و گفت:«مرداس همانطور که من رشد می‌کردم مرا کم‌کم در برخی از ماموریتهایش به کار گرفت. او به من بخوبی آموزش داده بود و من هم همه تلاشم را می‌کردم تا بهترین نتیجه را بگیرم برای همین به مرور کارهای بیشتری به من می‌سپرد و حتی بعضی وقت‌ها به تنهای به ماموریت می‌فرستاد. کم‌کم شهرتی پیدا کردم و او مرا همراه خود به دربار عثمانی برد و به امپراطور بعنوان پسر خودش معرفی کرد و از آن به بعد بعنوان یکی از جاسوسان امپراطور به ایشان خدمت کردم. تا اینکه امپراتور به پد…» افسانه دوباره مکث کرد و حرف خودش را اصلاح کرد:«به مرداس ماموریت داد قبل از سفیر به ایران بیاید و موقعیت را بسنجد و به نفع مذاکرات سفیر اقدامات لازم را بکند. در تمام این سالها هیچگاه مرداس نمی‌گذاشت فراموش کنم که شاه ایران پدر و مادرم را به طرز فجیعی کشته است. برای همین تا شنیدم امپراطور چنین دستوری داده، از مرداس خواستم مرا هم همراه خودش به ایران بیاورد تا شاید بتوانم انتقام پدر و مادرم را بگیرم. او هم قبول کرد. وقتی به ایران آمدم، دیدم او با تعداد زیادی از جاسوسان در لباس و مشاغل مختلف در ارتباط است و با آنها مراوده می‌کند، اما من فقط یک فکر داشتم و آن گرفتن انتقام شخصیم بود. اوایل فکر می‌کردم این تنها فکر من است و مرداس تنها می‌خواهد با من همراهی کند. ولی کم‌کم متوجه شدم خود مرداس هم در همین فکر است. او برایم تعریف کرد که پسرانش که به دست عیاران شاه دستگیر شده بودند، به دستور او کشته شده‌اند. او هم در عوض مسرور، سرعیاران شاه و دو پسر او را کشته، اما چون خطر دستگیریش بوده، نتوانسته خود شاه را بکشد و قصد دارد در این سفر هر طور شده شاه را بکشد و ایران را به آشوب بکشد. همانطور که ما به اصفهان نزدیک می‌شدیم، مرداس نقشه‌های مختلف برای شرایط خاص می‌کشید. ولی در این میان یک چیز تغییر کرد. ما معمولاً در هر جا توقف می‌کردیم، سری به چایخانه‌ها می‌زدیم و در آنجا من با نقالانی روبرو می‌شدم که داستانهای قدیمی را تعریف می‌کردند. داستان جمشید شاه و ضحاک، داستان فریدون و کاوه، داستان ایرج و برادرانش، داستان سیاوش، نبرد رستم و سهراب، داستان بیژن و منیژه، داستان داراب و اسکندر. این داستانها من را دوباره به دوران کودکیم برد. زمانی که توی کوچه‌ها پای صحبت نقالان می‌نشستم و خودم را در نقش قهرمانانی چون گردآفرید که با لباس مردانه به جنگ سهراب می‌رفت، می‌دیدم. اما قهرمانی که همیشه می‌خواستم جای او باشم، بوراندخت بود که به تنهایی در مقابل لشکر اسکندر ایستاده بود. ولی وقتی به وضعیت خودم نگاه می‌کردم، دیدم آن موقع من هستم که در فکر به آشوب کشیدن ایران هستم. برای همین با مرداس شرط کردم که فقط شاه را خواهیم کشت تا انتقام خود را بگیریم اما مملکت را به آشوب نمیکشیم و هیچ ایرانی دیگری را هم نخواهیم کشت. مرداس به ظاهر با من موافقت کرد. اما وقتی در اصفهان فهمید مسرور عیار زنده است، قصد کرد او …. »

شاه که تا آن لحظه محو داستان و زیبایی داستگو شده بود، ناگهان از جای خود جست. «چی؟ مسرور زنده است؟! کجاست؟» الله‌وردی‌خان جلو آمد و تعظیمی کرد و گفت:«بله قربان، من به تازگی متوجه این موضوع شدم. مسرور کشته نشده، بلکه کمرش شکسته و فلج شده است و چون دیگر قادر به خدمت حضرتعالی نبوده از یارانش خواسته اینطور وانمود کنند که کشته شده و از آن به بعد مشغول کتابت و شاگرد پروری بوده است.» شاه برگشت و به حاتم‌بیگ وزیر نگاه کرد و پرسید:«حاتم‌بیگ تو از این موضوع باخبر بودی و هیچ چیز به من نگفتی؟»

حاتم بیگ در حالی که سرش را زیر انداخته بود، گفت:«قربان، می‌دانم مقصر هستم. اما وقتی این موضوع را فهمیدم، مسرور مرا سوگند داد که کسی از این موضوع با خبر نشود. شما که او را می‌شناسید، روح بزرگش اجازه نمی‌داد کسی به چشم یک نیازمند به او نگاه کند. حتی از من هم چیزی قبول نکرد. همه اموالی که داشته را طی این سالها به دیگران بخشیده و خودش از راه نوشتن نامه‌های مردم امرار معاش می‌کند. با این وجود همیشه دورادور مواظب اوضاع بوده است. همین الان هم که شما و من در سلامت اینجا هستیم، به لطف او و شاگردانش است.» بعد در حالی که دست زانیار را گرفته بود و او را پیش می‌انداخت و گفت:«قربان اگر این شاگرد جوانش نبود، کسی از آمدن مرداس خبردار نمی‌شد. او بود که ما را باخبر کرد. او بود که در زمان ترور من، جلوی مرداس را گرفت. او بود که دیروز نگذاشت خنجر این دختر بر بدن مبارک شما فرود بیایید.»

اما شاه به زانیار توجهی نکرد و در حالی که او را به کناری می‌راند روبروی حاتم‌بیگ ایستاد و به او خیره شد و گفت:«چطور توانستی چنین چیزی را از من پنهان کنی؟ مگر ندیدی چقدر برای مسرور غصه خوردم. بعد حالا به من میگویی که او زنده است و دارد از راه کتابت نامه مردم امرار معاش میکند؟ من سلطنتم را به او مدیونم، هر چه دارم از او دارم. او بارها و بارها جان من را نجات داده و وقتی نیازمند من بوده، من باید آخرین فردی باشم که باخبر بشوم. حاتم‌بیگ اگر میخواهی سرت بر تنت باقی بماند، فوری برو و مسرور را با احترام فراوان بیاور.» حاتم‌بیگ که در تمام این مدت سرش را زیر انداخته بود، تعظیمی کرد و فوری خارج شد.

شاه که عصبانی بود چند بار اتاق را بالا و پایین کرد تا عصبانیتش فروکش کند. بعد برگشت و دوری در اطراف افسون و افسانه زد و سپس مقابل افسانه که سرش را زیر انداخته بود ایستاد. افسانه سرش را بلند کرد و شاه به چشمان زیبای او خیره شد و گفت:«دختر، قشنگ داستان تعریف می‌کنی. ادامه بده!»

شروع داستان | قسمت قبل | قسمت بعد


پ.ن: نوشتن این قسمت خیلی طول کشید. عملا هم خیلی طولانی شد، مجبور شدم به بهانه مرداس یک وقفه‌ای در داستان ایجاد کنم.

8 thoughts on “داستان دنباله‌دار یک عیار و چهل طرار (۱۳۸)- داستان افسانه

  • ۱۳۹۵-۱۰-۱۴ at ۲۲:۳۳
    Permalink

    اتفاقا وقتی بعد از مدتها یه قسمت جدید میاد چه بهتر که طولانی باشه.
    خود شاه عباس هم که خیلی از قصه افسانه مثل من خواننده خوشش اومد. البته جناب شاه انگار از خود افسانه هم خوشش اومد! ?

    تصویر انتخابی برای این قسمت هم جالبه هرچند احتمالا علت انتخابش فقط چشمهای مغولی افسانه بوده!

    البته در جریان مشغله کاری شما هستم و نباید انتظار داشته باشم که خیلی روی انتشار این داستان و مابقی قصه ها تمرکز داشته باشید (هرچند امیدوارم که در حال کار کردن روی داستانتون برای مسابقه سال بعد باشید با اینکه خبری از خود سایت افسانه ها نیست!) اما بهرحال مطمئنا این داستان زیبا و قهرمانهای دوست داشتنی اش که در راسشون زانیاره اگر با فرصت و فراغ بال بیشتری نوشته میشد زیباتر هم میشد. مثلا شیوه روایت داستان در این قسمت با توجه به سابقه ای که از داستانهای قبلی شما در صحنه پردازی سراغ دارم ، میتونست جالبتر باشه. مسلما خاطرات افسانه خیلی قشنگه اما اینکه تقریبا بخواد یک نفس تعریفش کنه و هر از گاهی شاه عباس یا بقیه وسطش یه چیزی بگن کمی شاید جذابیت ماجرای افسانه رو کم کرده.
    بنظرم فقط تا حدودی پرداختن به جزییات در قصه کم شده وگرنه همچنان دوست داشتنیه شدیدا و با علاقه خیلی زیاد دنبالش میکنم.

    اون سه تا افراد مرداس هم از اول کلنگ گورشون به گوش میرسید! خیلی هم از دراماتیک شتافتنشون به دیار باقی خوشم اومد. عالی بود.

    Reply
    • ۱۳۹۵-۱۰-۱۸ at ۱۰:۴۱
      Permalink

      بله ! در تاریخ در مورد علاقه شاه عباس به زنهای جوان مطلب بسیار گفته شده است. بخشی از آن البته سیاسی بوده اما الظاهر جناب شاه خودشان هم بی علاقه نبودند! فعلا به این موضوع زیاد نمی پردازم. چون مجالش نیست. شاید در جلدهای بعدی داستان اگر عمری بود.

      انتخاب تصویر مناسب خیلی سخت است. ایکاش یک نقاش کنار خودم داشتم که میتوانست در این مورد کمک کند. اما در نبود آنها، فعلا باید به کارتونها و عکسهای اینترنتی بسنده کنم. چون به نظر با تصاویر داستان جذابتر به نظر میرسد.

      حقیقتا باید یکبار سر فرصت بنشینم و این داستان را از اول تا به آخر یک ویرایش یک دست بکنم. اما در درجه اول باید دنبال یک ناشر خوب برای آن بگردم.

      من البته بیشتر نگران منشوری بودن مرگ یاران مرداس هستم! شاید عوضش کنم. اما در هر صورت شخصیت مرداس بسیار پیچیده تر از شخصیتی مثل افسون است. نمیدانم تا کجا بتوانم آنرا جلو ببرم. دو نکته مهم است وقت و ناشر D-:

      Reply
      • ۱۳۹۵-۱۰-۱۸ at ۱۴:۲۴
        Permalink

        اتفاقا دیروز یه خلاصه ای از داستان حسین کرد شبستری میخوندم و اونجا هم محیطی عیاری داشت و خوشم اومد ازش.

        داستان با تصویر واقعا دلچسبتره. خودم بچه که بودم کتابی دو جلدی داشتم که داستانهای شاهنامه رو به نثر همراه با نقاشیهای رنگی زیبا نوشته بود و خیلی از تماشای اونا در کنار خوندن داستانها لذت میبردم. حالا شاید در اینده اهنگ هم به کتابها اضافه بشه و حتی تصاویر متحرک! البته الان در این سخت افزارها و نرم افزارهای کتابخوان انگار یکسری از این افکتها وجود داره.

        در مورد منشوری بودن مرگ یاران مرداس هم حالا فوقش اون جامها توی ممیزی با شربت پر میشه 🙂
        ان شاءالله که وقت و ناشر فراهم بشه و همیشه سلامت باشید و چاپش هم بکنید.

        پ.ن: دیروز متوجه شدم خانم بهاره نوربخش که نویسنده کتاب ابدگاه گالونتوس هست و جلد اولشو به اسم ارکالون چند سال قبل منتشر کرده، امسال یه کتاب دیگه نوشتن و چاپ کردن. خوشحال شدم اما هرچی گشتم اثری از ایشون تو دنیای مجازی پیدا نکردم که در مورد سرنوشت “ابدگاه” ازشون بپرسم. ولی کلا تولد کتابها خبر خوشیه همیشه خصوصا از نویسندگانی که میشناسیمشون از قبل و مخصوصا اگر برادر آدم هم باشه.
        موفق باشید.

        Reply
        • ۱۳۹۵-۱۰-۱۸ at ۱۷:۴۹
          Permalink

          از بد اتفاقاً توی داستانهای عیاری، داستان حسین کرد، اصلاً به دل من نمی چسبه. به دو دل اول و مهم تر اینکه قهرمان داستان به نوعی حق نمک را بجا نمی آورد و به کسانی که به او کمک میکنند، خیانت میکند. دوم اینکه بیشتر به جای فکر و اندیشه از زور بازوی برای پیشبرد کارهایش استفاده میکند. شما که به ادبیات قدیمی هم علاقه دارید، حتماً کتاب پنج جلدی سمک عیار را بخوانید. بسیار بسیار زیباست و به نظر من نقطه اوج داستانی عیاران است. بعد از آن کتابهای اسکندر نامه ها و داراب نامه ها هستند که داستانهای عیاری در آن بکار رفته بخصوص اسکندرنامه منوچهرخان حکیم

          Reply
          • ۱۳۹۵-۱۰-۱۸ at ۲۰:۰۴
            Permalink

            حالا شاید هم اونی که من خوندم برداشت آزادی از داستان حسین کرد بوده! یا توی تلخیص قسمتهای نمک نشناسی رو حذف کرده بوده! من از این قصه فقط شنیده بودم که خیلی طولانیه و کاملا اتفاقی خوندمش . وگرنه من در حال حاضر فقط طرفدار زانیارم که اخیرا خیلی داره در سایه حرکت میکنه. فکر کنم دل و دماغ درست حسابی نداره 🙂

  • ۱۳۹۵-۱۰-۱۶ at ۱۵:۱۶
    Permalink

    الان خبر یافتم که قراره تا یه هفته اینده افسانه ها درست بشه سایتش، ان شاءالله

    Reply
    • ۱۳۹۵-۱۰-۱۸ at ۱۰:۴۵
      Permalink

      چه خوب. مشکل چی بود و چرا اینطور شده ؟

      Reply
      • ۱۳۹۵-۱۰-۱۸ at ۱۴:۰۵
        Permalink

        نمیدونم مشکل چی بوده . فقط ایمیل نیما کهندانی رو پیدا کردم و ازش پرسیدم و خیلی زود هم جواب داد. حالا ببینیم این هفته دوباره افسانه ها بازگشایی میشه یا نه.

        Reply

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *