داستان دنباله دار یک عیار و چهل طرار (92): قتل در خرابه

خلاصه: خواندیم که افسون برای انتقام از زانیار که برادرش را کشته بود استاد او، یاور را دزدید. زانیار نیز در عوض همسر افسون را همراه خود کرد و در راه داستان آشنائی شهرنوش با افسون و آنچه بر افسون گذشته را شنید. سرانجام زانیار پا به دام افسون گذاشت، اما توانست پس از نبردی او را گرفتار کند افسون نشانی محلی که یاور بود را به او داد و بعد با همسرش با حیله‌ای فرار کرد.
مصطفی شیر فروش فوری زانیار را به چادرش منتقل کرد و حکیم جنگی که همراه مصطفی شیرفروش به مورچه‌خورت آمده بود، بر بالای سر زانیار حاضر شد و شروع به مرهم گذاشتن بر زخم‌های زانیار کرد. بیشتر زخم‌های زانیار سطحی بود. اما زخمی که شهرنوش به بازوی چپش زده بود. خون ریزی داشت. در حالی که حکیم مشغول درمان او بود. زانیار به سرعت شرح ماجرایی که با افسون داشت را به مصطفی گفت و نشانی محلی که افسون گفته بود یاور را در آنجا زندانی کرده را به مصطفی داد و در نهایت از او خواست که اسباب حرکت سریع به سمت اصفهان را فراهم کند. اما حکیم جنگی حرکت کردن برای زانیار را ممنوع کرد و گفت او باید همانجا استراحت کند تا زخم‌هایش بسته شود. مصطفی نیز به او گفت که کار اصلی را انجام داده و بقیه کار را به او بسپارد. سپس از چادر بیرون آمد.
عیارانی که به تعقیب افسون رفته بودند دست خالی برگشتند. به نظر می‌رسید افسون و شهرنوش در شلوغی به وجود آمده دو اسب چابک برداشته و به بیابان زده بودند و پیدا کردن رد آنها در تاریکی شب غیر ممکن بود. مصطفی که شرح حال آنها را شنید. دو نفر از آنها را مسئول مراقبت از زانیار کرد و بعد با بقیه عیاران سوار شده و شبانه به سمت اصفهان تاختند.
چون ساعتی بعد به دروازه اصفهان رسیدند. نگهبانان را صدا زدند تا وارد شهر بشوند. ولی نگهبانان اجازه نداشتند دروازه بسته شهر را باز کنند. پس مصطفی درخواست کرد داروغه را خبر کنند. چون آمدن داروغه طول کشید، مصطفی یارانش را در آنجا گذاشت و خود به نقطه‌ای از دیوار که از قبل می‌شناخت رفت و دور از چشم نگهبانان کمند انداخت و از دیوار بالا رفت و به سرعت برق از آن سو فرود آمد و به سمت نشانی که زانیار داده بود، دوید. وقتی به خرابه آن خانه بزرگ رسید، بسیار گشت تا بالاخره در اتاقی در حیاط اندرونی، یاور قصاب و گرگین را دست و پا بسته پیدا کرد. گرگین بیهوش بود. اما یاور در انتهای اتاق با دهانی بسته زیر نور مهتابی که از درگاه اتفاق می‌تابید، افتاده بود. در همان حال از پشت سر صدای آمدن داروغه و نگهبانان به گوش می‌رسید.
مصطفی خوشحال از زنده دیدن یاور، به سمت او رفت و دست و پایش را باز کرد. یاور با عجله از جای خود بلند شد و در حالی که به سرعت پارچه‌ای که بر دهانش بسته بود را بر می‌داشت رو به مصطفی کرد و گفت: «برادر مراقب باش، مر…» اما به اینجا که رسید ناگهان مصطفی را به گوشه‌ای پرتاب کرد.
مصطفی با تعجب از جای خودش بلند شد و دید یاور با دو دست گلوی خود را گرفته ولی از دو طرف دستانش خون بیرون می‌پاشد. با عجله پیش رفت و ناوکی را دید که در شاهرگ گلوی یاور فرو رفته بود. فوری دستارش را بر روی زخم گذاشت و سعی کرد با فشار خونریزی را کم کند. اما خون همچنان بیرون می‌ریخت و تمام لباس و دستان او را هم غرق خون کرد. یاور که داشت از حال می‌رفت با زحمت زیاد سعی کرد کلمه‌ای بگوید: «جا….س…» اما اجل فرصتش نداد و در میان دستان مصطفی جان باخت.
در همین هنگام داروغه و یارانش با سلاح و مشعل وارد شدند. داروغه نگاهی به درون اتاق کرد و گرگین را دست و پا بسته و بیهوش و یاور را غرق خون و مصطفی را با دستان خون آلود بر بالای سر او دید. فوری دستور داد: «این مرد را دستگیر کنید!» و افرادش بر سر شیر فروش ریختند که بدون هیچ مقاومتی در غم از دست دادن دوستش آنجا نشسته بود.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *