بایگانی‌ها خاطرات ادبی - صفحه 3 از 4 - مجید دهقان نصیری

می‌نویسم حتی اگر ببازم

نتایج اولیه هفتمین دوره جایزه هنر و ادبیات گمانه‌زنی اعلام شد. خبر بد اینکه هیچ کدام از پنج داستان من جزو کاندیداها نیست. حقیقتاْ یک ضد حال اساسی خوردم. چون سال گذشته وقت زیادی را صرف نوشتن چند داستان برای مسابقه کردم. بخصوص داستان «چهارشنبه متفاوت » که بعداْ در شگفتزار منتشر شد و دو داستان «دو بی‌همتا» و «روز نو» که تا بحال منتشر نشده است ولی هر کدام شب‌های زیادی از من وقت گرفتند و توقع داشتم آنقدر خوب بوده باشند که حداقل جزو کاندیدا های نهایی مسابقه بشوند.

دو روز پیش وقتی دیدم اسم هیچ کدام از داستانهایم جزو هفت کاندیدای مورد نظر نیست، حسابی جا خوردم.… (ادامه مطلب)

بیشتر بخوانید

زلزله

همین الان فهمیدم که توی اصفهان زلزله اومد. البته من علیرغم حضورم در اصفهان چیزی حس نکردم. داشتم آخر شب به کارهای متفرقه و ایمیلهای یک هفته منتظر مانده می رسیدم که دیدم مردم توی دنیای اینترنت به جنب و جوش افتادند.

خلاصه مطلب اینکه هر چند زلزله اینجا خیلی شدید نبود، اما به همین سادگی ممکن بود من هم مثلی خیلی های دیگه الان بین شما نباشم. واقعا مرگ چقدر نزدیک است. لطفا اگر روزی بدون خداحافظی رفتم. حلالم کنید.

 … (ادامه مطلب)

بیشتر بخوانید

کرم کتاب و تبلت

چند وقتی بود که در فکر خرید یک تبلت بودم که هم بتوانم بعنوان یک کتابخوان دیجیتالی و هم بعنوان یک دروازه دسترسی به اینترنت از آن استفاده کنم. اما در نهایت این همت دوست عزیز فرهاد بود که تبلت Google Nexus 7 را به دست من رساند. بنابراین مراسم خواستگاری من از تبلت خیلی زود و سریع به پایان رسید! مراسم عقد اما بسیار پردردسر از کار درآمد. تبلت مذکور برای شروع کار نیاز حتمی به یک اتصال بی‌سیم و یک اکانت گوگل داشت! از آنجا که تا آن موقع نیازی به اتصال بی‌سیم نداشتم، مجبور شدم یک مودم ADSL بی‌سیم بخرم که دو هفته‌ای مرا سر کار گذاشت تا توانستم به اینترنت وصل بشوم و تازه بتوانم صفحه اول تبلت را ببینم.… (ادامه مطلب)

بیشتر بخوانید

دشمنان

تازگی‌ها فهمیدم که آمریکایی‌ها نه تنها دشمنان ملت ما هستند، بلکه دشمنان قسم خورده ادبیات ما هم هستند. و اگر نه برای چی درست چند روز بعد از تمدید دو ساله هاست سایت، به من خبر دادن که به دلیل دامنه .ir نمی‌توانند به من خدمات بدهند. و بدون هیچ اخطاری خدمات سایت را قطع کردند و من بدبخت بعد از چند شب بیخوابی و کلی هزینه مجددا توانستم سایت را روی یک هاست جدید بالا بیاورم.

خلاصه اگر دیدید جای از سایت درست کار نمیکند، ممکن است از اثرات انتقال شتاب زده آن باشد. من را خبر کنید تا آن را درست کنم و مشت محکمی به دهان آمریکایی‌ها بزنیم.… (ادامه مطلب)

بیشتر بخوانید

مینویسم پس هستم

امشب آخرین فرصت شرکت در هفتمین دوره مسابقه داستان نویسی گمانه زنی است. امسال به دلیل شرایط خاص مسابقه، من پنج تا از داستان‌هایم را برای شرکت در مسابقه فرستادم. دیشب آخرینش را به نام «روز نو» تمام کردم که داستانی است در مورد نوروز و هفته قبل ویرایش روی یکی به آخر مانده یعنی «دو بی‌همتا» را. سه داستان دیگر یعنی «هیولا در شهر» ، «وضعیت کد ۱۳» و «چهارشنبه متفاوت» را قبلا نوشته بودم. اما فقط دو تای اولی را توی فنزین و سایت منتشر کردم و سه تای دیگر را میخواهم اول برای مجله شگفتزار بفرستم و بعد اگر قبولش نکردند، همینجا منتشرشان بکنم.… (ادامه مطلب)

بیشتر بخوانید

سفر رفت و برگشت به دنیای فانتزی

من همیشه خیلی دوست داشتم در مراسم های آکادمی یا فنزین شرکت کنم. اما دوری راه، غولی بود که سخت میشد از سدش گذشت. امسال از مدتها  پیش برای حضور در جمع دوستان برنامه ریزی کرده بودم و تازه این قبل از آن بود که مشخص بشود قرار است ماموریتی هم در این مراسم داشته باشم. اول قرار بود مراسم ۲۷ شهریور باشد و من از یک ماه قبل‌تر برگه مرخصی خودم را رد کرده بودم. اما به طور ناگهانی مراسم به سوم مهر تغییر کرد و همه برنامه‌هایم را بهم ریخت. خوشبختانه مرخصی را توانستم بگیرم، اما از بلیط هواپیما و قطار دیگر خبری نبود.… (ادامه مطلب)

بیشتر بخوانید

درباره چهارشنبه متفاوت

dw2چهارشنبه متفاوت یکی از بدقلق‌ترین داستانهای کوتاهی بود که نوشتم. در اصل وقتی داشتم داستان «روز نو» را برای نوروز می‌نوشتم که بتوانم آن را به یکجائی قالب کنم، این ایده به ذهنم رسید. از آنجا که فکر نمی‌کردم وقت زیادی از من بگیرد و حداکثر یک یا دو روز برای نوشتن یک داستان هزار کلمه‌ای پیش‌بینی می‌کردم، «روز نو» را در همان پاراگرافت اول رها کردم و شروع کردم به نوشتن اين داستان. اما داستان شروع نشده، خیال کش آمدن داشت. یک دفعه به ذهنم رسید که شاید اين داستان بتواند بخش دومی برای داستان «گوزن نر» و سرآغازی برای یک مجموعه داستان کوتاه مرتبط با هم به نام «غریبه‌ها در ایران» باشد که اوضاع و احوال بیگانه‌های فضایی را در میان مردم و فرهنگ خودمان نشان بدهد.… (ادامه مطلب)

بیشتر بخوانید

لحظه دیدار

بالاخره اسباب کشی به منزل جدید تمام شد. «در اسباب کشی همان لذتی است که در مسافرت است» یادم نیست این جمله از کی بود، اما نقل قولی بود در یکی از سرفصلهای کتاب بسیار دوست داشتنی «خانواده من و بقیه حیوانات» و همیشه در اسباب‌ کشی‌های دوستان ورد زبان من بود. اما از آنجا که خودم ساکن خانه اجاره‌ای نبودم، کمتر این لذت را درک می‌کردم. تا اینکه بر اثر نفرین دوستان و فراز و نشیب زندگی، بالاخره دچار آن شدم.
یادم می‌آید دو سال پیش در همین ماه، با اشک و آه کتابهای را از گوشه و کنار خانه قدیمی جمع می‌کردم و درون کارتن‌های که با زحمت از بقیه اعضای خانواده قرض گرفته بودم، می‌گذاشتم.… (ادامه مطلب)

بیشتر بخوانید

آخ جان، باز هم خواهم نوشت!

اولين داستانم، يک قصه کودکانه بود درباره حیوانات جنگلی که در مقابل متجاوزان مقاومت می‌کردند. داستان بعدی که شروع کردم یک وسترن بسیار طولانی بود به نام «جرج جکسون» که سرگذشت کودک بی‌سرپرست فقیری بود که تبدیل به یک کابوی هفت‌تیرکش شده و در گیر ماجراهای عجیبی می‌شد که فقط یک نوجوان عاشق وسترن می‌توانست به آنها فکر کند. در میانه این کار یک داستان کوتاه پهلوانانه به نام «چهار دلاور» هم نوشتم و بعد از آن شروع کردم به نوشتن داستانها علمی/تخیلی در مورد جنگ‌های فضائی. و بعدتر هم جذب داستان‌های جاسوسی و اکشن شدم.
هر چه سنم بالاتر می‌رفت، داستان‌ها هم پخته‌تر می‌شد.… (ادامه مطلب)

بیشتر بخوانید