فصل هشتم: مکتوب جن

هیچ وقت فکر نمی‌کردم از دیدن یک عفریت بدریخت دو متری اینقدر خوشحال شوم. وقتی مندیل در را باز کرد و وارد اتاق شد، تقریباً ساعتی از نیم‌روز گذشته بود. عفریت‌ها مدت‌ها پیش ظرف میوه‌ را تمام کرده بودند. سه تا از عفریت‌ها که در اطراف من روی صندلی نشسته بودند، عملاً در حال چرت زدن بودند و عفریت چهارم در گوشه اتاق داشت زیر گوش عفریت ماده‌ حرفهای زمزمه می‌کرد. 
با ورود ناگهانی مندیل هر چهارنگهبان با سرعت خودشان را جمع‌جور کردند و گرد من که هنوز روی صندلی بسته شده بودم و به زور تکه‌ای پوست هندوانه در دهانم گذاشته بود، جمع شدند. مندیل با دیدن من در آن حال عصبانی شد و فریاد زد:«چرا او را هنوز بسته‌اید؟ مگر نگفتم که بازش کنید؟» و بعد به سرعت جلو آمد و با خنجری طناب‌های من را برید.

فصل هفتم: استقبال مادرانه

مندیل به اولین درب درون دالان که رسید در را باز کرد و من را به وسط یک اتاق بزرگ هل داد. عفریت ماده جوانی در آن اتاق نشسته بود و در حال انجام نوعی کار هنری شبیه گل‌دوزی بود. با دیدن من جیغ کوچکی کشید و با مشاهده مندیل پشت سر من با سرعت دست بر دهان خودش گذشت و آن را فرو خورد. سپس با عجله از جای خودش بلند شد و در مقابل مندیل به روش عفریت‌ها تعظیم کرد و گفت:«به خانه خوش آمدید، سرور من» و بعد در حالی که چپ چپ به من نگاه می‌کرد، ادامه داد:«اجازه دهید که اسباب آرامش شما را فراهم آورم.»

فصل ششم: پیش به سوی شهر غول‌ها

منديل منتظر نماند که ببيند نتيجه درگيری چه می‌شود، او به سرعت اوج گرفت و بعد از مسیریابی در مسير شهر غول‌ها به پرواز پرداخت. اميدوار بود، عفريت‌های سياه‌پوش پيروز بشوند، اما می‌دانست نگهبانان زرين به اين سادگی تسليم نمی‌شوند. در ضمن آنجا يک اژدهای وحشتناک هم وجود داشت که آخرين باری که ديديمش اندازه يک ساختمان سه طبقه شده بود و احتمالاً خودش به تنهائی حريف آن همه عفريت هم بود. او حتی حاضر نشد برای بستن من به کمربندش، بر بالای کوه توقف کند و همانطور در حال پرواز با انجام چند مانور خطرناک اين کار را انجام داد.

 

فصل پنجم: غار اژدهای فریبکار

خلاصه قسمتهای قبل: فصلهای قبلی داستان را میتوانید در اینجا مطالعه کنید. اما خلاصه داستان از این قرار است: قهرمان داستان که قصد خودکشی از روی منارمسجدعلی را داشت، ناگهان درگیر ماجرایی متفاوت میشود و به اشتباه به جای شاگرد کیمیاگر توسط مندیل عفریت به دربار ملکه عفریتها برده میشود. ملکه هم او را به...

آخرین ایستگاه

باربر «شادترین هم‌سفر» با ضربه‌ای آرامی به «آخرین ایستگاه» متصل شد. ایرج با خستگی صدای مراحل مختلف اتصال را پیگیری می‌کرد و بی‌صبرانه منتظر بود که محموله جدید را دریافت کند. آمدن این باربرها هیچ هیجانی نداشت. آن‌ها با بار غیر جاندار می‌آمدند، بنابراین می‌توانستند بدون محدودیت از کانال‌های ابرفضا استفاده کنند. مسافرتی که برای...

hayola dar shahr

هیولا در شهر

هیولا برمی‌گشت. این را همه می‌دانستند. بچه‌ها اسمش را گذاشته بودند هیولای خرچنگی. چون روی چهارپا می‌ایستاد و دو تا دست هم داشت که با آن هر چی که جلویش قرار می‌گرفت را نابود می‌کرد. درست شبی که ماه کامل می‌شد، ظاهر می‌شد. ناگهان بالای تپه‌ای روبروی دروازه ظاهر می‌شد. با صدای هولناکی از آنجا...

فصل چهارم: خطر در علف‌زار

خلاصه قسمتهای قبل: فصلهای قبلی داستان را میتوانید در اینجا مطالعه کنید. اما خلاصه داستان از این قرار است: قهرمان داستان که قصد خودکشی از روی منارمسجدعلی را داشت، ناگهان درگیر ماجرایی متفاوت میشود و به اشتباه به جای شاگرد کیمیاگر توسط مندیل عفریت به دربار ملکه عفریتها برده میشود. ملکه هم او را به...

فصل سوم: توطئه در دربار

خلاصه قسمتهای قبل: فصلهای قبلی داستان را میتوانید در اینجا مطالعه کنید. اما خلاصه داستان از این قرار است: قهرمان داستان که قصد خودکشی از روی منارمسجدعلی را داشت، ناگهان درگیر ماجرایی متفاوت میشود و به اشتباه به جای شاگرد کیمیاگر توسط مندیل عفریت به دربار ملکه عفریتها برده میشود. ملکه هم او را به...

فصل دوم: بارگاه ملکه عفريت‌ها

بارگاه ملکه عفريت‌هاوقتی به هوش آمد، شنيدم که دو نفر داشتند با هم حرف می‌زدند. –    احمق بی‌شعور، نمی‌دانی آدمی‌زاد نمی‌تواند توی ارتفاع بالا نفس بکشد. اگر بهوش نياید، می‌خواهی جواب ملکه را چی بدهی؟ خام خام می‌خورتت.–    نمرده که! هنوز دارد نفس می‌کشد، الان حالش جا می‌آيد.–    واسه خاطر خودت هم که شده، اميدوارم...

Scroll to top