داستان دنباله دار یک عیار و چهل طرار (72): انتقام یارعلی

خلاصه: خواندیم که با فرار افسون از زندان، زانیار و یارعلی به تعقیب آنها رفتند و به فرزانه و شاهزاده که در دست آنها اسیر بودند، کمک کردند که فرار کنند. اما یارعلی در آن میان کشته شد و زانیار برای گرفتن انتقام استادش دوباره به تعقیب راهزنان رفت.
غروب آنروز، خیلی دورتر از جایی که نظامیان شاهزاده به دنبال راهزنان می‌گشتند، یعنی در منتهای جنوب شرقی کوهستان، زانیار بالاخره در کنار یک چشمه کوهستانی رد یک نعل با گلی پنج‌‎پر را که به دنبالش می‌گشت، پیدا کرد. همانجا رد اطراق تعداد زیادی آدم نیز پیدا کرد. زانیار مطمئن شد در راه درست قرار گرفته است.(ادامه مطلب)

بیشتر بخوانید

داستان دنباله دار یک عیار و چهل طرار (71): تعقیب راهزنان

خلاصه: خواندیم که با فرار افسون از زندان، شاه دستور داد داروغه  به زندان بیفتد و بر شاهزاده هم به دلیل عشق به دختر داروغه غضب کرد. اما شاهزاده و فرزانه هر دو توسط افسون و برادرش ارغون دزدیده شدند. یارعلی و زانیار که به دنبال افسون رفته بودند، آنها را نجات دادند. یارعلی تا آخرین نفس با شجاعت مقابل راهزنان ایستاد تا دیگران فرار کنند. بالاخره شاهزاده با نیروی کمکی توانست راهزنان را عقب بزند و زانیار به سراغ جسد یارعلی رفت.
برای زانیار در آن لحظه مهم‌ترین چیز این بود که جنازه یارعلی را برای دفن ببرد. با این وجود به دقت اردوگاه راهزنان را زیر نظر گرفت.(ادامه مطلب)

بیشتر بخوانید

یک عیار و چهل طرار – قسمت 63: شکارچیان شکارشده

خلاصه: خواندیم که ارغون برادرش افسون دغل را از زندان فرار داد. شاه هم دستور داد در عوض داروغه را به زندان بیندازند و بر شاهزاده هم به دلیل عشق به دختر داروغه غضب کرد. اما شاهزاده و فرزانه هر دو توسط افسون و ارغون دزدیده شدند. زانیار برای کمک به پیرمرد و پیرزنی به خانه وزیر رفت و وزیر از راز دلش آگاه شد.
زانیار خودش را به خانه یاور رساند. نامه آزادی پیرمرد و پیرزن را به او داد و شرح ماجرای دیدار با حاتم‌بیگ وزیر را برای یاور تعریف کرد. یاور در نهایت گفت: «حاتم‌بیگ، وزیر باهوشی است، به فکر مملکت هست، اما بیش از آن به فکر رضایت شاه است.»(ادامه مطلب)

بیشتر بخوانید

یک عیار و چهل طرار – قسمت 62: زانیار و حاتم بیگ

خلاصه: خواندیم که افسون دغل با کمک برادرش ارغون از زندان فرار کرد. شاه دستور داد که داروغه به زندان بیفتد و بر شاهزاده غضب کرد. شاهزاده و فرزانه هر دو توسط افسون و ارغون دزدیده شدند. از طرفی یاور زانیار را برای کمک به پیرمرد و پیرزنی به یاری خواند و زانیار به خانه وزیر رفت.
وقتی زانیار از پنجره به آهستگی پا به درون اتاق گذاشت، حاتم‌بیگ چون دفعه پیش مشغول مطالعه بود، وقتی سربلند کرد سیاه‌پوشی را بالای سر خود، خواست فریاد بزند که زانیار چهره‌اش را نشان داد و گفت: «جای ترس نیست جناب وزیر، من هستم، آمده‌ام تا جایزه دستگیری افسون را بگیرم!»(ادامه مطلب)

بیشتر بخوانید

یک عیار و چهل طرار – قسمت 61: انتخاب زانیار

خلاصه: خواندیم که افسون دغل با کمک برادرش ارغون از زندان فرار کرد. شاه دستور داد که داروغه به زندان بیفتد و بر شاهزاده غضب کرد. شاهزاده و فرزانه توسط افسون و ارغون دزدیده شدند. از طرفی خارکنی جهت نجات پدر و مادرش از یاور کمک خواست.

عصر آن روز، یارعلی و زانیار به نزد یاور رسیدند. یاور هر دو را در آغوش گرفت و بعد احوالشان را پرسید. یارعلی خدا را شکر کرد و گفت زانیار چون تنها نوه‌اش برایش عزیز است و در این مدت هر چه می‌دانسته به او یاد داده، او هم شاگرد مستعدی بوده و همه چیز را به خوبی یاد گرفته و الان خود شکارچی و ردزن ماهری شده است. (ادامه مطلب)

بیشتر بخوانید

یک عیار و چهل طرار – قسمت 60: کمک خواستن از یاور

خلاصه: خواندیم که افسون دغل با کمک برادرش ارغون از زندان فرار کرد. شاه دستور داد که داروغه به زندان بیفتد و بر شاهزاده غضب کرد. شاهزاده به خانه داروغه برگشت تا از فرزانه انتقام بگیرد، اما او و فرزانه توسط افسون و ارغون دزدیده شدند.

آن روز وقتی دایه فرزانه، به دیدن برادر رضاعی‌اش یاور قصاب رفت، دید او در حال صحبت با مردی خارکنی است. مرد از دست افراد داروغه شاکی بود چون پدر و مادر پیرش را به جرم همدستی در فرار زندانیان دستگیر کرده بودند. یاور بدون آنکه اشاره کند که دایه برای داروغه کار می‌کند با احترام او را نشاند و گذاشت تا حرفهای مرد را بشنود.(ادامه مطلب)

بیشتر بخوانید

یک عیار و چهل طرار – قسمت 59: دزدان شاهزاده

خلاصه: خواندیم که افسون دغل با کمک برادرش ارغون از زندان فرار کرد. شاه دستور داد که داروغه به زندان بیفتد و بر شاهزاده غضب کرد. شاهزاده به خانه داروغه برگشت تا از فرزانه انتقام بگیرد اما توسط دو نفر ناشناس دزدید شد.
آن کسی که شاهزاده را بیهوش کرد، کسی نبود به غیر از ارغون. صبح آنروز ارغون و افسون داشتند در مورد خروج از شهر صحبت می‌کردند. ارغون می‌خواست زودتر به خارج از شهر برود و به یارانش که در کوهستان بودند، بپیوندد. گرگین هم که قصدش رسیدن به صندوقچه بود، افسون را تشویق کرد که همراه برادر بزرگترش برود.(ادامه مطلب)

بیشتر بخوانید

یک عیار و چهل طرار – قسمت 58: دزدیده شدن شاهزاده

خلاصه: خواندیم که افسون دغل با کمک برادرش ارغون از زندان فرار کرد. شاه که تصمیم داشت داروغه را تنبیه کند، دستور دارد شاهزاده او را دست بسته به پیش او بیاورد. کاری که باعث شد رابطه شاهزاده و داروغه تا حدودی به هم بخورد.
هر چند شاهزاده انتظار داشت که داروغه اقدام به فرار کند، اما داورغه هنوز امید داشت، شاه توضیحات او را بپذیرد و ببخشدش. بنابراین بدون هیچ مقاومتی تا دربار همراه شاهزاده رفت.
آنروز شاه سفرای کشورهای مختلف را مهمان کرده بود و تا بعد از ظهر، داروغه و شاهزاده را به حضور نپذیرفت و چون سفرا به اقامتگاه خودشان رفتند، شاه دستور داد آنها وارد شوند.(ادامه مطلب)

بیشتر بخوانید

یک عیار و چهل طرار – قسمت 55: فریفتن افسون توسط گرگین

خلاصه: خواندیم که ارغون راهزن، با کمک گرگین خان توانست برادر خودش افسون دغل که بخاطر سرقت از خزانه‌دار زندانی بود را آزاد کند و زندان را نیز به محل شورش تبدیل کرد.
چون ارغون و گرگین، افسون را به همراه یاران زندانی شده از زندان به در بردند، افسون آنها را به یکی از خانه‌های خود راهنمایی کرد. چون همه آرامش یافتند. ابتدا ارغون را در آغوش کشید و گفت: «برادرجان، جانم فدای تو، که حیات دوباره‌ام دادی. اما تو کجا و اینجا کجا؟ چطور سر از شهر درآوردی؟ خبرت را در حوالی ایزدخواست داشتم». ارغون هم برادر را محکم در آغوش فشرد و گفت: «برادرجان، دلم برایت تنگ شده بود و هوای دیدار تو را کردم بخصوص که گفته بودی افشون را یافته‌ای.(ادامه مطلب)

بیشتر بخوانید

یک عیار و چهل طرار – قسمت 54: فرار افسون از زندان

خلاصه: خواندیم که ارغون راهزن، با کمک یارانش و گرگین خان برای نجات برادر افسون دغل که بخاطر سرقت از خزانه‌دار زندانی است، تلاش کرد. اما بر اثر خیانت گرگین به دام داروغه افتادند و بسیاری از افرادش کشته یا دستگیر شدند. پس ارغون تصمیم گرفت اینبار به زندان نقب بزند.

گرگین هر چند دلش نمی‌خواست افسون را آزاد کند، اما فهمیده بود که راهی برای فرار از دست ارغون ندارد، چون ارغون بعد از ماجرای تله داروغه کمی به او مشکوک شده بود و همیشه سعی می‌کرد عقبتر از او حرکت کند و همیشه دست به خنجر بود. پس تصمیم گرفت تا زمانی که فرصت مناسب پیش بیایید طبق نقشه با او جلو برود و حتی اگر لازم شد، افسون را هم با داستانی بفریبد.(ادامه مطلب)

بیشتر بخوانید