داستان دنباله دار یک عیار و چهل طرار (70): شاهزاده و ارغون

خلاصه: خواندیم که پس از فراری دادن افسون توسط برادرش ارغون از زندان، شاه دستور داد داروغه به زندان بیفتد و بر شاهزاده هم به دلیل عشق به دختر داروغه غضب کرد. اما شاهزاده و فرزانه هر دو توسط افسون و ارغون دزدیده شدند. زانیار با یارعلی به نجات آنها رفتند. یارعلی اما در هنگام فرار کشته شد و در حالی که فرزانه و زانیار در برج کبوترخانه بودند، شاهزاده با سوارانش به سمت ارغون تاخت.

وقتی سواران ارغون به سمت شاهزاده تاختند، شاهزاده می‌دانست که سوارانی کمتر از ارغون در اختیار دارد، پس تصمیم گرفت او را گول بزند. او با سوارانش آبادی را دور زد. ارغون که می‌خواست با او مقابله کند نیز مجبور به تعقیب او شد و از برج دور شود.
هنگامی که دو گروه در دشت به دنبال هم می‌تاختند، نیروهای پیاده نظام خسته، اما به سلامت توانستند خودشان را به برج برسانند و وارد آن شوند. ولی ارغون بالاخره توانست سواران شاهزاده را به دام بیندازد و جنگ کوتاهی در گرفت. علیرغم شجاعت و قدرت شاهزاده، خیلی زود بیشتر افرادش تار و مار شدند. شاهزاده با مهارت توانست از میان آن مهلکه بگریزد و با چند سواری که برایش باقیمانده بود خودش را به برج برساند.
با اشاره زانیار، در را برای او باز کردند و آنها مجبور شدند اسبهایشان را همانجا رها کنند و به داخل برج پناه ببرند. اینبار هنگامی که راهزنان سعی کردند به برج نزدیک شوند، تیراندازهای پیاده‌نظام که بربالای برج مخفی شده بودند، به یکباره آنها را زیر تیر گرفتند و چهارده نفر از آنها را در همان حمله اول کشتند.
ارغون به خوبی فهمید که دیگر پیروزی در آنجا نخواهد داشت و اگر معطل کند، ممکن است جان خود و افرادش را بخطر بیندازد برای همین از اسیران و غنیمتهایش گذشت و دستور داد تا افرادش به سمت اردوگاه بازگردند. با توجه به لو رفتن محل اردوگاه، باید به سرعت آنجا را هم تخلیه می‌کردند و اگر نه، در آن به دام می‌افتادند.
هنگامی که دزدان دور شدند، شاهزاده دستور داد به سربازان و مردم زخمی رسیدگی کنند. و خود به سراغ فرزانه رفت و دستور داد تخت روانی برای او آماده کنند. اما هنوز جرات نمی‌کرد از آن برج خارج شوند و منتظر نیروهای کمکی ماند.
زانیار اما فوری آهنگر را برداشت و به آهنگری رفت و با کمک او دست و پای خود را از زنجیر باز کرد. سپس تیر و کمانی از یکی از شکارچیان گرفت و بر اسب یکی از کشته‌ها سوار شد و به سمت کوه تاخت. فرزانه در امان بود و تنها چیزی که برای زانیار اهمیت داشت، این بود که از حال یارعلی با خبر شود. راهزنان با اسب مجبور بودند، کوه را دور بزنند. اما زانیار به همان گذرگاهی رفت که شب گذشته از آن عبور کرده بودند. اسبش را در پایین کوه به سنگی بست. اینبار غل و زنجیری به پا نداشت که سرعتش را کم کند. پس چست و چابک از کوه بالا رفت و خیلی زود خودش را به جایی رساند که هیکلهای سنگی یارعلی هنوز پابرجا بودند.
در کنار آنها، بدن بی‌جان یارعلی افتاده بود. زانیار بر سر کوه نشست و آنقدر زار زد تا صدایش گرفت. یارعلی در آن چند ماه‌ای که با هم بودند، چون پدربزرگی با محبت از او مراقبت کرده بود. تنها زمانی زانیار دست از گریه و زاری برداشت که دید راهزنان به اردوگاهشان برگشتند.
از بالای کوه ارغون و افسون را دید که به چادرشان رفتند و بقیه دزدان نیز مشغول جمع‌آوری اردوگاه شدند. زانیار می‌دانست که نباید بگذارد خون یارعلی پایمال بشود و آنها بتوانند به همین راحتی فرار بکنند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *