داستان دنباله‌دار یک عیار و چهل طرار (۱۳۹) – چشمان افسانه

شروع داستان | قسمت قبل

خلاصه: خواندیم که مرداس جاسوس با شایعه کردن مرگ شاه عباس شهر را به آشوب کشید. شاه عباس، مصطفی شیرفروش را که جانش را نجات داده بود به داروغگی منصوب کرد. سپس داستان افسون و افسانه را شنید که چطور مرداس،پدر و دختر را از هم جدا کرده بود، به هر کدام گفته بود دیگری مرده است.

چشمان افسانه

افسانه دوباره داستان گفتنش را شروع کرد. برای شاه عباس و درباریانش تعریف کرد که چگونه مرداس و او در اصفهان مراقب همه چیز بودند. آن‌ها همه قلعه ها و پادگانهای اطراف شهر را شناسائی کرده و بعد به سراغ کاخها و خانه بزرگان شهر رفته بودند. در این میان رفت و آمد شبانه داروغه و عواملش را هم زیر نظر داشتند. مرداس معتقد بود که برای اینکه بتوانند نقشه خوبی برای کشتن شاه و فرار از مهلکه بکشند، باید همه این‌ها را بداند.آن‌ها ابتدا با هم بیرون میرفتند اما وقتی دیدند تعداد جاهای که باید تحت مراقبت داشته باشند زیادی است، مجبور شدند کارها را بین خود تقسیم کنند.

افسانه گفت که حدس میزند مرداس از فرصتهای که تنها بوده برای تحت نظر گرفتن عیاران و دزدان شهر استفاده کرده و از آن طریق مسرور عیار را یافته و از جنگ پنهان عیاران و دزدان با خبر شده است. او که در نهایت و به دور از چشم افسانه قصد ایجاد آشوب در شهر را داشت، افسون را راهنمایی کرده که یاور قصاب را گروگان بگیرد و بعد خودش او را کشت تا عیاران را به هیجان بیاورد. افسانه گفت که آن موقع به چیزی شک نکرده بود اما وقتی شنید که داروغه شهر هم کشته شده به مرداس شک کرد و برای اینکه نمیخواست مرداس ایرانی دیگری را بکشد، از آن پس به بهانه‌ زیاد شدن نگهبانان و خطرناک بودن اوضاع، همیشه مرداس را همراهی میکرد. آن‌ها خیلی زود متوجه می‌شوند که عیاران به دنبال قاتل یاور در همه شهر به نگهبانی مشغول هستند.

افسانه با سر به زانیار اشاره و در حالی که با چشمانش به او خیره شده بود گفت:«ما البته با این عیار جوان هم چندباری برخورد کردیم. او از دور در حال مراقبت از خانه وزیر بود. مرداس وقتی دید که مزاحم کار ماست خواست او را بکشد اما من نگذاشتم. ولی وقتی دیدیم که او هر شب تا صبح با دقت مراقب همه چیز است، مرداس تصمیم گرفت به او درسی بدهد. برای همین خودش را طعم قرار داد و در حالی که این جوان او را دنبال میکند، من از پشت به او نزدیک شدم و بیهوشش کردم. مرداس از طریق او پیامی به مسرور فرستاد و فکر میکرد با این کار بیش از پیش فکر عیاران شهر را آشفته خواهد کرد.»

افسانه سپس چند لحظه‌ای سکوت کرد و سپس آهی کشید و گفت:«یک روز که از دور مراقب جناب وزیر اعظم بودیم، ناگهان مرداس آهی کشید و از دور رئیس محافظان جناب وزیر را نشان داد و گفت آن مرد را می‌بینی آن مرد و افرادش بودند که پدر و مادرت را اسیر کردند و بعد میرغضب آن‌ها شدند. آن موقع به او اعتماد کامل داشتم و نمیدانستم چطور دارد نقشه خودش را پیش میبرد و از من هم سوءاستفاده میکن و به دور از چشم من در طرح به آشوب کشیدن شهر را دارد. او دوباره همان داستانهای پر از دروغ در مورد اسارت پدر و مادرم را تعریف کرد و اینبار کاری کرد که من از آن مرد و افرادش متنفر بشوم. کار را تا جای پیش برد که از روی غضب سوگند خوردم آن‌ها را خواهم کشت. مرداس وقتی سوگند خوردن من را شنید، نقشه ای کشید و فردای آن روز با لباس گزمه های داروغه بیرون آمدیم تا بخیال من، انتقام پدر و مادرم را بگیرم ولی فکر میکنم مرداس به دنبال فرصتی بود تا پس از آنکه من محافظان وزیر اعظم را کشتم، او بتواند وزیر را بکشد یا به گروگان بگیرد و شرایط را برای به آشوب کشیدن بیشتر شهر آماده کند.»

افسانه نفسی کشید و دوباره به چشمان زانیار خیره شد و در حالی که با سر به او اشاره میکرد لبخندی به او زد و گفت:«ولی باز این جوان خوش شانس آنجا بود، هرچند من چند نفری را بی‌گناه و به خیال اینکه شکنجه گران پدر و مادرم هستند، کشتم، اما در عوض این جوان هم مرداس را زخمی و ما را تعقیب کرد. مرداس دستور داد که او را هم بکشم، اما قربان باور کنید که من حاضر نبودم ایرانی بیگناهی را بکشم. اگر آن فرمانده و افرادش را هم کشتم، بخاطر این بود که مرداس نامرد من را گول زده بود. همانطور که سالها به من دروغ گفته بود و من فکر میکردم حضرتعالی قاتل پدرم هستید، و برای همین طبق نقشه مرداس لباس پیک های شاهی را پوشیدیم و برای کشتن شما اقدام کردم. اما در همان حال هم حاضر نشدم کسی از محافظان شما را بکشم و تنها قصدم گرفتن انتقام از شما بود. اگر این اتفاق افتاده بود، الان نه شما زنده بودید و نه من. فکر میکنم این خواست خدا بود که در آن زمان بازهم این جوان خوش شانس آنجا بود و توانست من را با سنگ بزند و من در عوض کشتن شما، با پدرم زندانی شدم و فهمیدم مرداس طی این سالها چطور من را برای نقشه خبیثانه خود پرورش داده است. میدانم مجازاتم مرگ است، اما بخدا سوگند پدرم در این میان هیچ تقصیری ندارد و فقط وقتی در فریاد من، نام خود و پدرش را شنید و من را زنده دید چنان ذوق‌زده شد که برای دیدن من هجوم آورد. تمنا میکنم او را رها کنید چون میدانم حتی اگر من کشته بشوم، کسی هست که انتقام من را از آن مرداس نامرد بگیرد.»

افسانه سخنش که به پایان رسید، تعظیمی کرد و دوباره با سری پایین افتاده در مقابل شاه عباس ایستاد. سکوت همه مجلس را فراگرفته بود. همه میدانستند که الان زمانی است که شاه دستور را صادر میکند. دیوان بیگی با ترس و نگرانی دست به دست میکرد که آیا جلو برود و سخنی در حمایت برادر و برادرزاده اش بگوید یا نه. افسون اما فقط در آن میان با نگرانی به شاه عباس و دخترش نگاه میکرد. اما شاه در سکوت به دختر خیره شده بود.

حاتم بیگ وزیر وقتی سکوت شاه و آن نگاه خیره را دید، آهی کشید. او از علاقه شاه عباس به زنان جوان و زیبا آگاه بود. افسانه هم حتی با آن وضعیت آشفته و غل و زنجیر به راستی زیبایی خیره کننده ای داشت. اما حاتم بیگ به هیچوجه صلاح نمیدانست زنی آدم کش که قبلاًً قصد کشتن شاه را داشته، ناگهان سر از حرمسرا در بیاورد. ولی میدانست اگر حالا که دختر چشم شاه را گرفته، بخواهد دستور کشتن او را از شاه عباس بگیرد، او فوری مخالفت میکند. برای همین به سرعت خودش را جلوی افسون و افسانه انداخت و گفت:«قربان، این پدر و دختر داستان عجیب و غیر ممکنی گفتند. که نه به این سادگی می‌شود آن را قبول کرد و نه میتوان آن را رد کرد. ما میدانیم که مرداس، جاسوسی بسیار مکار و پر از حیله‌ای است و با کینه‌ای که از حضرتعالی به دل دارد، بعید نیست چنین نقشه ای کشیده باشد. اما از کجا معلوم که همین هم نقشه ای دیگر برای فرار از مجازات نباشد؟ اگر اجازه بفرمایید، تا زمانی که این حقیر تحقیقاتی در مورد صحبتهای ایشان انجام بدهم، شما از صدور حکم خودداری بفرمایید.»

شاه هر چند سخن حاتم بیگ وزیر را با اخم شنید، اما سکوت کرد و چیزی در رد یا قبول سخن او نگفت. دیوان بیگی که این را دید جرأتی پیدا کرد و با سرعت خود را جلو انداخت و بعد از تعظیم بلند بالای گفت:«قربان، من نیز با سخن وزیراعظم موافقم. بهتر است ابتدا تحقیقات لازم را بکنیم تا خدایی نکرده، بیگناهی مجازات نشود.» الله وردی خان که کمتر از حاتم بیگ وزیر شاه عباس را می شناخت به خیال اینکه شاه ممکن است قصد کشتن آن دو را داشته باشد، جلو رفت و پس از تعظیم کوتاهی گفت:«قربان، من فقط یک چیز میگویم، این دو نفر هر دو جنگجویان بینظیری هستند. اگر واقعاً فریب خورده مرداس باشند، حالا که به این امر واقف شدند، میتوانند بهترین جنگجویان شما بشوند.» شاه با لبخندی به این حرف واکنش نشان داد و برای اولین بار چشمش را از آن دختر برگرفت و به سمت حاتم بیگ وزیر نگاه کرد تا دستور آزادی آن‌ها را صادر کند. اما وقتی سر بلند کرد و خشم و درماندگی را با هم در چشمان حاتم بیگ وزیر دید، کمی تعمل کرد و در نهایت گفت: «به نظر من هم بهتر است کمی بیشتر در این مورد تحقیق شود. حال که فهمیدم مسرور هنوز زنده است، این کار را به او میسپارم که بیش از همه ما در کار عیاران و جاسوسان مهارت دارد. فعلاًً آن‌ها را به زندان کاخ ببرید و مراقبشان باشید. در ضمن دستور بدهید دیه محافظانی که به دست این دختر کشته شده است از خزانه داده شود تا بعد.»

حاتم بیگ وقتی دستور شاه برای پرداخت دیه محافظانش را شنید، فهمید که او تصمیم به آزادی آن دختر دارد، اما فعلاً آن را به تعویق انداخته ولی حاضر نشده وی را از کاخ خود دور کند تا هر زمان که بتواند به سرعت او را روانه حرمسرای خود کند با این وجود از سر ناچاری قبول کرد و به نگهبانان افسون و افسانه دستور داد که آن‌ها را ببرند.

افسون وقتی شنید که فعلاً کشته نمیشوند با خوشحالی به راه افتاد. اما افسانه ابتدا به شاه نگاه کرد و لبخند تشکرآمیزی زد و سپس تعظیمی کرد و به راه افتاد، ولی وقتی از مقابل زانیار میگذشت برای لحظه‌ای سرش را بلند کرد و به طور عجیبی به او نگاه کرد و لبخندی نیز به او زد. زانیار از این نگاه متعجب و از شیطنتی که در چشمان او بود، ترسید و به دنبال آن‌ها به راه افتاد تا مطمئن شود که آن‌ها در جای مطمئنی زندانی خواهند شد.

شروع داستان | قسمت قبل

7 thoughts on “داستان دنباله‌دار یک عیار و چهل طرار (۱۳۹) – چشمان افسانه

  • Pingback: داستان دنباله‌دار یک عیار و چهل طرار (۱۳۸)- داستان افسانه - مجید دهقان نصیری

  • ۱۳۹۵-۱۱-۲۸ at ۱۹:۴۹
    Permalink

    بنظرم حاتم بیگ تا حدود زیادی تونست داستان رو نجات بده. واقعا این تک گویی افسانه به اندازه چشمهاش جذابیت نداره خصوصا اگه همه رو راست گفته باشه. اگر که دروغ گفته که البته کاملا ناشیانه و خسته کننده این کارو انجام داده. شاه عباس هم که بعید میدونم اصلا به حرفاش گوش میداده و مدام محو چشماش بوده! 🙂

    شکل این دادرسی خیلی جالب نبود. اگه مثلا افسانه همچنان در جهل خودش باقی می موند و همچنان خط و نشان میکشید و تهدید میکرد بنظرم جذابتر بود و مطمئنا زنده می موند چون شاه عباس کاملا معلومه افسون افسانه شده.

    دیگه جسارت امیز بود این کامنت و البته باید قبلش خدا رو شکر میکردم که قسمت جدید اومد. داستانو دوست دارم و الانم تو ایمیلم خبر انتشارش اومد بلافاصله اومدم بخونمش.

    Reply
    • ۱۳۹۵-۱۲-۰۴ at ۰۰:۳۳
      Permalink

      سپاس بیکران از شما که خواننده همیشگی داستانم بوده اید. انشالله نظراتتان را در ویرایش داستان مد نظر خواهم داشت

      Reply
  • ۱۳۹۵-۱۱-۲۹ at ۰۲:۵۲
    Permalink

    سلام و خسته نباشید.ممنون که وقت گذاشتید و ادامه داستان را بر روی سایت قرار دادید. روان بود و جذابیت های خاص خودش را داشت ولی راستش دوست ندارم شاه را اینقدر قابل پیشبینی و سطحی ببینم . درکل داستان را دوست داشتم فقط نمیدونم چرا به زانیار میگفت خوش شانس !!! دیدگاه این دختر به زانیار برام ناملموس بود.

    Reply
    • ۱۳۹۵-۱۲-۰۴ at ۰۰:۳۷
      Permalink

      ممنون از شما که داستان را دنبال میکنید و شرمنده که اینقدر در نوشتن آن تاخیر دارم. امیدوارم با اتمام اسفندماه سرعتم بیشتر شود. در مورد دیدگاه دختر به زانیار، مسلما نمی توانستم بیشتر توضیح بدهم، اما شاید زانیار هم فوستای خودش را پیدا کرده باشد 🙂

      Reply
  • ۱۳۹۶-۰۲-۱۳ at ۲۲:۵۹
    Permalink

    با سلام
    علت ناتمام گذاشتن داستانهایتان چیست. اینکه بگویید گرفتارم قابل باور نیست. چون مطالب جدید در سایت شما گذاشته میشود ولی در مورد داستانهایتان …؟
    یک عیار و … ناتمام
    پشت کوه قاف. ناتمام
    حداقل توجه داشته باشید که خوانندگان مطالب شما برای مطالب شما وقت میگذارند.
    ممنون

    Reply
    • ۱۳۹۶-۰۲-۲۳ at ۲۳:۴۹
      Permalink

      مسعود جان، بنده شرمنده ام. شما حق دارید اعتراض کنید. انشالله این داستانها را هم به زودی تمام میکنم. از داستان زانیار تنها دو فصل مانده است. که تلاش میکنم تا تابستان به اتمام برسانمش. البته با توجه به اینکه خودت هم وبلاگ نویس هستی، پس حتما میدانی چقدر اینکار سخت است. برای وبلاگ زیباترینها هم آرزوی موفقیت میکنم

      Reply

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *