هیچ وقت فکر نمیکردم از دیدن یک عفریت بدریخت دو متری اینقدر خوشحال شوم. وقتی مندیل در را باز کرد و وارد اتاق شد، تقریباً ساعتی از نیمروز گذشته بود. عفریتها مدتها پیش ظرف میوه را تمام کرده بودند. سه تا از عفریتها که در اطراف من روی صندلی نشسته بودند، عملاً در حال چرت زدن بودند و عفریت چهارم در گوشه اتاق داشت زیر گوش عفریت ماده حرفهای زمزمه میکرد.
با ورود ناگهانی مندیل هر چهارنگهبان با سرعت خودشان را جمعجور کردند و گرد من که هنوز روی صندلی بسته شده بودم و به زور تکهای پوست هندوانه در دهانم گذاشته بود، جمع شدند. مندیل با دیدن من در آن حال عصبانی شد و فریاد زد:«چرا او را هنوز بستهاید؟ مگر نگفتم که بازش کنید؟» و بعد به سرعت جلو آمد و با خنجری طنابهای من را برید.